به مناسبت تولدم.

از سال ۹۲ به بعد همیشه تولدم کنارم بودی, هر اتفاقی هم افتاده بود بین‌مون ولی روز تولدم پیش من بودی, دیگه یادم نمیاد تولدهای قبل سال ۹۲ چطوری بود, ولی همون سال یادمه سورپرایزم کردی و شد یکی از بهترین تولدهای عمرم, از حالا تا هر وقت دیگه هر کسی ازم بپرسه بهترین تولد عمرت کی بوده می‌گم همون تولدی که تو الیزه برام گرفتی.
امسال ولی تولدم متفاوت‌تر بود تو کنارم بودی و این قشنگ‌ترین قسمت داستان دیگه متوجه شدم هر اتفاقی هم بیافته جدایی بین ما نتیجه نداره انگار قلب‌مون یه طوری بهم وصل شده که هیچ آدمی نمی‌تونه جلوش رو بگیره و هر کسی هم بیاد هر چی هم باشه نمی‌مونه یعنی ما نمی‌ذاریم بمونه چون همیشه یه صدای از ته قلب‌مون بهمون می‌گه که ما فقط باید کنار هم باشیم و می‌دونیم کنار یه شخص دیگه یه جوری ناقصی انگار خودمون نیستیم.
یکسال دیگه هم گذشت و نمی‌دونم تا سال بعد چی می‌شه, ولی هر چی که بشه همین که یکسال دیگه با هم بودیم رو به فال نیک می‌گیرم, اومدم برای تولدم بنویسم باز از تو نوشتم…

شروعی تازه.

با آقای ویراستار قرار دارم در یک کافه دنج در مرکز شهر و هیچ چیز اندازه این مسئله من را نمی‌توانست خوشحال کند, قدم جدید برداشتن همیشه برایم جذابیت داشته, ولی این بار فرق دارد این دفعه دارم از خودم یک برگ جدید جا می‌گذارم در این دنیا پر از سر و صدا و شلوغی, دنیایی که قرار است من کم کم بعنوان یک نویسنده خودم را معرفی کنم به مردم و هیچ لذتی بالاتر از این نیست برایم.

* کار که به سرانجام رسید و نتیجه داد بیشتر در موردش خواهم نوشت و معرفی خواهم کرد.

دوست دارم برگردی.

تو عهدی که با من بسته بودی,
مگر بهر شکستن بسته بودی,
تو سنگین دل چرا از روز اول,
نگفتی دل به رفتن بسته بودی.

*جهت ثبت در تاریخ می‌نویسم و هیچ اعتباری ندارد.
۱۳ اردیبهشت یعنی تو که شکستی و رفتی..

مهر با من آغاز شد.

هر سال در چنین روزی یک‌سال به عمرم اضافه می‌شه, یک سال می‌گذرد, یک سال پیرتر, افتاده حال‌تر, خسته‌تر شاید, همه چیز تغییر می‌کنه در این زندگی, همه چیز سخت‌تر می‌شود, از نظر اقتصادی, فرهنگی, اجتماعی, توی همه زمینه‌های زندگی تغییرات حاصل می‌شه, جزء این تنهایی, که سال‌هاست چسبیده بهم, شاید تلخ باشد ولی این تنهایی ول کن من نیست…

به مناسبت تولدم هشت مهر. سی سپتامبر.

چیزی ناگفته خواهد ماند.

مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته،
اگر بایستد،
می‌سوزد،
اگر بدود،
بیشتر می‌سوزد ..
علیرضا روشن

یه روزهای آدم حیرون از اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده و اون تاب آورده, یه روزهای آدم از خودش متعجب می‌شه که چطور تونسته آنقدر قوی باشه, آنقدر جون سخت, آنقدر محکم, یه روزهای آنقدر آدم غرق خودش می‌شه که تازه متوجه می‌شه چقدر تنهاست, و تنها جمله‌ی که با خودش تکرار می‌کنه این که کاش این همه تنها نبودم…

تنهایی
مهربانم کرده است
شبیه سربازی
که از روی برجک دیده‌بانی
برای تک‌تیرانداز آن سوی مرز
دست تکان می‌دهد .
حامد ابراهیم‌پور

یاد گذشته‌ها افتادم وقتی که اسم اینجا “من و تنهایی” بود, روزهای اوج وبلاگ نویسی, برای خودم وبلاگ نویسی بودم که تقریبن هر روز هزارها نفر از جاهای مختلف می‌آمدن و نوشته‌هایم را می‌خواندن, نوشته‌هایم طرفدارهای خاص خودش را داشت, مخاطب‌هایم برایم کامنت می‌گذاشتند و یک لطف و انسی بین ما شکل می‌گرفت, اما این روزها کسی دیگر حوصله وبلاگ خواندن ندارد, به راستی منم مثل سابق حوصله نوشتن ندارم به همون کوتاه نویسی‌های گاه و بی‌گاه در فیس‌بوک و توییتر بسنده می‌کنم ولی بعضی روزها عجیب دلم برای آن حال و هوای وبلاگ نویسی قدیم تنگ می‌شود… یادش بخیر.

از گلی که نچیده‌‌م
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در «دل» است !
شمس لنگرودی

می‌سوزم و می‌سازم.

در این صبح بهاری که می‌توانست خیلی دل‌انگیز و خوب باشد برای من خیلی غصه‌دار و غمگین و می‌خوام اعتراف کنم چیزی که نهایت ندارد و تمامی ندارد حماقت‌های من در این زندگی هست, این حماقت دیگر ته نداشت و قشنگ کل زندگی‌م رو به نابودی هدایت کرد و کسی مقصر نیست جزء خودم و حداقل این رو میدونم که تمام مسئولیت این حماقت با شخص خود خانم آدومید هست.

* فقط خواستم بنویسم که سالها بعد بدونم چه روزهای رو گذروندم و چه کاری کردم بازندگیم.

بالاترین نقطه‌ی زمین شانه‌های پدرم بود.

پدر روز 4 اردیبهشت 88 حدود ساعت 4.30 برای همیشه چشم‌های‌ش را بست و من را, تنها مرا با دنیایی از نبودن‌ش تنها گذاشت. روز 6 اردیبهشت به خاک سپرده شد, بخاطر مسافرهای راه دور, این دو روز تلخ و سنگین را چطوری تاب آوردم که هنوز نفس می‌کشم, و هر روز که نفس می‌کشم به امید دیدن دوباره توست پدرم.

* تیتر از حسین پناهی.