در باب رفتن یا نرفتن.

1- برادرم وقتی از آمریکا رسید ایران پدرم دو روز بود که به رحمت خدا رفته بود و ما جنازه‌اش را گذاشته بودیم سردخانه، برادرم بالای سر جنازه پدرش رسید اونم بعد از چند سال که همدیگر رو ندیده بودن، برادرم یه عذاب وجدان توام با دلتنگی در چشمهایش موج میزد، تنها برادرم، اون لحظه بود که به خودم گفتم برم از ایران که بعدش بیاییم بالای سر جنازه‌ی عزیزانم هر چقدر هم که اینجا جهنم و اونجا بهشت باشد.

2-یه زمانی نه خیلی دور توی یه رابطه کاملن عاشقانه بودم، به خودم می‌گفتم از ایران نمی‌رم، دل نمی‌تونم بکنم، من اهلش نیستم، یا باید عشق‌ام را ببرم یا هیچ نمی‌روم، هر چند که به او نرسم، می‌مانم همین‌جا، اگر دلم تنگ بشوم می‌توانم بروم جلوی خانه‌اش، جلوی شرکت، مسیر راه او را ببینم، یا چه کاری می‌توانم برم کافه‌ی که همیشه با هم می‌رفتیم، اتوبان‌ها، بماند که رابطه تمام شد، ولی هنوز هم همان عقیده را دارم، اگر دل‌ام تنگ شود می‌دانم می‌شود دیدش هر چند سخت و دور.

3- موقعیت کاری خوبی دارم، به تعادل کاری رسیده ام، می‌شود گفت در یه وزارت‌خانه مطرح کار می‌کنم، راضی‌ام، محل کارم یک جرج کلونی دارد که به همه‌ی دنیا می‌ارزد، بماند که حالا او بخاطر شرایط کاری دارد می‌رود ماموریت ولی برمی‌گردد و جدا از اینا من امنیت کاری دارم و در این حال و احوال خب است.

4-دوست‌هایی دارم که فکر می‌کنم بودن با آنها خیلی خب است، کافه‌های که کشف‌شان کردم، خیابان‌هایی که دوست‌شان دارم، کتاب فروشی‌هایی که دلم برایشان تنگ می‌شود، و خیلی چیزهای دیگر که شاید نتوان بیان کرد و گفت می‌دانی یه چیزهای حسی‌ست در کلام نمی‌گنجد با واژه نمی‌شود بیان کرد باید حس کرد این هم از آن دست چیزهاست که باید اهلش باشی که بدانی چه می‌گویم گرچه شاید به نظر خیلی‌ها خنده دار بیایید ولی اهلش می‌داند.

در باب کلافگی و آشوب

حالا یه هو بی‌مقدمه دلم خواست بیام اینجا و شروع کنم بنویسم اصلن هم هیچ فکری نکردم که مثلن در مورد چه موضوعی بنویسم، یه هو دلم برای اینجا همین صفحه "من و تنهایی" تنگ شد و احساس کردم که چه روزهای رو اینجا ثبت کردم که دیگه نیستن، از چه آدمهای نوشتم که دیگه نیستن، از چه لحظه‌های نوشتم که محال برگرده، از سر صبح دلتنگ و بغض‌ناک احوالم، و این دردهای گاه و بی‌گاه که می‌آیید سراغم هی به خودم می‌گویم این کلافگی‌ها و آشوب‌ها کی تمام می‌‌شود و می‌رسم به تو و می‌گویم تو کی در من تمام می‌شوی، تو که تمام شوی در من، من دیگر نفس‌هایم به شمارش خواهد افتاد و دیگر خلاص خواهم شد از این زندگی که هر روزش با آشوب و کلافگی تو می‌گذرد و تو هیچ خبر نداری.. هیچ… هیچ..

همینطوری : اون چیزی که دلم براش تنگ است، و فکر کردن بهش آشوبم می‌کنه و کلافه خوب که اینجا جای من نیستی وگرنه تاب نمی‌آوردی اینهمه بی حوصلگی را که ریخته توی من.

یه چیزی: این بادها گاه و بی‌گاه که می‌آد فقط یه کاری می‌کنم میرم وسط خیابان می‌ایستم و حرف میزنم و دعا می‌کنم توی این باد شاید اگه گوش‌هایت را کمی تیز کنی صدایم را بشنوی.

 

خاطره‌هایمان را مفت از دست ندهیم.

خاطره‌ها و گذشته‌های آدم درست مثل سرمایه‌های زندگی آدم می‌مانند، فکر کنم فروتن بود توی فیلم شب یلدا همچین حرفی رو زد، و من به شدت قبول دارم این حرف رو که آدم‌ها با خاطره‌ها و گذشته‌هایشان شکل می‌گیرند و با اون‌ها رشــد می‌کنند، تغییر می‌کنند‌،  بزرگ می‌شوند و می‌توان یک انسان را با خاطره ‌هایش شناخت و من آدمی هستم که این خاطره برایم ارزشمند هستند، نه اینکه خودم را حبس کرده باشم توی گذشته و خاطره‌هایم، نه ولی از اینکه اونها رو به خودم یادآوری کنم ابایی ندارم، که شاید در طول روز وقتی برایشان بگذارم، خاطره‌های آدم یعنی خود آدم و به آنها آنقدر اهمیت میدهم که جایی حتی در این دنیای مجاز هم می‌نویسم از آنها که یادم بماند روزگاری داشتم که شاید دیگر هیچوقت در زندگیم تکرار نشود، آدمهای بودند که شاید دیگر هیچوقت مثل اونها نباشد در زندگیم، این یک نوع حق‌شناسی بنظرم میرسد هم از روزگار خوشم و هم از اون آدمها حتی اگر یک نفر باشد در این میان مهم نیست تعداد، مهم لحظات خوشی است که رقم خورده است و آنقدر قوی بوده است که مرا وادار کرده به دوباره خوانی و نوشتن اون روزها، حالا اگر کسی این میانه بخواهد مرا به واسطه ی خاطره‌هام و گذشته‌ام قضاوت کند یا متهم کند دیگر با خودش هست و وجدان خودش من کاری از دستم بر نمی‌آید جز دعا برای او زیرا که من تشکیل شده‌ام از خاطره‌هام و گذشته‌ام و حال و آینده ‌م و اگر کسی مرا میخواهد باید تمامی این ها را هم بپذیرد زیرا من جدا نیستم از آنچه که روزی بوده‌ام و داشته‌ام.

دیگران:  قهر، پوست می‌اندازم، در فصل اتصالی سیم‌های رابطه، برق از چشمانم می‌پرد، و شمیران تنت دیگر، شمشادم  نمی‌کند، در خطوط ناشناس کفت، بید بید می‌لرزم و دلم گم گم، گم تر از حشره  بی‌ربط، از حاشیه می رود. گراناز موسوی

همینطوری : فکر می‌کنم اگر خاطره‌هایم را بگیرند از من چه دارم برای نوشتن…هیچ خالی می‌شوم.

دست‌ها

بارها و بارها نوشته‌ام و گفته انرژی که در دست‌ها نهفته است را نمی‌شود خیلی راحت به زبان آورد و در موردش گفت و نوشت، فقط خواستم بگویم دست‎‌هایت مرا هزار بار عاشق‌تر می‌کند.

همینطوری : جایی میان دست‌هایت یعنی اوج زندگی.
دیگران : برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی است، همین که کجا می‌روی، دلتنگم … شمس لنگرودی

گمشده ام یا گمشده ای.

یکبار گفته بودم نمی‌دانم اینجا یا جایی دیگر که آدم باید بگردد و آدم خودش را پیدا کند، حالا هر چند هزار سال نوری طول بکشد، ولی باید آدمش را پیدا کند، آدمی که آدم تو باشد، بی تاب‌ات کند، بی قرارات، آدمی که شیشه‌ی روحش با تو یکی باشد، حالا تو فکر کن با آدمی باشی که آدم تو نباشد، خیلی غمگین کننده است، هر چقدر هم تلاش کنی نمی توانی بی تاب‌ها و بی‌قراری ها را لذت بخش کنی برای خودت، نمی‌توانی عاشقانه هایت با صداقت به پایش بریزی، نمی توانی حسرت عمق نگاهت را پنهان کنی، نمی توانی بعد از هر خداحافظی بغضی فرو خورده ات را پنهان کنی و بگویی این نیست، این اون چیزی نیست که من می‌خوام، نمی‌توانی قایم کنی که یه چیزی گوشه‌ی قلبت هر روز بهت یادآوری کند این آدم تو نیست، شاید آدم تو جــــایی در این دنیا منتظر تو ایستاده باشد و تو داری عمرت را هدر می‌دهی به پای کسی که می دانی آدم خوبی‌ ‌ست ولی آدم تو نیست.

 

کسی به نام پدر.

هنوز هم باورم  نمی شود که نیستی، در جمع ما نیستی، تولدت هم بود ما نمی‌دانستم چه کار کنم، حالا که دارد می‌شود یکسال و نیستی باز نمی‌دانم چه کار کنم باید غصه چی را بخورم این وسط اینکه یکسال ندیدمت یا اینکه دیگر هیچوقت نمی بینمت و "هیچ وقت" دیگر که می آیید به میان همه غصه‌ها میروند کنار و همان هیچوقت خودش می شود یک غصه جدید و طولانی و عمیق که با هیچ کلمه‌ی از بین نمی‌رود. حالا من هر چقدر هم که استاد باشم در نوشتن نمی‌توانم این لحظه ‌های کش‌دار نبودنت را با واژه بیان کنم، نمی‌توانم کلمه‌هایم را پشت سر هم ردیف کنم و بگویم این هفته که دارد می ‌آیید من باید سخت ترین لحظه‌ی زندگیم را بگذارنم و باید صبورترین هم باشم، باید یه لبخندی عمیق به چسبانم گوشه‌ی لبهایم و بگویم خدا خواسته و هیچ کاری هم نمی توانیم بکنم، ولی بگذار بگویم من نمی توانم هیچ وقت اندوه نبودنت را بپذیریم و این را به خودم بفهمانم که چیزی به اسم "پدر" برای همیشه از زندگیم جدا شده است حالا هر چقدر من قوی و محکم باشم.

همینطوری : من هنوز باور ندارم تو در یک  بعداز ظهر بهاری بعد از کلی خنده و شادی برای همیشه ما را ترک گفتی.

یه چیزی : هیچ کس توی دلش مثل او خدا رو حس نکرده. احتمالا گم شده ام/ سارا سالار

 

 

سال کهنه، سال نو

باید بگم سال 88 سال سختی بود، نمیتونم واژه بد رو بکار ببرم بخاطر اینکه بد یه صفتی هست که برای هر کسی یه تعریفی داره شاید واقعن 88 برای خیلی ها خب باشه، برای خیلی ها هم بد، ولی برای من سال سختی بود، سال از دست دادنها، سال تنها شدن ها، سال نبودنها بود، سالی که میتونم بگم شاید بدترین و بهترین خاطره هام رقم زده شد، سالی که عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادم و دیدارش به قیامت اگر باشد، من اعتقاد دارم سالی به این سختی بیشتر توی رشد من کمک کرده، سالی که توش اینهمه درد کشیدم، بزرگ شدم، یاد گرفتم، آب دیده شدم، سال 88 بود سخت بود ولی بمن صبوری رو هدیه داد، بمن یاد داد که چطوری بتونم تنهایی آرامش رو توی زندگیم پیدا کنم بدون اینکه بخوام کسی در کنارم باشه، سال 88 سال سختی بود ولی من باهاش رشد کردم و بزرگ شدم درسهای بزرگی برام داشت آنقدر بزرگ که شاید نیمی از من رو دوباره جلا داد، من میگویم سال 88 خیلی سخت بود از همه لحاظ و همین سخت بودنش مرا قوی کرد.

همینطوری: سال 89 رو دلم میخواد سالی باشه که اون نیمه دیگری از من هم جلا پیدا کنه، رشد کنم، آگاهی بدست بیاورم، قضاوت نکنم، مهربان تر باشم، عاشق تر، سال 89 رو دلم میخواد آروم باشه آنقدر که سختی سال 88 رو به آرومی 89 ببخشم.

شما : برای خواننده های اینجا بهترین آرزوها رو دارم دعا میکنم تک تک شما عزیزان در هر کجا هستید و هر چه آرزو دارید بهش برسید و در سلامت و خوشی باشید.

دیگران : دعا می کنم برای همه اونهای که دوستم ندارند و دوستشان دارم، دعا می کنم برای دشمنانم، برای وطنم، برای تو که بهترین من بودی و نیستی، دعا می کنم برای تو دوستی که دلم را شکستی، دعا میکنم برای تک تک انسانهایی که نامی یا حتی خاطره هر چند کوچک در زندگیم به جا گذاشته اند.