نگاه کن من کم‌ام یا تو.

رومزه نویسی دو.
یک: چهار اردیبهشت نهمین سالگرد نبودن پدرم بود ولی هنوز مچاله هستم قلبم هنوز باور نکرده که پدرم نیست یه روزهای بیشتر یه روزهای کمتر ولی هیچ روزی نیست که یادم نباشه که نیست. دلتنگم.
دو: یک هفته ماموریت بودم جزیزه خارک, چقدر دوست داشتم کلن میرفتم و همونجا زندگی می‌کردم و می‌موندم, چرا چون دور تا دورت رو دریا فرا گرفته, هر طرفی رو نگاه کنی فقط دریا می‌بینی, دریا یعنی آرامش محض.
سوم: اردیبهشت میشه ۶ سال که با هم آشنا شدیم, ولی اولین روز آشنایی کجا الان کجا, چقدر دور هستیم و چقدر نزدیک دیگه حسابش از دستم رفته.
چهارم : کاش توام حال مرا داشتی.
پنجم : چند تا حرکت اساسی و بزرگ زدم توی زندگیم کاری که همیشه ازش ترس داشتم ولی این بار دل رو زدم به دریا به دریایی بزرگ وقتی موفق شدم بیشتر در موردش می‌نویسم.
ششم : من همیشه فکر می‌کردم هر آدمی تو زندگیم نباشه و نمونه, تو هستی تو همیشه برای منی, ولی از پارسال تا حالا متوجه شدم تو برای همه هستی جزء من انگار برعکس فکر می‌کردم فقط برای من نیستی…
هفتم : بلاخره من ماندم و من, من از من رنجیده است, هیچ‌کس نیست برای پا درمیانی – عباس کیارستمی.

همین‌ها.

روزمره نویسی یک.
می خوام یه تغییری بدم اینجا یه کم روزمره نویسی کنم بقول معروف از هر دری سخنی باشه.
یک : تو یه کانال تلگرام این مطلب رو خوندم :چجوری خیانت می‌کنید؛ من وقتی یه نفر رو از ته دلم دوست داشته باشم باهاشم نباشم از بقیه چندشم می‌شه !” یاد این افتادم که بعضی از آدمها حتی رابطه رو کات هم نمی‌کنند و آنچنان با آب و تابی به طرف می‌گن دوست داریم عصرش با یکی دیگه دست تو دست می‌شن, انگار آدمها شن و ماسه باشن براشون همیشه تو جیب‌هاشون دارن اخوی خدا قوت.
دو : یه چند وقتی داشتم روی یه کاری فکر می‌کردم که انجام بدم یا ندم که بشه یا نشه خلاصه چه کنم و چیکار کنم با کلی مشورت از با آدمهای اهل فن اقدام کردم شد و بابتش خوشحالم چون یه راه جدید باز می‌شه تو زندگیم.
سه : یه نوشته‌های واقعن حرف حق رو می‌زنن ها مثل این : اگر برای کسی مهم باشی او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد ، نه بهانه‌ای برای فرار و نه دروغی برای توجیه
چهار : وقتی شخصی به شما یکبار آسیب میزنه شک نکنید که باز و باز باز هم این کار رو می‌کنه ها ببخشیدش ولی فراموش نکنید و بهش فرصت دوباره ندید.
پنجم : جهانم آرام هست.

مرا به یاد بیاور

من اهل فیلم دیدن, سریال و کتاب خوندن هستم, ولی چند روز پیش ها به توصیه دوستان انیمیشن کوکو رو دیدم, واقعا لذت بردم, یک انیمیشن متفاوت و آموزنده, وقتی نگاه می‌کردم یه جاهایی متوجه شدم که هیچ دروغی پایدار نمی‌مونه, هر چقدر هم به بقیه دروغ بگی, و سعی کنی سر بقیه رو کلاه بذاری و بپیچونی یه روزی حقیقت آشکار می‌شه, یه جایی میگل و هکتور سر اینکه میگل طلب آمرزش یه نوازنده رو می خواد و فکر می کنه دلا کروز پدربزرگش هست با هم بحث می کنند هکتور بهش می‌گه تو بهم دروغ گفتی, میگل می‌گه :اوه تو داری راجع به دروغ گفتن حرف میزنی…
واقعا بعضی ها آنقدر تو زندگی‌شون دروغ می‌گن به بقیه وقتی که آدمهای دیگه رو متهم به دروغ گویی می‌کنند آدم باید فقط همین جواب رو بهشون بده: اوه تو داری راجع به دورغ گفتن حرف میزنی….
*تیتر آهنگ مورد علاقه میگل که با گیتار می‌نوازد.

روزهای آخر.

اسفند هم رو به پایان هست, سال ۹۶ هم داره تموم می‌شه با هر خوبی و بدی که داشت, چقدر سال پر سفری رو داشتم ۹۶ و از این بابت خوشحالم جاهای سفر کردم که شاید کم هستند آدمهای که رفته باشند و دیده باشن مثل آن هتل در شهری ساحلی در جنوب شرقی ترکیه که هنوزم یادش می‌افتم لبخندی روی لبهایم نقش می‌بندد از بس که زیبا بود و دلنشین مگر می‌شود یک شهر آنقدر خوب باشد یک شهر آنقدر زنده آنقدر پر از هیجان سال ۹۶ هر بدی داشت یک خوبی داشت که باعث شد من یک جا جلوی خودم بمانم و برای همیشه یک موضوعی را تمام کنم برای خودم و داستان چه بهتر که در همین ۹۶ تمام شد, فعلن نمی‌خواهم در مورد ۹۷ صحبت کنم چرا چون حیف که بخوام در این متن به آن اشاره کنی اینطوری احساس می‌کنم در حق ۹۶ کوتاهی کردم, این نوشته تماما متعلق به ۹۶ هست سالی که برای من هم سخت گذشت هم آسان, خنده و گریه داشت, عشق و تنفر داشت, خوبی و بدی داشت, زشتی و زیبایی داشت ولی یک من خیلی مهم داشت آن هم این بود که من دیگر آن آدم سابق نیستم, یک من جدید به من اضافه شد و بابت این من بسیار خرسندم من جدیدم را بیشتر دوست دارم زیرا توانست خودش را دست کم به خودش ثابت کند بقیه چندان اهمیت ندارند…
سال ۹۶ پر از فراز و نشیب رو به پایان هست و امیدوارم که همینطوری که اولش با دوست شروع شد آخرش هم با دوست به پایان برسد که خوشتر از دوست ندیدم در زندگیم…

من نبودم توی اون دنیا که ساختی.

چند هفته هست اوضاعم بهم ریخته حسابی, یاد اسفند پارسالم, یاد اون التماس‌ها یاد اون لحظات که با تمام وجود می‌خواستم و نداشتم, گریه‌ام می‌گیرد هنوز که یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم بالاخره یادت می‌رود و سر این بالاخره گرفتن مکث می‌کنم که آگاه باشم شاید به این زودی‌ها اتفاق نیافتد. اما بالاخره یادم می‌رود.
چند هفته قبل دوباره قلبم ایستاد, دوباره احساس کردم قلبم دارد از توی دهنم می‌زند بیرون, دوباره همان حس را تجربه کردم, همان حس تلخ نخواسته شدن, ندیده شدن, نبودن, اما فرقی که داشت این دفعه با خودم مهربان‌تر بودم خیلی مهربان‌تر و تنها کاری که کردم سفت خودم را در آغوش گرفتم.
خودم را سپرده ام به زمان و برای خودم مدت تعیین کردم که این دوره را تمام کنم و در کنارش ورزش, دمنوش و کتاب را بیشتر به زندگیم اضافه کردم, خودم را سپرده‌ام به زمان شاید اوضاع برایم بهتر شد.
چه اهمیت دارد چه کسی اینجا را می‌خواند, بعدش که می‌خواند زیر لبش لبخند بزند از حال بد من یا نزند, دیگر برایم مهم نیست که تو یا اون یا آن یکی بخواند, یا کسی نخواند, من تنها برای خودم می‌نویسم باقی همه رفتنی هستند.

هیچ سخاوتی جز عشق وجود ندارد.

صبح با یک هوای نسبتا خوبی مواجه شدم, آنقدر که دلم را خوش کردم به ابرهای آبی تو آسمان و کوههای سر به فلک کشیده, و با دلی راحت اومدم محل کار, یاد ولنتاین پارسال افتادم, وقتی اون باکس گل با انگشتر رو جلوی درب‌های آفیس تحویل گرفتم چه حالی داشتم پر از خوشحالی بهمراه نگرانی یک نگرانی که می‌دونستم یه چیزی هست اما چه چیزی رو نمی‌دونستم, اما خوب لحظه‌ی قشنگی بود تحویل گرفتن اون باکس گل و دل دادم به همون لحظه بقیه رو بی‌خیال شدم.
صبح با یک زمین خیس بارون خورده مواجه شدم, دلم را دادم به باران دیشب و خودم راهی محل کار شدم, و با تبریک ولنتاین مواجه شدم و کادوی که قبلن گرفته‌ام, اما ولنتاین امسال آرامش دارد, خوشی دارد, ولی من به این فکر می‌کنم که پارسال چقدر همین لحظات را می‌خواستم و دریغ شد, بخاطر هیچ, بخاطر یک اشتباه, اما امسال فرق دارد شاید مثل سالهای قبل‌تر باشد برایم با این تفاوت که یک چیزی این وسط تغییر کرده و آن هم خاطرات هست.