دلم می‌خواد پناهم همین باشد.

شاملو می‌گوید : و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن, فروغ فرخزاد اما در مورد آغوش این را می‌گوید : ترا می‌خواهم ای جانانه‌ی من, ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش, ولی هدیه مدنی هم یه مطلب خوبی در این مورد گفته : سلول‌هایم حافظه دارند. همیشه داشته‌اند. بغل‌اش که می‌کنم حال خوشی در حافظه سلول‌هایم رو می‌آید. حال خوشی آمیخته با احساس امنیت، آرامش، خواستن، دوست داشتن. چیزهایی بیدار می‌شود. همان‌هایی که باعث می‌شوند دل‌ات نخواهد تن‌اش را رها کنی. دلت‌ات می‌خواهد در تن‌اش گره بخوری و در تن‌ات گره بخورد. دل‌ات می‌خواهد سلول سلول‌اش را لمس کنی، این‌جا باشد و هیچ‌وقت نرود. بقول مهدی صادقی : مرا جانانه در آغوش بگیر. بیشتر ادبیات و شعر به آغوش و بوسه یار پرداخته و انگار عنصر زندگی همین باشد که خودت را بعد از تمام خستگی‌ها, داستان‌ها, اذیت‌ها, دل‌مشغولی‌ها بسپاری به آغوش کسی که می‌دانی آغوشش همیشه به روی تو باز هست, و پناه‌گاه سخت‌ترین روزهایت خواهد بود.

سفر یاد توست.

تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر آبی بچسبد!

وسط سفر تو کشتی دلم هوای تو رو کرد آنقدر که می‌توانستم تمام آن دریایی عظیم را یک نفس شنا کنم تا برسم به تو.

تو را دوست دارم
چون دقایق شک
انتظار و دلواپسی
هنگام گشودن بسته ای بزرگ
که از درون آن بی خبری!

سفر یاد توست, خنده یاد توست, دریا یاد توست, قدم زدن یاد توست, عشق یاد توست, رقصیدن یاد توست, بودن یاد توست, همه ی زندگیم یاد توست, نوشتن یاد توست, آفتاب یاد توست, درمان یاد توست, کار یاد توست, دور و نزدیک یاد توست, دوست داشتن یاد توست..

تو را دوست دارم
چون اولین سفر با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون هیاهوی درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه دیداری در استانبول!
تو را دوست دارم چون گفتن: “شکر خدا زنده‌ام”

*شعر از ناظم حکمت.

کاش مهرت به دلم نمی‌نشست.

دیگر نمی‌توانم پنهانت کنم
دیگر نمی‌توانم پنهانت کنم!
از درخشش نوشته‌هایم می‌فهمند،
برای تو می‌نویسم..

دلم تو پارسال همین روزها مونده, وقتی دنبال خونه بودیم, دنبال یه زندگی جدید, دنبال یه شروعی تازه, دلم مونده تو پارسال همین وقت‌ها وقتی که نگاهت می‌ریخت روی دستام, روی صورتم, روی نگاهم.. دلم تو پارسال همین روزها مونده…

از شادی قدم‌هایم،
شوق دیدن تو را در می‌یابند,
از انبوه عسل بر لبانم،
نشان بوسه تو را پیدا می‌کنند.

یکبار همین‌طوری که داشتیم کم کم وسیله‌ها رو می‌بردیم خونه, یه روز نمی‌دونم چی بود تو کارتن خیلی سنگین بود, بهت زنگ زدم گفتم من نمی‌تونم بیارمش بالا, گقتی بذار باشه تو ماشین خودم میارم, وقتی در خونه رو باز کردم برات اون کارتون توی دستت بود, با یه دستت دیگه‌ات من رو کشیدی تو بغلت من همونجا دوباره عاشق‌ت شدم برای چندمین بار نمی‌دونم, ولی هیچ‌وقت بهت نگفتم ..

چگونه می‌خواهی قصه عاشقانه‌مان را
از حافظه گنجشکان پاک کنی
و قانع‌شان کنی
که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟

من بارها و بارها عاشقت شدم و تو بارها و بارها از عشق من سوء‌استفاده کردی, حتی همین چند شب پیش که با گل توی دستات من رو کشیدی توی بغلت, من باز عاشقت شدم, ولی تنها فرقی که داره الان می‌دونم چرا عاشقت شدم..

شعرها از نزار قبانی.

ضرب آغوش تو نگاه من.

خنده‌هام دوباره بلند شده, موهام زیباتر از همیشه, یک هیکل ورزشکاری با سیکس‌پک قشنگ برای خودم ساختم و لذتش رو می‌برم, راضی‌ام کاملا از خودم, به روزهای اوج خوش‌تیپ بودن و خوش‌لباس بودن برگشتم, انگار دوباره خود واقعی‌ام شده‌ام, خنده پشت خنده, چقدر تلاش کردم برسم به این نقطه فقط خودم می‌دونم, چون فقط خودم بودم با تراپیست عزیزتر از جانم, اما حالا وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم باز هم لبخند می‌زنم و راضی هستم, چون چیزی به اسم تلاش در تمام لحظاتم مشاهده می‌کنم, بدون در نظر گرفتن چیزی… اما گذاشتم که گذشته در همان گذشته بماند و دیگر برایم جذابیتی ندارد و بقول معروف چمدانش را بستم مدت‌ها پیش و چمدان جدیدی در زندگیم باز کردم که پر از خنده و شادی و عشق هست, گفتم عشق, گاهی‌اوقات چقدر به اشتباه عشق وارد زندگی‌مان می‌شود و چقدر به اشتباه تلاش می‌کنیم نگه‌داریم چیزی که هیچ‌وقت وجود نداشته, اما حالا عشق را در رگ‌هایم حس می‌کنم, در سلول‌های بدنم, در خونی که توی وجودم جاری شده, آری عشق در یک روز گرم تابستان بدون آن‌که خبر داشته باشی در تو پیدا می‌شود و زندگی رنگ دیگری پیدا می‌کند. رنگی به قشنگی چشم‌های که همیشه نگاه‌شان فقط به نگاه تو گره می‌خورد فقط تو….

زمان در چمدان توست وقتی به سفر می‌روی.

یک- وقتی سوار بر کشتی روی دریایی زیبای اژه بودیم به سمت میکونوس, همینطوری که موهام رو باد می‌برد, نگاهم رو دوخته بودم به زیبایی بیکران دریایی اژه, یک لبخند عمیقی نشست روی لب‌هایم و احساس کردم چقدر آرامش دارم, چقدر همه‌ی زندگیم تو دستام هست, چقدر همه چیز خوبه و در جایی ایستادم که همیشه دلم خواسته باشم, در جای که برای رسیدن به اون تلاش کردم و از خیلی چیزها گذشتم و عبور کردم, از خیلی سختی‌ها اونم تنها بدون کمک گرفتن از کسی و حس رضایت رو تو تمام سلول‌های بدنم مشاهده کردم یک رقص هماهنگ بین خودم و زندگیم وجود دارد که پیش خودم و دلم راضی هستم که آروم و خوشبختم با همین اندک داشته‌هایم…
دو- رسیدیم میکونوس با دیدن جزیزه زیبایی میکونوس احساس کردم چقدر زندگی در من جریان دارد, چقدر باید می‌گذشت که می‌رسیدم به این نقطه و حالا رسیدم, بابت این رسیدن خدا رو شکر می‌کنم, روزی چند بار نمی‌دونم, فقط خدا رو شکر می‌کنم که به راحتی و خلاصی خاصی رسیدم و عبور کردن از اون راه دشوار چقدر خوشایند هست برایم, خلاص شدن یه نعمتی هست که با تلاش و رنج کشیدن چند ماهه بهش رسیدم ولی بالاخره رسیدم و همین رسیدن برایم ارمغان بهترین اتفاق‌های زندگیم بوده و هست…
سه – یک سفر چند روزه به جاهای جدید از سه راه دریایی, هوایی, زمینی, قشنگ می‌تونه تو رو به وجد بیاره, می‌تونه بهت بگه همین که باری روی شونه‌هات نیست, همین که خلاص شدی, همین که حالت خوبه, آرامش داری, همین خودش زندگی هست.
چهار- داشتم با مرد ویدئو کال می‌کردم درست در وسط سفر, با حال خوش, با موهای پریشون, با لبخندی پهن و گشاده روی لبهایم که بی‌مقدمه گفت می‌دونی من عاشق چی تو شدم, با همون لبخند و موهای پریشون گفتم نه نمی‌دونم, گفت : عاشق تره‌قوه‌ات شدم , لبخندم پهن‌تر شد و گفتم چه خوب تا حالا کسی عاشق تره‌قوه‌ام نشده بود و رقصی موزن در من جریان گرفت و زندگی لبخند ماندگارش را زد …

* تیتر از نزار قبانی

صدا کن مرا, صدای تو خوب است.

صداهای هستند که آغوش گرم‌اند, صداهایی هستند که آرامش بخشند, صداهای هستند که دست می‌اندازد دقیقا وسط زندگیت و بهت قدرت می‌دهند, صداهای هستند که بعد از شنیدن‌شان لبخند روی لب‌هایتان می‌نشیند. صداهای هستند ماندگارتر از هر صدای دیگر در زندگی‌تان.

*تیتر از سهراب سپهری.

قلبت مرا نخواست.

تو را یافتم
و نهایت دوست داشتن را در تو تجربه کردم
زمانی که عاشقت شدم
مرا ترک کردی و تازه آن لحظه بود فهمیدم
که عشق کاری‌ست بیهوده و عبث…