همین و تمام.

۱- حتی کوچکترین چیزا هم می‌تونه زندگی‌تون رو تغییر بده, تو یه چشم بهم زدن اتفاقی می‌افته که انتظارش رو نداری, تو رو در مسیری قرار می‌ده که تصورش رو هم نمی‌کردی, و آینده ای برات رقم می زنه که فکر می کردی تموم شده, ولی حالا شروع تازه‌ی داری, این شاید همون سفر زندگی باشه, همون چیزی که خیلی‌ها دنبالش هستن و پیداش نمی‌کنن.
۲- اون شب تو جاده مخوف وقتی تاریکی محض بود با نور چراغ‌های ماشین دلگرمی من تو بودی, به خودمون فکر کردم به این اتفاقات این مدت به این نتیجه رسیدم چیزی که ما فکر می‌کنیم خیلی اتفاق اذیت کننده و دردناکی هست, گاهی وقتا نوری می‌شه به سوی خودمون اگر صبور باشیم و من جواب صبرم رو گرفتم وقتی که دوباره دستام توی دستات گرفتی و همراه شدی.
۳- گاهی اوقات برای یاقتن روشنایی باید از عمیق‌ترین تاریکی‌ها عبور کنیم.
۴- زندگی این روزها رو دوست دارم تجربه‌های قشنگی توش هست که بعد از مدتها خیلی عمیق‌تر داره تکرار می‌شه این روزها سعی می‌کنم زندگی رو زندگی کنم با تو.
۵-و این سطر را خالی باقی می‌گذارم برای روزهای بعد..

نمای از زندگی.

ورزش کردن, راه رفتن, چای نوشیدن, قدم زدن, خلوتی انتخاب کردن, کتاب ورق زدن, پشت پنجره ایستادن و نگاه کردن به تکاپوی مردم, هیچ کاری نکردن, نشستن روی نیمک سرد پارک, دمنوش نوشیدن, کیک درست کردن, دوش گرفتن, نگاه کردن به آسمان, ماه دیدن, به کلمه‌ی که از دهان تو بیرون می‌آید فکر کردن, لولیدن در آغوش هم, پلکیدن, چشم تو چشم شدن, بغل گرفتن, بوسیدن, در بغل ماندن, صدا کردن, حرف زدن, راه رفتن,پناه دادن, به تو فکر کردن, به واژه‌ها فکر کردن, گل خریدن, فیلم دیدن, کتاب خواندن, در کتاب زندگی کردن, دوست داشتن, عاشق شدن, بوسیده شدن, نوازش کردن, محبت کردن, مهربان بودن, فراموش کردن, بخشیدن, شعر خواندن, زندگی می‌تواند همین باشد و همینطوری ادامه پیدا کند.

دلم می‌خواد پناهم همین باشد.

شاملو می‌گوید : و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن, فروغ فرخزاد اما در مورد آغوش این را می‌گوید : ترا می‌خواهم ای جانانه‌ی من, ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش, ولی هدیه مدنی هم یه مطلب خوبی در این مورد گفته : سلول‌هایم حافظه دارند. همیشه داشته‌اند. بغل‌اش که می‌کنم حال خوشی در حافظه سلول‌هایم رو می‌آید. حال خوشی آمیخته با احساس امنیت، آرامش، خواستن، دوست داشتن. چیزهایی بیدار می‌شود. همان‌هایی که باعث می‌شوند دل‌ات نخواهد تن‌اش را رها کنی. دلت‌ات می‌خواهد در تن‌اش گره بخوری و در تن‌ات گره بخورد. دل‌ات می‌خواهد سلول سلول‌اش را لمس کنی، این‌جا باشد و هیچ‌وقت نرود. بقول مهدی صادقی : مرا جانانه در آغوش بگیر. بیشتر ادبیات و شعر به آغوش و بوسه یار پرداخته و انگار عنصر زندگی همین باشد که خودت را بعد از تمام خستگی‌ها, داستان‌ها, اذیت‌ها, دل‌مشغولی‌ها بسپاری به آغوش کسی که می‌دانی آغوشش همیشه به روی تو باز هست, و پناه‌گاه سخت‌ترین روزهایت خواهد بود.

خاکستری.

یه جا تو سریال گریز آناتومی مگان که بعد از حدود چند سال که تو عراق گم‌شده بوده و همه فکر می‌کردن مُرده برگشته سیاتل و برادرش اُون هانت که همیشه خودش رو مقصر گمشدن خواهرش توی جنگ عراق می‌دونسته از همه خوشحال‌تر و البته نگران‌تر برای اینکه دوباره از دستش نده, این طبیعی که وقتی ما یه چیزی رو دوباره به دست میاریم خیلی بیشتر نگرانیم که دوباره از دستش ندیدم شاید بخاطر همین که حساس‌تر می‌شیم, بیشتر می‌خواهیم باشد, بخاطر همون نگرانی که خیلی رفتارها یا کارهای رو انجام می‌دهیم که در شرایط معمول شاید نکنیم, همون نگرانی از دست دادن هست که ذره ذره توی وجود رخنه می‌کنه و اگه آدم مقابلت کمکت نکنه غرق می‌شی توی این نگرانی, یه جا داره با خواهرش مگان از سیاتل میرن سمت لوس‌آنجلس که خواهرش زندگی جدیدی رو شروع کنه, توی راه بحث‌شون میشه و خواهرش به اُون هانت می‌گه : تو نمی‌تونی دائم به جای من تصمیم بگیری اُون, تو تنها کسی هستی که اینطوری فکر می‌کنه در مورد من, همه شاید تو زندگی‌شون خیانت کنن توام به همسر اولت خیانت کردی, برای همین چرندیات اخلاقیاتت رو واسه من نخون, تو خیانت کردی, ناتان هم خیانت کرد, این اتفاق می‌افته, زندگی یعنی همین, آدمها بی‌عیب نیستن, خراب می‌کنن, سقوط می‌کنن, و بعضی‌هامون برای یک دهه ربوده می‌شویم, و وقتی که دوباره فرصت زندگی و شاد بودن را پیدا می‌کنم سفت می‌چسبیم بهش, بدون توجه به اینکه کی خیانت کرده و کی نکرده, چون حالا می‌دونیم چیه که اهمیت داره, چون می‌دونیم چیه که ارزشمنده, چون حالا میدونیم که هر لحظه شادی کوچک که می‌تونیم توی این زندگی به چنگ بیاریم ارزش داشتنش رو داره بدون توجه به اینکه بقیه چی فکر می‌کنن.

هیچ دیواری برام بلند نیست.

یه وقتایی به این نتیجه می‌رسی که بودن یه سری آدم تو زندگیت فقط ضرر داره برات, فقط بودنشون انرژی می‌گیره, حالا فرقی هم نداره چه نسبتی باهاشون داری, گاهی وقتا یه همکار, یه دوست, یه آشنا مهم اینکه به اون نتیجه برسی که باید حذف کردن رو هم یاد بگیری و بدونی که لازمه هست تو زندگی بیشتر از اینکه نگه‌داشتن آدم‌ها مهمه از دست دادن‌شون یه وقتایی مهم‌تر هست, چون با از دست دادن دوباره بر می‌گردی به خودت, به اینکه یاد می‌گیری آدمها اون چیزی که نشون می‌دن نیستن, اون حرفهای که میزنن نیستن, آدمها خیلی اوقات عقده ها و کمبودهاشون رو می‌خوان تو رابطه ها پیدا کنن ولی نمی‌دونن هر رابطه‌ی برای این کار جواب نمی‌ده, هر رابطه‌ی خاص خودش هست.

*بعضی آدمها, حرفها, نوشته‌ها , حس‌ها فقط به درد سطل آشغال می‌خورن بیشتر از این ارزش ندارن.

تعهد و وفاداری.

خانم مارگریت دوراس نویسنده فرانسوی مورد علاقه‌ی من هست در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: مهر بسیار باید, خیلی, تا بتوان مردها را دوست داشت, دوست داشتن مردها مهر بسیار می‌طلبد.
مردها اینطوری هستند که اگه سوتین‌ت رو بخوای روی بند بندازی تا خشک شود و آفتاب بخورد تو را بر حذر می‌دارند, و همین مردا وقتی که جایی, در بحثی, در ماجرایی, کنار تو باشند نیستند و به راحتی طرف یک غریبه را می‌گیرند به اصلاح خودشان…
خانم دوراس در جایی دیگر می‌فرمایند: بدون مهر نمی‌شود دوست‌شان داشت, نمی‌شود تحمل‌شان کرد.
مردا موجوداتی ضعیفی هستند, آنقدر ضعیف که سخت‌ترین کار دنیا برایشان وفاداری نسبت به زنی هست که ادعا می‌کنند دوستش دارند, آنقدر ضعیف که ترجیح میدهند از این شاخه به اون شاخه بپرند و هزار تا زن را سطحی داشته باشند ولی نخواهند عمق تنها یک زن را داشته باشند, این نشان از ضعف مردها دارد که نمی‌تواند تعهد و وفاداری را تجربه کنند و حیف که ترجیح می‌دهند به جای اینکه در رویایی یک زن باشند در رویایی تمامی زنان باشند…

*پاورقی بگم که این مطلب شامل تمامی مردان نمی‌شود, این مطلب فقط شامل یک مرد می‌شود و هستند مردانی که وفادار بوده‌اند و هنوز هم هستند مردانی که از وفاداری و تعهد به یک زن لذت می‌برند.

تهران چرا دریا نداره.

دوست داشتم یه جایی زندگی می‌کردم که دریا داشت یا اقیانوس, بعدش هر وقت این مدلی می‌شدم, که نمی‌تونستم به کسی توضیح بدم از حس و حال‌م, می‌زدم وسط دریا یا اقیانوس, می‌رفتم دقیقن در وسط‌ترین قسمت‌ش و خیره می‌شدم به موج‌ها, به پرندگان, از دور به شهر, به خانه‌های که اندازه یه قوطی کبریت شدن, به تمام رویاهایم, و با تمام آن چیزهای که از دست‌م سر می‌خورند و می‌روند پی‌کارشون, و من هیچ تلاشی برای نگه‌داشتن شون نمی‌کنم..