زخم‌ها.

برایم گفت ژاپنی‌ها رسمی دارند که وقتی شکسته‌ای را مرمت می‌کنند بین ترک‌ها را با لعاب طلایی‌رنگی پر می‌کنند و کاسه‌ی مرمت شده تمام خطوط شکست را به رنگ طلا به رخ می‌کشد. به این مرمت کینتسوگی می‌گویند و تاییدی است بر ترک‌ها و زخم‌ها و نه شرم از‌شان، دیدن زیبایی‌ست در نقصان، و گردن گذاشتن است به تغییر.

حرفهای ناتمام.

انگار تمام بی‌تابی‌ها و خستگی‌ها از روی گونه‌ام سر می‌خوردند و می‌ریزند روی لب‌هایم, و پشت بغض‌هایم پنهان می‌شوند, صدایم را صاف می‌کنم و نگاهم را می‌سپارم به جاده‌ی که کسی قرار نیست از آن بیایید, بی‌هوده منتظر صدای زنگ درب مانده‌ام و چای با نعنا و لیمو می‌نوشم و هی این انتظار سنگین و سنگین‌تر می‌شود..

نباشد همی نیک و بد پایدار.

من قبلا اسکیت سواری می‌کردم, خانواده ای من زیاد جابجا می‌شدن که خود همین واقعا چیز وحشتناکی بود اما هر موقع که به یه جای جدید می‌رفتیم اول از همه پدرم من رو می‌برد اسکیت سواری کنم. برای همین مهم نود که من کجای دنیا هستم باز همه چیز برام مثل قبل بود و من احساس امنیت می‌کردم. توی کالج هم اسکیت سواری کردم و همینطوری توی دانشگاه پزشکی و همینطوری وقتی که اینجا اولین کارم رو شروع کردم من با بچه ها کار می‌کردم و این یه جورایی باعث می‌شد اون ها هم احساس امنیت کنن, بعدش دچار حادثه شدم و بهم گفتن پام رو از دست بدم, تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم این بود که دیگه هرگز نمی تونستم اسکیت سواری کنم و بخش بزرگی از زندگیم تغییر خواهد کرد, اما جس می‌کردم همین مسئله به ظاهر کوچولو انگار مثل اینه که دارن تمام زندگیم رو ازم می‌گیرن و تمام اون چیزهای که پدرم بهم داه بود تمام اون چیزهای سحرآمیز و احساس امنیت قرار بود یهو ناپدید بشن. برای همین همسرم رو مجبور کردم قول بده که نذاره پام رو ازم بگیرن به هیچ‌وجه, اما بعد کار رسید به انتخاب بین پام و زندگیم, و اون‌ها هم به رضایت همسرم برای قطع پام احتیاج داشتن من خیلی خوش شانسم که اون پزشک ها به وضوح می‌تونستن چیزهایی رو ببین که من نمی‌تونستم و می‌دونی چی شد؟ دوباره اسکیت سواری کردم ترسناک‌ترین نگرانیم اشتباه بود و تنها چیزی که واقعا از دست دادم فقط پام بود و اگر نگهش داشته بودم مُرده بودم, اما همین الان کلی خوشی در زندگیم دارم بیشتر از اونچه که شاید می‌تونستم تصور کنم من وضعم عالیه من همین رو برای تو می‌خوام برای زندگی توام می‌خوام. این حرفها رو آریزونا داشت به بیمارش می‌گفت که از عمل می‌ترسه و از ترس عمل نمیرفت اتاق زایمان که سزارین کنه … حالا ما چقدر تو زندگی‌مون بخاطر اشتباهات و از دست دادن ها و انتخاب‌هامون خودمون رو زیر سوال بردیم؟ چقدر بخاطر داشتن کسی از خیلی چیزها گذشتیم و چقدر نگذشتیم؟ کجا دیدیم یه موضوعی که طرف مقابلمون رو ناراحت می‌کنه رو کنار گذاشتیم کجاها چسبیدم بهش.. کجاها پای دل‌مون رفتیم کجاها پای هوس‌مون رفتیم خیلی پیچیده هست به همون میزان دردناکه ولی همه اینا می‌گذره و تنها چیزی که می‌مونه این که چی رو انتخاب می‌کنیم.
سریال گریزآناتومی فصل چهاردهم قسمت ۲۲٫

نگاه کن من کم‌ام یا تو.

رومزه نویسی دو.
یک: چهار اردیبهشت نهمین سالگرد نبودن پدرم بود ولی هنوز مچاله هستم قلبم هنوز باور نکرده که پدرم نیست یه روزهای بیشتر یه روزهای کمتر ولی هیچ روزی نیست که یادم نباشه که نیست. دلتنگم.
دو: یک هفته ماموریت بودم جزیزه خارک, چقدر دوست داشتم کلن میرفتم و همونجا زندگی می‌کردم و می‌موندم, چرا چون دور تا دورت رو دریا فرا گرفته, هر طرفی رو نگاه کنی فقط دریا می‌بینی, دریا یعنی آرامش محض.
سوم: اردیبهشت میشه ۶ سال که با هم آشنا شدیم, ولی اولین روز آشنایی کجا الان کجا, چقدر دور هستیم و چقدر نزدیک دیگه حسابش از دستم رفته.
چهارم : کاش توام حال مرا داشتی.
پنجم : چند تا حرکت اساسی و بزرگ زدم توی زندگیم کاری که همیشه ازش ترس داشتم ولی این بار دل رو زدم به دریا به دریایی بزرگ وقتی موفق شدم بیشتر در موردش می‌نویسم.
ششم : من همیشه فکر می‌کردم هر آدمی تو زندگیم نباشه و نمونه, تو هستی تو همیشه برای منی, ولی از پارسال تا حالا متوجه شدم تو برای همه هستی جزء من انگار برعکس فکر می‌کردم فقط برای من نیستی…
هفتم : بلاخره من ماندم و من, من از من رنجیده است, هیچ‌کس نیست برای پا درمیانی – عباس کیارستمی.

همین‌ها.

روزمره نویسی یک.
می خوام یه تغییری بدم اینجا یه کم روزمره نویسی کنم بقول معروف از هر دری سخنی باشه.
یک : تو یه کانال تلگرام این مطلب رو خوندم :چجوری خیانت می‌کنید؛ من وقتی یه نفر رو از ته دلم دوست داشته باشم باهاشم نباشم از بقیه چندشم می‌شه !” یاد این افتادم که بعضی از آدمها حتی رابطه رو کات هم نمی‌کنند و آنچنان با آب و تابی به طرف می‌گن دوست داریم عصرش با یکی دیگه دست تو دست می‌شن, انگار آدمها شن و ماسه باشن براشون همیشه تو جیب‌هاشون دارن اخوی خدا قوت.
دو : یه چند وقتی داشتم روی یه کاری فکر می‌کردم که انجام بدم یا ندم که بشه یا نشه خلاصه چه کنم و چیکار کنم با کلی مشورت از با آدمهای اهل فن اقدام کردم شد و بابتش خوشحالم چون یه راه جدید باز می‌شه تو زندگیم.
سه : یه نوشته‌های واقعن حرف حق رو می‌زنن ها مثل این : اگر برای کسی مهم باشی او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد ، نه بهانه‌ای برای فرار و نه دروغی برای توجیه
چهار : وقتی شخصی به شما یکبار آسیب میزنه شک نکنید که باز و باز باز هم این کار رو می‌کنه ها ببخشیدش ولی فراموش نکنید و بهش فرصت دوباره ندید.
پنجم : جهانم آرام هست.

باران نگرانم نمی‌کند.

صبح رو بارون شروع کردم, صدای بارون که به کانال کولر می‌خورد بیدارم کرد, رفتم اون سمت تخت و خودم رو ولو کردم جای که قبلن تو خوابیده بودی و فقط بو کشیدم بعدش بدون اینکه به چیزی فکر کنم تخت رو مرتب کردم و روزم را آغاز..
صبح رو با بارون شروع کردم, آنقدر شدید بود که چتر را گرفتم روی سرم و پیاده زدم به دل کوچه‌ها و خیابون‌های شهرم, شهری که در آن هزار تا خاطره دارم, هزار تا خاطره که هیچ کدامش در آن لحظه‌ی که باید به دادم برسند نمی‌رسند.
صبح رو با بارون شروع کردم, رسیدم آفیس دیدیم سه تا شیشه گلاب, عرق بیدمشک, بهارنارنج روی میزم هست, و همینطوری که دنبال صاحبش می‌گشتم دیدم رئیس گفت قابل شما رو ندارد کاشان بودم اینا رو گرفتم براتون, خنده‌ی روی لبهام نشست دیدم همین چیزهای کوچیک چقدر می‌تواند رنگ و بوی زندگی را عوض کند برایت.
صبح رو با بارون شروع کردم, نگاهم افتاد به تقویم دیدم چیزی نمانده تا اردیبهشت و باید این روزهای آخر فروردین را بیشتر زندگی کرد و بیشتر نفس کشید چون دیگر فروردین ۹۷ نمی‌شود و دیگر روزها این طور بی رحم نمی‌ریزند روی صورتم.

اعتراف.

نوشتن این مطلب خیلی برایم سخت بود, چند روزی داشتم بهش فکر می‌کردم که اصلن لزومی دارد بنویسم یا نه, ولی باز دیدم که همیشه نوشتن علاج بوده برای من, وقتی در مورد چیزی می‌نویسم دیگر دردش برایم کم می‌شود, انگار دیگر تنها درد من نخواهد بود, بنابراین تصمیم گرفتم اعتراف بزرگم را اینجا به ثبت برسانم و بگویم سالها عاشق مردی بودم که هیچ وفادار نبود, دقیقن نمیدانم از کی متوجه شدم که بهم وفادار نیست اما متوجه شدم و نتوانستم جلوی چیزی را بگیرم نه اینکه دیگر عاشقش نباشم و یا اینکه او وفادار باشد, هیچ کدام انگار دست من نبود فقط باید با این موج میرفتم تا کجا دقیق نمی‌دانم اما دل دادم و رفتم, رفتم و هر روز شاهد عاشقانه‌هایش برای زن‌های دیگر بودم, فرقی نمی‌کرد زن متاهل, شهرستان, کوچه بغلی, فامیل, همسایه, همکار و الی…. مردی بود که دلش با تمام زن‌های دنیا بود, واژه‌های عاشقانه را نثار تمام زن‌ها می‌کرد, ولی همچنان ادعا داشت مرا می‌خواهد, اوایل خیلی این خواستن شیرین بود, جنس خواستن‌اش فرق داشت با بقیه مردها, یه طوری دوستت داشت که انگار دنیا به آخر رسیده و فقط تو هستی و او, یه طوری نگاهت می‌کرد که ذوب می‌شدم در نگاهش, یه طوری بهت توجه می‌کرد که احساس می‌کردی تمام او شده‌ای, شاید همین رفتارها بوده که این چنین دلبسته‌ام کرده و پاگیر در تمام این سالها, اما یه روز سرد زمستان متوجه شدم که زن دیگری را نیز همینقدر عمیق و همینطور عاشقانه می‌خواهد و آنجا بود که دل دل کردم برای این عشق, اما دل بود دیگه بقول رادیو چهرازی : آدم چطوری به دلش حالی کنه اشتباه شده.. اما کاش این پایان ماجرا بود, کاش همین یکبار بود آدم دست کم می‌توانست چشم‌اش را ببند و به خودش دلداری بدهد که همه اشتباه می‌کنند , آدمیزاد اصلن بدنیا آمده که اشتباه کند و بگوید اشکالی ندارد, اما بارها و بارها این اتفاق افتاد تا روزی که مطمئن شدم با مردی طرف هستم که وفاداری و تعهد در زندگیش معنای ندارد, انگار طی سالهای زندگیش یاد نگرفته, و هیچ پیوندی با این واژه‌ها ندارد, و سهم من از این مرد چی می‌تواند باشد, عشقی که نثار همه می‌کند, دوست داشتنی که به پای همه می‌ریزد, نمی‌دانم, چطوری می‌شود تو این رابطه ماند و خوشحال بود, چطور می‌شود در رابطه‌ی ماند که می‌دانی زن‌های زیادی هم در این رابطه هستند, تا قبل از تمام این اتفاقات همیشه برایم جای سوال بود که چطور زنی میدانست شوهرش, نامزدش, پارتنرش بهش خیانت می‌کند و باز با او هست, باز در کنارش هست, همیشه برایم جای سوال بود, تا اینکه خودم در این پروسه قرار گرفتم و باید انتخاب می‌کردم, انتخاب بین مردی که دوستش داشتم و مردی که بهم وفادار نبود, انتخاب سختی هست زیرا این دو مرد یکی هستند مردی که من عاشقانه دوستش دارم مرد وفاداری نیست, و حالا که دارم این را می‌نویسم می‌دانم هیچ چیز سخت‌تر از این نیست که بدانی مردی که دوستش داری بهت وفادار نیست, و کاری هم نمی‌توانی بکنی, کاری نمی‌توان کرد, چون جنس آدمها با هم فرق دارد و هر کسی یه راهی را انتخاب می‌کند برای خودش, من نه قاضی هستم نه مظلوم, من فقط دارم گوشه‌ی کوچیکی از اتفاقات زندگیم را می‌نویسم برای بعدها, برای روزهای که دیگر شاید یادم رفته باشد عاشق بودم, عاشق مردی که بهم وفادار نبود, می‌نویسم شاید زنی همدرد من باشد و بخواند و بداند که در این دنیا تنها نبوده و احساس بدی نداشته باشد, زیرا که عشق مقدس هست, دوست داشتن مقدس هست, مهم نیست چه کسی را دوست داری یا عاشق چه کسی هستی مهم تجربه کردن آن حس بوده, مهم لمس آن احساس بوده, مهم این بوده که بارها و بارها قلبت برای کسی تپیده, حالا او هر طوری که هست دیگر مسئول رفتارهایش تو نیستی, فقط می‌توانیم ببخشم و دعا کنیم که این گونه مردان اگر با زن‌های دیگری آشنا شدن دست کم یاد بگیرند دورغ نگویند, وفادار باشند و متعهد…