حرف حق.

آدمها آدمها …
آدمایی که می‌زنن زیر قول و قرارشون، مث‌که به سرعت اکت غیرمسؤولانه‌ی خودشون رو فراموش می‌کنن و ازون‌جا به بعد صرفاً در قبال رفتارات واکنش نشون می‌دن. باید یکی مدام به‌شون یادآوری کنه هانی، اونی که اولین قدم نادرست رو برداشت و زد زیر قولش خودِ تو بودی، همین خود «تو»یی که الان «طلبکار»ی.

غصه‌هاش به من رسید, شادی‌هاش به دیگران.

یه جایی تو زندگی از دست کسی آنقدر می‌رنجی, آنقدر می‌رنجی, آنقدر قلبت فشرده می‌شود که دلت می‌خواد با تمام وجودت سقوط کنی ته یه چاه و همونجا تا ابد بمونی و دیگه بیرون نیایی.

*تیتر از آهنگ محسن یگانه

این نیز بگذرد.

به خودم گفتم حیف که از حس و حال این روزهام ننویسم, بنویسم که بعدها بخونم در این روزهای آخر بهمن چه‌ها شد, یاد بهمن پارسال افتادم, انگار هر سال بهمن و اسفند باید یه کمی سخت بگذرد, ولی سختی امسال با پارسال خیلی فرق دارد, سختی پارسال از جنس دیگری بود نو بود, تازه بود, جدید بود برای من, تجربه‌ی بود که همیشه فکر می‌کردم مال من نخواهد بود, تو زندگی دیگران می‌دیدم, می‌شنیدم ولی تصورش را نداشتم برای خودم نیز اتفاق بیفتاد, ولی افتاد, با هر سختی بود به تنهایی از پسش بر اومدم, اما به خودم قول دادم دیگر وارد این گونه بازی‌ها نشوم, دیگر نگذارم چیزی من را از پا بیاندازد, اجازه ندهم با من بدرفتاری شود, به خودم قول دادم از خودم محافظت کنم در برابر همه‌ی اتفاق‌های بد و سخت زندگی, مگر آدمی چقدر جان دارد, که بخواهد هی نادیده گرفته شود و هی آسیب ببیند مگر آدمی چقدر توان دارد..من که هیچ ندارم.. هیچ…

هیچ سخاوتی جز عشق وجود ندارد.

صبح با یک هوای نسبتا خوبی مواجه شدم, آنقدر که دلم را خوش کردم به ابرهای آبی تو آسمان و کوههای سر به فلک کشیده, و با دلی راحت اومدم محل کار, یاد ولنتاین پارسال افتادم, وقتی اون باکس گل با انگشتر رو جلوی درب‌های آفیس تحویل گرفتم چه حالی داشتم پر از خوشحالی بهمراه نگرانی یک نگرانی که می‌دونستم یه چیزی هست اما چه چیزی رو نمی‌دونستم, اما خوب لحظه‌ی قشنگی بود تحویل گرفتن اون باکس گل و دل دادم به همون لحظه بقیه رو بی‌خیال شدم.
صبح با یک زمین خیس بارون خورده مواجه شدم, دلم را دادم به باران دیشب و خودم راهی محل کار شدم, و با تبریک ولنتاین مواجه شدم و کادوی که قبلن گرفته‌ام, اما ولنتاین امسال آرامش دارد, خوشی دارد, ولی من به این فکر می‌کنم که پارسال چقدر همین لحظات را می‌خواستم و دریغ شد, بخاطر هیچ, بخاطر یک اشتباه, اما امسال فرق دارد شاید مثل سالهای قبل‌تر باشد برایم با این تفاوت که یک چیزی این وسط تغییر کرده و آن هم خاطرات هست.

آرام چون خیالی که الفاظش را می‌چیند.

نوشتن یکی از ارکان اصلی زندگیم بوده و هست, یادم نمیاد از کی شروع کردم به نوشتن ولی می‌دانم که بر می‌گردد به دوران مدرسه, از راهنمایی تابستان‌ها با دوستام آدرس می‌گرفتیم و نامه می‌نوشیتم, بعدها تو دبیرستان ادامه‌دار شد, و دانشگاه و همینطوری نوشتن رخته کرد در زندگیم, یک کم ریشه ارثی هم دارد, عمه‌ها و عمویم و پدرم شعر می‌گفتن و بسیار اهل مطالعه و خواندن بودن, حالا هم پسرعمویم که به تازگی کتاب شعرش چاپ شده و خودم که سالهاست دیگران بهم گفتن نوشته‌هایت را چاپ کن و هی من پشت‌گوش انداختم حتی همین چند ماه پیش دوباره ویراستار تماس گرفت که چرا ایست کرده‌ی و نمی‌دانم چرا ایست کرده‌ام, انگار وقتی زندگیم آرام هست و روی روال دلم نمی‌خواهد کاری انجام دهم, دوست دارم دل بدهم به همین آرامش به همین روالی که توش افتاده‌ام و به همین مدلی بودن ادامه دهم, انگار زندگی یک جایی بهت می‌گوید همین‌ها را در بر بگیر, همین فیلم دیدن‌های دوتایی, همین گپ‌های دوتایی, همین بودن‌های دوتایی برای همین زمستان برایم کافیت می‌کند تا برسم بهار و ببینم برای بهار چه خواهم کرد…
*تیتر از شعرهای محمود درویش

آغازی باش تا پایان نپذیرم.

یه پنجره‌ی خوبی داره این خونه تو اتاق خواب که من بدجور دلبسته هستم بهش, پنجره رو گرچه با پرده‌ی بنفش که رنگ دلخواهم هست پنهان کرده‌ایم, ولی پنجره سرجایش هست دیگر و خیالم راحت, همین که چیزی سر جایش هست هر چند که استفاده‌ی نکنم خیالم راحت هست, چند شب پیش ها که با مرد کنار هم خوابیده بودیم, برایش تعریف کردم که این پنجره جون میده برای اینکه باران یا برف ببارد بعدش لیوان چای را بگیری دستت و پشت پنجره همینطوری که نگاه به باران و برف می‌اندازی و لذت می‌ببری چای را مزه مزه کنی, و با یک حالت شکایت گونه گفتم امسال هم که هیچ نیامد نه برف نه باران, مرد با یک حالت خنده‌دار گونه‌ی گفت دستور میدم بارون بباره و هر دو خنده کنان به آغوش هم پناه بردیم, چند روز بعدش صبح بیدار شدم دیدم که باران می‌آید و احساس کردم چقدر خیالم راحت هست که مرد هست, که باران می‌بارد, که خنده‌هامان بلند هست و روزهامون گرم مابقی زندگی می‌گذرد.

زمستان است و گرما.

عزیزم زمستان امسال خیلی گرم شروع شد, آنقدر گرم که مجالی ندارم به زمستان سرد پارسال و اتفاق‌هایش فکر کنم, اما از من بیرون نمی‌رود, فقط گذاشتمش در همان پارسال بماند, زمستان امسال گرما دارد, گل نرگس دارد, تو را دارد, شاید بهترین اتفاق امسال حضور تو باشد, زمستان امسال گرمای خاصی دارد, زلزله دارد, خلوت‌های دو نفره دارد, زمستان امسال سرما ندارد اما روزهای گرم زیاد دارد و من دل‌بسته‌ی همین روزهای گرم با تو بودن هستم…