سفرها باید کرد.

سفر.
همیشه بهترین گزینه بوده تو زندگی برای من, همیشه آرامش بخش‌ترین قسمت زندگی بوده برای من.
سفر.
این دنیا مثل کتابه. کسایى که سفر نمی‌کنن فقط یک صفحه ازش رو میخونن
سفر.
یک ماهه اروپاگردی خیلی حُسن برای من داشت, اول اینکه بیشتر با خودم روبرو شدم, دوم اینکه آدمهای اطرافم رو بیشتر و بهتر شناختم, سوم اینکه با یک عالمه جایی جدید, فرهنگ جدید, آداب و رسوم جدید آشنا شدم که پر از جذابیت بود برام پر از تازگی. من قبلن از این سفر هم کشورهای زیادی رو گشته بودم, جاهای زیادی رو دیده بودم, ولی دیگه هلند, فرانسه, ایتالیا, سوئد یه جذابیتی خاصی داشت که قابل گفتن نیست. شهرهایی مثل ونیز, میلان, آمستردام, استکلهلم, کن, موناکو, نیس, پاریس, میدلبورگ, بروکسل تمام اینا پر از حرفهای بود برای گفتن, برای تازه شدن برای دیدن جاهای که پر از قشنگی و سادگی هست , پر از راستی و درستی..
سفر.
کاش ما ایرانی ها هم یاد بگیریم زندگی ساده و بی‌ریا داشته باشیم و فقط فقط برای خودمون زندگی کنیم.
سفر.
تنها چیزی که تو زندگیم دلم می‌خواد همیشه تکرار بشه و باشه.

زخم‌ها.

برایم گفت ژاپنی‌ها رسمی دارند که وقتی شکسته‌ای را مرمت می‌کنند بین ترک‌ها را با لعاب طلایی‌رنگی پر می‌کنند و کاسه‌ی مرمت شده تمام خطوط شکست را به رنگ طلا به رخ می‌کشد. به این مرمت کینتسوگی می‌گویند و تاییدی است بر ترک‌ها و زخم‌ها و نه شرم از‌شان، دیدن زیبایی‌ست در نقصان، و گردن گذاشتن است به تغییر.

حرفهای ناتمام.

انگار تمام بی‌تابی‌ها و خستگی‌ها از روی گونه‌ام سر می‌خوردند و می‌ریزند روی لب‌هایم, و پشت بغض‌هایم پنهان می‌شوند, صدایم را صاف می‌کنم و نگاهم را می‌سپارم به جاده‌ی که کسی قرار نیست از آن بیایید, بی‌هوده منتظر صدای زنگ درب مانده‌ام و چای با نعنا و لیمو می‌نوشم و هی این انتظار سنگین و سنگین‌تر می‌شود..

نباشد همی نیک و بد پایدار.

من قبلا اسکیت سواری می‌کردم, خانواده ای من زیاد جابجا می‌شدن که خود همین واقعا چیز وحشتناکی بود اما هر موقع که به یه جای جدید می‌رفتیم اول از همه پدرم من رو می‌برد اسکیت سواری کنم. برای همین مهم نود که من کجای دنیا هستم باز همه چیز برام مثل قبل بود و من احساس امنیت می‌کردم. توی کالج هم اسکیت سواری کردم و همینطوری توی دانشگاه پزشکی و همینطوری وقتی که اینجا اولین کارم رو شروع کردم من با بچه ها کار می‌کردم و این یه جورایی باعث می‌شد اون ها هم احساس امنیت کنن, بعدش دچار حادثه شدم و بهم گفتن پام رو از دست بدم, تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم این بود که دیگه هرگز نمی تونستم اسکیت سواری کنم و بخش بزرگی از زندگیم تغییر خواهد کرد, اما جس می‌کردم همین مسئله به ظاهر کوچولو انگار مثل اینه که دارن تمام زندگیم رو ازم می‌گیرن و تمام اون چیزهای که پدرم بهم داه بود تمام اون چیزهای سحرآمیز و احساس امنیت قرار بود یهو ناپدید بشن. برای همین همسرم رو مجبور کردم قول بده که نذاره پام رو ازم بگیرن به هیچ‌وجه, اما بعد کار رسید به انتخاب بین پام و زندگیم, و اون‌ها هم به رضایت همسرم برای قطع پام احتیاج داشتن من خیلی خوش شانسم که اون پزشک ها به وضوح می‌تونستن چیزهایی رو ببین که من نمی‌تونستم و می‌دونی چی شد؟ دوباره اسکیت سواری کردم ترسناک‌ترین نگرانیم اشتباه بود و تنها چیزی که واقعا از دست دادم فقط پام بود و اگر نگهش داشته بودم مُرده بودم, اما همین الان کلی خوشی در زندگیم دارم بیشتر از اونچه که شاید می‌تونستم تصور کنم من وضعم عالیه من همین رو برای تو می‌خوام برای زندگی توام می‌خوام. این حرفها رو آریزونا داشت به بیمارش می‌گفت که از عمل می‌ترسه و از ترس عمل نمیرفت اتاق زایمان که سزارین کنه … حالا ما چقدر تو زندگی‌مون بخاطر اشتباهات و از دست دادن ها و انتخاب‌هامون خودمون رو زیر سوال بردیم؟ چقدر بخاطر داشتن کسی از خیلی چیزها گذشتیم و چقدر نگذشتیم؟ کجا دیدیم یه موضوعی که طرف مقابلمون رو ناراحت می‌کنه رو کنار گذاشتیم کجاها چسبیدم بهش.. کجاها پای دل‌مون رفتیم کجاها پای هوس‌مون رفتیم خیلی پیچیده هست به همون میزان دردناکه ولی همه اینا می‌گذره و تنها چیزی که می‌مونه این که چی رو انتخاب می‌کنیم.
سریال گریزآناتومی فصل چهاردهم قسمت ۲۲٫

نگاه کن من کم‌ام یا تو.

رومزه نویسی دو.
یک: چهار اردیبهشت نهمین سالگرد نبودن پدرم بود ولی هنوز مچاله هستم قلبم هنوز باور نکرده که پدرم نیست یه روزهای بیشتر یه روزهای کمتر ولی هیچ روزی نیست که یادم نباشه که نیست. دلتنگم.
دو: یک هفته ماموریت بودم جزیزه خارک, چقدر دوست داشتم کلن میرفتم و همونجا زندگی می‌کردم و می‌موندم, چرا چون دور تا دورت رو دریا فرا گرفته, هر طرفی رو نگاه کنی فقط دریا می‌بینی, دریا یعنی آرامش محض.
سوم: اردیبهشت میشه ۶ سال که با هم آشنا شدیم, ولی اولین روز آشنایی کجا الان کجا, چقدر دور هستیم و چقدر نزدیک دیگه حسابش از دستم رفته.
چهارم : کاش توام حال مرا داشتی.
پنجم : چند تا حرکت اساسی و بزرگ زدم توی زندگیم کاری که همیشه ازش ترس داشتم ولی این بار دل رو زدم به دریا به دریایی بزرگ وقتی موفق شدم بیشتر در موردش می‌نویسم.
ششم : من همیشه فکر می‌کردم هر آدمی تو زندگیم نباشه و نمونه, تو هستی تو همیشه برای منی, ولی از پارسال تا حالا متوجه شدم تو برای همه هستی جزء من انگار برعکس فکر می‌کردم فقط برای من نیستی…
هفتم : بلاخره من ماندم و من, من از من رنجیده است, هیچ‌کس نیست برای پا درمیانی – عباس کیارستمی.

همین‌ها.

روزمره نویسی یک.
می خوام یه تغییری بدم اینجا یه کم روزمره نویسی کنم بقول معروف از هر دری سخنی باشه.
یک : تو یه کانال تلگرام این مطلب رو خوندم :چجوری خیانت می‌کنید؛ من وقتی یه نفر رو از ته دلم دوست داشته باشم باهاشم نباشم از بقیه چندشم می‌شه !” یاد این افتادم که بعضی از آدمها حتی رابطه رو کات هم نمی‌کنند و آنچنان با آب و تابی به طرف می‌گن دوست داریم عصرش با یکی دیگه دست تو دست می‌شن, انگار آدمها شن و ماسه باشن براشون همیشه تو جیب‌هاشون دارن اخوی خدا قوت.
دو : یه چند وقتی داشتم روی یه کاری فکر می‌کردم که انجام بدم یا ندم که بشه یا نشه خلاصه چه کنم و چیکار کنم با کلی مشورت از با آدمهای اهل فن اقدام کردم شد و بابتش خوشحالم چون یه راه جدید باز می‌شه تو زندگیم.
سه : یه نوشته‌های واقعن حرف حق رو می‌زنن ها مثل این : اگر برای کسی مهم باشی او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد ، نه بهانه‌ای برای فرار و نه دروغی برای توجیه
چهار : وقتی شخصی به شما یکبار آسیب میزنه شک نکنید که باز و باز باز هم این کار رو می‌کنه ها ببخشیدش ولی فراموش نکنید و بهش فرصت دوباره ندید.
پنجم : جهانم آرام هست.

باران نگرانم نمی‌کند.

صبح رو بارون شروع کردم, صدای بارون که به کانال کولر می‌خورد بیدارم کرد, رفتم اون سمت تخت و خودم رو ولو کردم جای که قبلن تو خوابیده بودی و فقط بو کشیدم بعدش بدون اینکه به چیزی فکر کنم تخت رو مرتب کردم و روزم را آغاز..
صبح رو با بارون شروع کردم, آنقدر شدید بود که چتر را گرفتم روی سرم و پیاده زدم به دل کوچه‌ها و خیابون‌های شهرم, شهری که در آن هزار تا خاطره دارم, هزار تا خاطره که هیچ کدامش در آن لحظه‌ی که باید به دادم برسند نمی‌رسند.
صبح رو با بارون شروع کردم, رسیدم آفیس دیدیم سه تا شیشه گلاب, عرق بیدمشک, بهارنارنج روی میزم هست, و همینطوری که دنبال صاحبش می‌گشتم دیدم رئیس گفت قابل شما رو ندارد کاشان بودم اینا رو گرفتم براتون, خنده‌ی روی لبهام نشست دیدم همین چیزهای کوچیک چقدر می‌تواند رنگ و بوی زندگی را عوض کند برایت.
صبح رو با بارون شروع کردم, نگاهم افتاد به تقویم دیدم چیزی نمانده تا اردیبهشت و باید این روزهای آخر فروردین را بیشتر زندگی کرد و بیشتر نفس کشید چون دیگر فروردین ۹۷ نمی‌شود و دیگر روزها این طور بی رحم نمی‌ریزند روی صورتم.