پایانی دیگر.

یه کم دیگه همه چیز تموم می‌شه ها, یه کم دیگه منظورم یه دو هفته دیگه شاید هم کمتر دقیق نمی‌دونم تو همون روز تولدم هم هست, تولدی که دیگه چیزی شاید ازش نمونده باشه برام جز ردی از یه خاطره, همه چیز با یه دکمه تموم می‌شه برای همیشه, اینجا هم دیگه نخواهد بودها, دیگه چیزی از اینجا هم باقی نمی‌مونه, همه چیز تموم می‌شه درست وقتی که فکرش رو نمی‌کنی, این شاید آخرین نوشته‌ی اینجا باشه که ثبت می‌شه که اونم ماندگاری نخواهد داشت چون با یه دکمه چند روز آینده همه چیز دود می‌شه میره به هوا, میره تو آسمان ها, پیش بقیه لحظاتی که دیگه نیستن و فقط یه نیم نگاهی از اونها شاید باقی مونده باشه, همه چیز تموم می‌شه درست وقتی که فکر می‌کردی همه چیز شروع شده…

*نوشتن که رخنه کند در تو نمی‌توانی از آن بگذری, این وبلاگ تا چند وقت دیگه میره روی هوا و دیگه اثری ازش نخواهد ماند با تمام خاطراتش اما من جایی دیگر در ای گوشه‌ی دنیا خواهم نوشت adomide@gmail.com اگه کسی تمایل داره همچنان نوشت‌های اینجا را دنبال کند ایمیل بزند آدرس وبلاگ جدید رو برایش بفرستم.

روزها در راه.

کتاب روزها در راه شاهرخ مسکوب را می‌خونم می‌رسم به این قسمت و ایست می‌کنم : شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. فکر و خیال‌های روز، دل‌مشغولی‌ها، شب‌ها هم دست برنمی‌دارند. مثل کیسه‌ی پُر خاکروبه که پاره شود، هر آشغالی توی سرم فرو می‌ریزد. توی گودال سرم. بعضی وقت‌ها جریان خیالات مثل سیلاب گل‌آلودی است که تکه‌پاره‌‌های چیزهای زیادی را در خود دارد و بی‌مقصدی و هدفی سرِ خود روان است.
یه جایی دیگه شاهرخ مکسوب نوشته : در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی‌دانم چیست و اضطراب و دل‌شوره مثل مِهی در ته درّه‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور.
حالی دارم که چندان برای خودم هم شناخته‌شده نیست . با کسی حرف نمی‌زنم . از همه چیز خالی شده‌ام, نه خوشحالم نه بدحال, نه غمگین، نه شاد، نه امیدوار و‌ نه نومید. رخوتی اَندَروا . بی‌گذشته و آینده . سکونی بی زمان و مکان . معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود . خوابی بدون رویا با چشمهای باز … دلم قبر است . کاش مرده بودم . به قول نسفی «چه بودی اگر نبودمی» .

کتاب روزها در راه. شاهرخ مسکوب.

هزار بار گفتن.

هزار تنهایی در من است
هر کدامشان دلگیرتر
هزار دوستت دارم در من است
هر دانه اش ناگفتنی‌تر
هزار بار بمان
هزار بار خواهش
در من تکرار شده است
عزیزِ از دست رفته‌ام
به باد سپرده‌ام عطرت را بیاورد
به حافظه‌ام سپرده‌ام خاطراتت را حک کند روی قلبم
تو میروی اما من تنها نیستم
هزار تو در من است
هر کدامش رفتنی‌تر…

مهسا معظمی

دست‌های تو تصمیم بود باید می‌گرفتم و دور می‌شدم.

یه خاطره‌ی پررنگی از کودکی دارم و همیشه تو ذهنم هست وقت و بی‌وقت بهش فکر می‌کنم, بچه بودم هر وقت می‌خواستیم غذا بخوریم بابام دستهام رو می‌شست, یادمه قبلن یه متن مفصل در همین مورد نوشتم, ولی دوست داشتم دوباره مرور کنم که بگم شستن دستها توسط پدرم یه کار روتین و قشنگ بود که من عاشقش بودم, یه روزهای که از همه چیز و همه کس این زندگی خسته میشم میرم دستهام رو همونطوری می‌شورم ولی باز هم نمی‌شه, اون حالت اون مدل شستن فقط برای پدرم بود, الان دوست داشتم یکبار دیگه فرصتش بود فقط دستهام رو می‌شست ولی حیف که نیست و نمیشه زندگی مجموعه ی از این نبودن‌ها و نشدن‌هاست, و چاره ی نیست جز گذرون این لحظات با هر جون کندنی هست.
* تیتر شعر از شمس لنگرودی

برای او که نیست.

برای دوست داشتن دیگران لازم نیست که هر بار آنها را ببوسید و یا مدام تکرار کنید که دوستشان دارید.
بلکه عشق حقیقی آن است که دیگران را کمتر در معرض قضاوت قرار دهید
و بگذارید خودشان باشند
و آنچه میخواهند بپوشند
و آنگونه که میخواهند زندگی کنند
و همانی باشند که خود میخواهند،
نه آنگونه که شما میخواهید!

سفرها باید کرد.

سفر.
همیشه بهترین گزینه بوده تو زندگی برای من, همیشه آرامش بخش‌ترین قسمت زندگی بوده برای من.
سفر.
این دنیا مثل کتابه. کسایى که سفر نمی‌کنن فقط یک صفحه ازش رو میخونن
سفر.
یک ماهه اروپاگردی خیلی حُسن برای من داشت, اول اینکه بیشتر با خودم روبرو شدم, دوم اینکه آدمهای اطرافم رو بیشتر و بهتر شناختم, سوم اینکه با یک عالمه جایی جدید, فرهنگ جدید, آداب و رسوم جدید آشنا شدم که پر از جذابیت بود برام پر از تازگی. من قبلن از این سفر هم کشورهای زیادی رو گشته بودم, جاهای زیادی رو دیده بودم, ولی دیگه هلند, فرانسه, ایتالیا, سوئد یه جذابیتی خاصی داشت که قابل گفتن نیست. شهرهایی مثل ونیز, میلان, آمستردام, استکلهلم, کن, موناکو, نیس, پاریس, میدلبورگ, بروکسل تمام اینا پر از حرفهای بود برای گفتن, برای تازه شدن برای دیدن جاهای که پر از قشنگی و سادگی هست , پر از راستی و درستی..
سفر.
کاش ما ایرانی ها هم یاد بگیریم زندگی ساده و بی‌ریا داشته باشیم و فقط فقط برای خودمون زندگی کنیم.
سفر.
تنها چیزی که تو زندگیم دلم می‌خواد همیشه تکرار بشه و باشه.

زخم‌ها.

برایم گفت ژاپنی‌ها رسمی دارند که وقتی شکسته‌ای را مرمت می‌کنند بین ترک‌ها را با لعاب طلایی‌رنگی پر می‌کنند و کاسه‌ی مرمت شده تمام خطوط شکست را به رنگ طلا به رخ می‌کشد. به این مرمت کینتسوگی می‌گویند و تاییدی است بر ترک‌ها و زخم‌ها و نه شرم از‌شان، دیدن زیبایی‌ست در نقصان، و گردن گذاشتن است به تغییر.