نمای از زندگی.

ورزش کردن, راه رفتن, چای نوشیدن, قدم زدن, خلوتی انتخاب کردن, کتاب ورق زدن, پشت پنجره ایستادن و نگاه کردن به تکاپوی مردم, هیچ کاری نکردن, نشستن روی نیمک سرد پارک, دمنوش نوشیدن, کیک درست کردن, دوش گرفتن, نگاه کردن به آسمان, ماه دیدن, به کلمه‌ی که از دهان تو بیرون می‌آید فکر کردن, لولیدن در آغوش هم, پلکیدن, چشم تو چشم شدن, بغل گرفتن, بوسیدن, در بغل ماندن, صدا کردن, حرف زدن, راه رفتن,پناه دادن, به تو فکر کردن, به واژه‌ها فکر کردن, گل خریدن, فیلم دیدن, کتاب خواندن, در کتاب زندگی کردن, دوست داشتن, عاشق شدن, بوسیده شدن, نوازش کردن, محبت کردن, مهربان بودن, فراموش کردن, بخشیدن, شعر خواندن, زندگی می‌تواند همین باشد و همینطوری ادامه پیدا کند.

خاکستری.

یه جا تو سریال گریز آناتومی مگان که بعد از حدود چند سال که تو عراق گم‌شده بوده و همه فکر می‌کردن مُرده برگشته سیاتل و برادرش اُون هانت که همیشه خودش رو مقصر گمشدن خواهرش توی جنگ عراق می‌دونسته از همه خوشحال‌تر و البته نگران‌تر برای اینکه دوباره از دستش نده, این طبیعی که وقتی ما یه چیزی رو دوباره به دست میاریم خیلی بیشتر نگرانیم که دوباره از دستش ندیدم شاید بخاطر همین که حساس‌تر می‌شیم, بیشتر می‌خواهیم باشد, بخاطر همون نگرانی که خیلی رفتارها یا کارهای رو انجام می‌دهیم که در شرایط معمول شاید نکنیم, همون نگرانی از دست دادن هست که ذره ذره توی وجود رخنه می‌کنه و اگه آدم مقابلت کمکت نکنه غرق می‌شی توی این نگرانی, یه جا داره با خواهرش مگان از سیاتل میرن سمت لوس‌آنجلس که خواهرش زندگی جدیدی رو شروع کنه, توی راه بحث‌شون میشه و خواهرش به اُون هانت می‌گه : تو نمی‌تونی دائم به جای من تصمیم بگیری اُون, تو تنها کسی هستی که اینطوری فکر می‌کنه در مورد من, همه شاید تو زندگی‌شون خیانت کنن توام به همسر اولت خیانت کردی, برای همین چرندیات اخلاقیاتت رو واسه من نخون, تو خیانت کردی, ناتان هم خیانت کرد, این اتفاق می‌افته, زندگی یعنی همین, آدمها بی‌عیب نیستن, خراب می‌کنن, سقوط می‌کنن, و بعضی‌هامون برای یک دهه ربوده می‌شویم, و وقتی که دوباره فرصت زندگی و شاد بودن را پیدا می‌کنم سفت می‌چسبیم بهش, بدون توجه به اینکه کی خیانت کرده و کی نکرده, چون حالا می‌دونیم چیه که اهمیت داره, چون می‌دونیم چیه که ارزشمنده, چون حالا میدونیم که هر لحظه شادی کوچک که می‌تونیم توی این زندگی به چنگ بیاریم ارزش داشتنش رو داره بدون توجه به اینکه بقیه چی فکر می‌کنن.

از دورهای دور.

یک) چند روز پیش‌ها تو پلوپز برنج درست کردم تماما یاد خونه‌ی سیدخندان بودم, یاد اون روزها, الان که بهش فکر می‌کنم چقدر دورم ازش از اون همه حجم خاطره, اون روزهای که تصورش را هم نمی‌کردم یه روزی به اینجا ختم شود.
دو) خواب پدرم رو دیدم یک پیراهن سفید مردانه پوشیده بود و لبخند روی لبهایش فکر کنم متوجه شده که حالم فعلا خوب هست و بقول معروف همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم ال بل.
سه) یکی کامنت گذاشته اینجا برام که خیلی رویاپردازی می‌کنی من که واقعیت گفتم ولی اگه رویاپردازی هم کنم خیلی قدرتمندم که تونستم با رویاپردازی حال شما رو خراب کنم پس آفرین به من که این همه توانمندم دوست عزیز.
چهار)دنبال سهم خودتون از دنیا باشید آنقدر دنبال سهم بقیه نباشید چیزی گیرتون نمیاد.
پنج) بهم گفت تو این داستان تو پیروز شدی, من اشتباه کردم میدونم و مهم اینکه الان کنار تو هستم, و برنده تویی, دوست داشتم بگم من دنبال برنده شدن نبودم, ولی می‌دونستم تو بر می‌گردی بخاطر همین سکوت کردم.

در چشم‌هایت شیشه عمر مرا داری.

داشتم آشپزی می‌کردم یه لیوان آبجو هم برای خودم ریخته بودم, شجریان هم پلی کرده بودم, یه حال خوبی داشتم برای خودم, حال خوبم بیشتر بخاطر این بود که داشتم برای خودم آشپزی می‌کردم, با خودم خلوت کرده بودم, چقدر این خلوت‌های گاه و بی‌گاه رو دوست دارم آخه.. چقدر زندگی تو خلوت خود آدم فرق داره تا شلوغی آدم‌های دیگر, به این نتیجه رسیدم مهمترین رابطه که آدم می‌تونه برقرار کنه رابطه با خودش هست, و من چقدر ماهر هستم تو این رابطه. آبجو رو مزه مزه می‌کنم, شجریان می‌خونه برام, من به روزهای آینده به لبخند, به آفتاب و دریا فکر می‌کنم و دلم غرق شادی می‌شود.

جزئیات یک روز گرم بهاری.

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه‌کار کنم
مثل پرنده‌ای لالم
که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند.

هر وقت ناراحتم, غمگینم, شعر می‌خوانم, شعر خواندن قشنگ‌ترین کاری‌ست که آدم در حق خودش می‌تواند بکند.

به هوای دیدنت, در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم
نیستی, فرو می‌ریزم
مثل فواره‌ای بر سر خودم
زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق
ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم
من پرنده‌ای بی‌بالم
ای آسمان دوردست!

زدیم به جاده ما چند نفر بودیم, مثل همیشه راننده من بودم, صدای موزیک بلند بود, بچه‌ها می‌خندیدن, یادم نمیاید به چه موضوعی, من حواسم به جاده بوده, حواسم به این بود که قبلن چند بار این جاده رو رفته بودم و برگشته بودم, و این دفعه با هر دفعه فرق دارد, زندگی چقدر یهویی عوض می‌شه برات, تو یه روز, تو یه لحظه, انگار می‌شه یک چیز جدید که تا حالا برات اتفاق نیافتاده بوده.

از تو محرومم
آن‌گونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاک‌پشت از پرواز

نشسته‌ایم تو کافه دورهم هر کسی قرار شد بدترین لحظه زندگیش رو بگوید و حس‌اش رو بگه, هر کسی چیزی گفت نوبت من رسید یه نگاهی کردم گفتم اول فکر می‌کردم بدترین لحظه زندگیم مرگ پدرم بود, بعدش دیدم روزگار بدتر از اون هم سر راهت قرار میده مرگ عزیز سخته, خیلی سخت که با هیچ چیز توصیف نمی‌شه تا خودت حس‌اش نکنی,ولی تو مرگ عزیزت تو یه قبر داری برای درد و دل و حرف زدن, ولی خیانت, خیانت از همه چیز سخت‌تره, آنقدر سخته که تا مغز استخوانت نفوذ می‌کنه و هیچ وقت از تن‌ات بیرون نمی‌ره.. نمی‌ره, و همیشه یه زخم می‌مونه گوشه‌ی قبلت…

اندوه‌ها در من شعله‌ور است و
ابرها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمی‌کند.

گفت چه کاری رو دیگر انجام نمی‌دهی, گفتم وقتی مردی بعد از من زن دیگری را ببوسد دیگر او را نمی‌ببوسم, دیگر اجازه بوسیدن به او را نمی‌دهم, این کار را نمی‌کنم, چون می‌دانم از همان ابتدا حالت تهوع خواهم گرفت, فکر کردن بهش هم حالم را بهم می‌زند.

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه‌کار کنم
آرام می‌گریم
حال آدمی را دارم
که می‌خواهد به همسر مرده‌اش تلفن کند
اما نمی‌کند
چرا که به خوبی می‌داند
در بهشت گوشی‌ها را برنمی‌دارند…

متن ها از خودم, شعرها برای رسول یونان کتاب اسکی روی شیروانی‌ها, نشر چشمه

تا بیکران.

۱- سوار تاکسی شدم راننده حامد همایون گذاشته بود, یه کم صبر کردم دیدم تمومی نداره این آهنگ و صدا, به راننده گفتم امکان داره موزیک رو عوض کنید, هر چی بود فقط حامد همایون نذارید, از تو آینه یه نگاه کرد, گفت جوان‌ها می‌پسندن این روزها, گفتم جوانها بله من دل آشوب می‌شم, عوض کرد برام من نگاهم رو دوختم به خیابون, به آدمها, به راه, به ترافیک…
۲- در توانم نیست یه آهنگهای را گوش بدم, یک فولدر درست کردم به اسم “گوش نده تحت هیچ شرایطی” و گذاشتم اون گوشه بمونه برای خودش, برای روزهای دور, برای روزهای بعد برای خیلی بعدها…
۳- تو باشگاه مربی داد میزنه می‌گه اول اسکات بعد جامپ, یه طوری می‌پرید که انگار روی فضا هستید, صدای موزیک که داره پخش می‌شه ربطی به پریدن و تو فضا بودن نداره, می‌گویم چقدر خوبه که از این آهنگ خاطره ندارم, این آهنگ می‌شه آهنگ جامپ و با آرامش می‌پرم قشنگ طوری که روی فضا هستم, مربی همچنان داد می‌زنه بیشتر بیشتر بپرید و حس کنید این پریدن رو, من همینطوری که با آهنگ زمزمه می‌کنم می‌پرم…
۴- تو فرودگاه نشسته ام منتظر, موزیک توی گوشم, کتاب در دستم, یک آقایی میانسال می‌نشیند صندلی بغل, کنجکاو سرش توی کتابی هست که می‌خوانم, اعتنا نمی‌کنم به خواندن ادامه می‌دهم و حس می‌کنم نگاه مرد را که روی کتاب افتاده, همینطوری می‌گذرد, یه کم می‌گذرد, کتاب را می‌بندم, بلند که می‌شوم برم, کتاب را می‌دهم به دست مرد, می‌خندد می‌گوید نه مرسی می‌خرم, لبخند می‌زنم می‌گویم اشکالی ندارد, خیلی از کتابهایم در خانه آدمهای هست که نانم را خوردن و دلم را شکستن, کتابهایم را بردن ولی حرمتم را نگه نداشتند, شما که هیچ کدام را انجام ندادید بعنوان یه هموطن قبول کنید من خواندمش, شما هم خواندید بدید به شخص دیگر بخواند , مرد با لبخند و تشکر کنان می‌گیرد کتاب را ….

*تو کامنت‌ها در مورد کتاب سوال کرده بودید چشم به محض اینکه به جایی رسید خبر میدهم متشکرم که پیگیری بودید.

نوشتن یعنی نجات پیدا کردن.

باید اینجا می‌نوشتم که همه چیز یادم هست, همه آن دروغ‌ها, خیانت‌ها, اذیت‌ها, آزارها, تمام آن لحظات پر از اشکی که تو برای من ساختی, باید اینجا می‌نوشتم که آدم گاهی واقعا کور می‌شود در زندگی و انتخابی می‌کند که اشتباه محض هست, که آدم چقدر گاهی وقتها خودش را پایین می‌آورد تا هم قد کسانی شود که هم قدت نیستن, ولی حالا بیدارم , تمام آن روزها رو گذراندم, و نقطه سیاه و تاریک زندگیم را برای همیشه بستم, و سپرده به روزگار, که می‌دانم زندگی همیشه روی یه چرخ نمی‌ماند و تاوان دادن از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است…
اما من آروم هستم, آرامشی که بعد از تقریبا چهار سال دوباره دارم تجربه‌اش می‌کنم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم, لبخند پهنی که روی صورتم افتاده و نشان از رضایت‌مندی زندگی می‌دهد, و دوستانی دارم بهتر از برگ درخت, و سفرها و سفرهای که با آرامش طی می‌شود و بسیار لذتبخش و من با سفر زاده شده‌ام و این تنها چیزی هست که روح من را صیقل می‌دهد و می‌سازد و بابتش از خودم متشکرم که خودم را کشف کردم و خودم را پیدا کردم و دوباره و دوباره ساختم خودم را بدون کمک دستی یا کسی, و دوباره برگشتم به خودم و حالا که نگاه به گذشته می‌کنم فقط یه رد تاریک و سیاه می‌ببینم که دوست دارم همانجا پشت سرم بماند و دیگر مجالی برای فکر کردن و نگاه کردن به آن را ندارم…
من زندگیم را در دستانم گرفتم و بابت این بیداری هوشیارانه خوشحالم…