هزار بار گفتن.

هزار تنهایی در من است
هر کدامشان دلگیرتر
هزار دوستت دارم در من است
هر دانه اش ناگفتنی‌تر
هزار بار بمان
هزار بار خواهش
در من تکرار شده است
عزیزِ از دست رفته‌ام
به باد سپرده‌ام عطرت را بیاورد
به حافظه‌ام سپرده‌ام خاطراتت را حک کند روی قلبم
تو میروی اما من تنها نیستم
هزار تو در من است
هر کدامش رفتنی‌تر…

مهسا معظمی

دست‌های تو تصمیم بود باید می‌گرفتم و دور می‌شدم.

یه خاطره‌ی پررنگی از کودکی دارم و همیشه تو ذهنم هست وقت و بی‌وقت بهش فکر می‌کنم, بچه بودم هر وقت می‌خواستیم غذا بخوریم بابام دستهام رو می‌شست, یادمه قبلن یه متن مفصل در همین مورد نوشتم, ولی دوست داشتم دوباره مرور کنم که بگم شستن دستها توسط پدرم یه کار روتین و قشنگ بود که من عاشقش بودم, یه روزهای که از همه چیز و همه کس این زندگی خسته میشم میرم دستهام رو همونطوری می‌شورم ولی باز هم نمی‌شه, اون حالت اون مدل شستن فقط برای پدرم بود, الان دوست داشتم یکبار دیگه فرصتش بود فقط دستهام رو می‌شست ولی حیف که نیست و نمیشه زندگی مجموعه ی از این نبودن‌ها و نشدن‌هاست, و چاره ی نیست جز گذرون این لحظات با هر جون کندنی هست.
* تیتر شعر از شمس لنگرودی

برای او که نیست.

برای دوست داشتن دیگران لازم نیست که هر بار آنها را ببوسید و یا مدام تکرار کنید که دوستشان دارید.
بلکه عشق حقیقی آن است که دیگران را کمتر در معرض قضاوت قرار دهید
و بگذارید خودشان باشند
و آنچه میخواهند بپوشند
و آنگونه که میخواهند زندگی کنند
و همانی باشند که خود میخواهند،
نه آنگونه که شما میخواهید!

سفرها باید کرد.

سفر.
همیشه بهترین گزینه بوده تو زندگی برای من, همیشه آرامش بخش‌ترین قسمت زندگی بوده برای من.
سفر.
این دنیا مثل کتابه. کسایى که سفر نمی‌کنن فقط یک صفحه ازش رو میخونن
سفر.
یک ماهه اروپاگردی خیلی حُسن برای من داشت, اول اینکه بیشتر با خودم روبرو شدم, دوم اینکه آدمهای اطرافم رو بیشتر و بهتر شناختم, سوم اینکه با یک عالمه جایی جدید, فرهنگ جدید, آداب و رسوم جدید آشنا شدم که پر از جذابیت بود برام پر از تازگی. من قبلن از این سفر هم کشورهای زیادی رو گشته بودم, جاهای زیادی رو دیده بودم, ولی دیگه هلند, فرانسه, ایتالیا, سوئد یه جذابیتی خاصی داشت که قابل گفتن نیست. شهرهایی مثل ونیز, میلان, آمستردام, استکلهلم, کن, موناکو, نیس, پاریس, میدلبورگ, بروکسل تمام اینا پر از حرفهای بود برای گفتن, برای تازه شدن برای دیدن جاهای که پر از قشنگی و سادگی هست , پر از راستی و درستی..
سفر.
کاش ما ایرانی ها هم یاد بگیریم زندگی ساده و بی‌ریا داشته باشیم و فقط فقط برای خودمون زندگی کنیم.
سفر.
تنها چیزی که تو زندگیم دلم می‌خواد همیشه تکرار بشه و باشه.

زخم‌ها.

برایم گفت ژاپنی‌ها رسمی دارند که وقتی شکسته‌ای را مرمت می‌کنند بین ترک‌ها را با لعاب طلایی‌رنگی پر می‌کنند و کاسه‌ی مرمت شده تمام خطوط شکست را به رنگ طلا به رخ می‌کشد. به این مرمت کینتسوگی می‌گویند و تاییدی است بر ترک‌ها و زخم‌ها و نه شرم از‌شان، دیدن زیبایی‌ست در نقصان، و گردن گذاشتن است به تغییر.

حرفهای ناتمام.

انگار تمام بی‌تابی‌ها و خستگی‌ها از روی گونه‌ام سر می‌خوردند و می‌ریزند روی لب‌هایم, و پشت بغض‌هایم پنهان می‌شوند, صدایم را صاف می‌کنم و نگاهم را می‌سپارم به جاده‌ی که کسی قرار نیست از آن بیایید, بی‌هوده منتظر صدای زنگ درب مانده‌ام و چای با نعنا و لیمو می‌نوشم و هی این انتظار سنگین و سنگین‌تر می‌شود..

نباشد همی نیک و بد پایدار.

من قبلا اسکیت سواری می‌کردم, خانواده ای من زیاد جابجا می‌شدن که خود همین واقعا چیز وحشتناکی بود اما هر موقع که به یه جای جدید می‌رفتیم اول از همه پدرم من رو می‌برد اسکیت سواری کنم. برای همین مهم نود که من کجای دنیا هستم باز همه چیز برام مثل قبل بود و من احساس امنیت می‌کردم. توی کالج هم اسکیت سواری کردم و همینطوری توی دانشگاه پزشکی و همینطوری وقتی که اینجا اولین کارم رو شروع کردم من با بچه ها کار می‌کردم و این یه جورایی باعث می‌شد اون ها هم احساس امنیت کنن, بعدش دچار حادثه شدم و بهم گفتن پام رو از دست بدم, تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم این بود که دیگه هرگز نمی تونستم اسکیت سواری کنم و بخش بزرگی از زندگیم تغییر خواهد کرد, اما جس می‌کردم همین مسئله به ظاهر کوچولو انگار مثل اینه که دارن تمام زندگیم رو ازم می‌گیرن و تمام اون چیزهای که پدرم بهم داه بود تمام اون چیزهای سحرآمیز و احساس امنیت قرار بود یهو ناپدید بشن. برای همین همسرم رو مجبور کردم قول بده که نذاره پام رو ازم بگیرن به هیچ‌وجه, اما بعد کار رسید به انتخاب بین پام و زندگیم, و اون‌ها هم به رضایت همسرم برای قطع پام احتیاج داشتن من خیلی خوش شانسم که اون پزشک ها به وضوح می‌تونستن چیزهایی رو ببین که من نمی‌تونستم و می‌دونی چی شد؟ دوباره اسکیت سواری کردم ترسناک‌ترین نگرانیم اشتباه بود و تنها چیزی که واقعا از دست دادم فقط پام بود و اگر نگهش داشته بودم مُرده بودم, اما همین الان کلی خوشی در زندگیم دارم بیشتر از اونچه که شاید می‌تونستم تصور کنم من وضعم عالیه من همین رو برای تو می‌خوام برای زندگی توام می‌خوام. این حرفها رو آریزونا داشت به بیمارش می‌گفت که از عمل می‌ترسه و از ترس عمل نمیرفت اتاق زایمان که سزارین کنه … حالا ما چقدر تو زندگی‌مون بخاطر اشتباهات و از دست دادن ها و انتخاب‌هامون خودمون رو زیر سوال بردیم؟ چقدر بخاطر داشتن کسی از خیلی چیزها گذشتیم و چقدر نگذشتیم؟ کجا دیدیم یه موضوعی که طرف مقابلمون رو ناراحت می‌کنه رو کنار گذاشتیم کجاها چسبیدم بهش.. کجاها پای دل‌مون رفتیم کجاها پای هوس‌مون رفتیم خیلی پیچیده هست به همون میزان دردناکه ولی همه اینا می‌گذره و تنها چیزی که می‌مونه این که چی رو انتخاب می‌کنیم.
سریال گریزآناتومی فصل چهاردهم قسمت ۲۲٫