مطالب توسط آدومید

همین و تمام.

۱- حتی کوچکترین چیزا هم می‌تونه زندگی‌تون رو تغییر بده, تو یه چشم بهم زدن اتفاقی می‌افته که انتظارش رو نداری, تو رو در مسیری قرار می‌ده که تصورش رو هم نمی‌کردی, و آینده ای برات رقم می زنه که فکر می کردی تموم شده, ولی حالا شروع تازه‌ی داری, این شاید همون سفر زندگی […]

نمای از زندگی.

ورزش کردن, راه رفتن, چای نوشیدن, قدم زدن, خلوتی انتخاب کردن, کتاب ورق زدن, پشت پنجره ایستادن و نگاه کردن به تکاپوی مردم, هیچ کاری نکردن, نشستن روی نیمک سرد پارک, دمنوش نوشیدن, کیک درست کردن, دوش گرفتن, نگاه کردن به آسمان, ماه دیدن, به کلمه‌ی که از دهان تو بیرون می‌آید فکر کردن, لولیدن […]

دلم می‌خواد پناهم همین باشد.

شاملو می‌گوید : و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن, فروغ فرخزاد اما در مورد آغوش این را می‌گوید : ترا می‌خواهم ای جانانه‌ی من, ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش, ولی هدیه مدنی هم یه مطلب خوبی در این مورد گفته : سلول‌هایم حافظه دارند. همیشه داشته‌اند. بغل‌اش که می‌کنم حال خوشی […]

خاکستری.

یه جا تو سریال گریز آناتومی مگان که بعد از حدود چند سال که تو عراق گم‌شده بوده و همه فکر می‌کردن مُرده برگشته سیاتل و برادرش اُون هانت که همیشه خودش رو مقصر گمشدن خواهرش توی جنگ عراق می‌دونسته از همه خوشحال‌تر و البته نگران‌تر برای اینکه دوباره از دستش نده, این طبیعی که […]

هیچ دیواری برام بلند نیست.

یه وقتایی به این نتیجه می‌رسی که بودن یه سری آدم تو زندگیت فقط ضرر داره برات, فقط بودنشون انرژی می‌گیره, حالا فرقی هم نداره چه نسبتی باهاشون داری, گاهی وقتا یه همکار, یه دوست, یه آشنا مهم اینکه به اون نتیجه برسی که باید حذف کردن رو هم یاد بگیری و بدونی که لازمه […]

تعهد و وفاداری.

خانم مارگریت دوراس نویسنده فرانسوی مورد علاقه‌ی من هست در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: مهر بسیار باید, خیلی, تا بتوان مردها را دوست داشت, دوست داشتن مردها مهر بسیار می‌طلبد. مردها اینطوری هستند که اگه سوتین‌ت رو بخوای روی بند بندازی تا خشک شود و آفتاب بخورد تو را بر حذر می‌دارند, و همین مردا […]

تهران چرا دریا نداره.

دوست داشتم یه جایی زندگی می‌کردم که دریا داشت یا اقیانوس, بعدش هر وقت این مدلی می‌شدم, که نمی‌تونستم به کسی توضیح بدم از حس و حال‌م, می‌زدم وسط دریا یا اقیانوس, می‌رفتم دقیقن در وسط‌ترین قسمت‌ش و خیره می‌شدم به موج‌ها, به پرندگان, از دور به شهر, به خانه‌های که اندازه یه قوطی کبریت […]