زندگی راه خودش رو می‌ره.

“غیر ممکن است رابطه ای پایان یابد، فقط ممکن است این رابطه تغییر کند! رابطه ی ما با دیگری حتی اگر او را هرگز برای بار دیگر نبینیم، ادامه خواهد یافت و ماهیت آن رابطه به گونه ای کاملا” حقیقی بر روزها و لحظات زندگی ما تأثیر خواهد داشت”.

این قسمتی از کتاب “جدایی معنوی” خانم دبی فورد می‌باشد که هر وقت فرصت بشه می‌خونم، و خیلی تاثیر‌گذار و خوب بوده برای من… راستش دارم قدم به قدم با کتاب میرم جلو، می‌خوام کاملا تغییر رو توی خودم، روابط و آدم‌های اطرافم حس کنم و این کتاب کمک بزرگی داره بهم می‌کند.. یه چیزی توش هست که شاید هیچ‌کدوم از ماها که کلی هم اهل کتاب خواندن هستیم ندونیم و حتی به فکرمون هم نرسیده باشد…

“درد، محرک بزرگی برای فروریختن دیوارهایی ست که از رفتارهای قدیمی محافظت می‌کنند. درد، ما را به سوی افکار و عقایدی می‌کشاند که هیچگاه امکان توجه به آنها را نداشته ایم و پاسخ پرسش‌های خود در جاهایی وا میدارد که پیش از این هرگز ندیده ایم.”

اگه اهل سفرهای دورنی هستید، یه سفر معنوی کامل می‌تونید با این کتاب داشته باشید، مخصوصا اگر در آستــانه طلاق، یا جــدایی هستید، و یــا حتی اگر جدایی داشتید که از نظر روحی هنوز شما رو ناراحت می‌کند بشرطی که قدم به قدم هفت قانون معنوی جدایی این کتاب رو بهش عمل کنید و ایمان داشته باشید.

“هرچیزی که آن گونه است که باید باشد، هیچ رویدادی اتفاقی نیست و هیچ تصادفی وجود ندارد. وقتی که به یاد داشته باشیم که همیشه حکمتی بر جهان حاکم است و رویدادها همیشه آن گونه که بنظر می‌رسند نیستند می‌توانیم فراتر از منیت و برنامه روزمره خود را ببینیم.”

جالب‌ترین قسمت این کتاب اینجا هست که آدم رو با چیزی از خودش روبرو می‌کند که شاید هیچ‌وقت حتی بهش فکر هم نمی‌کرد و تازه متوجه می‌شیم که چقدر ما دور هستیم از خودمان.

“خداوند آنچه را که ما نمی‌توانیم برای خود انجام دهیم، برایمان انجام می‌دهد.”

جدایی سهم دستام شد.

چهل سالگی ناهید طباطبایی را می‌خوانم، هر کلمه  و واژه‌ش که می‌ره توی ذهن‌م، به خودم می‌گم زندگی من، من در چهل سالگی همین طوری هستم، بماند که شاید همین الان هم همین طوری باشم، ولی یک فرق بزرگ با آلاله دارم در این کتاب که بچه و شوهر ندارم، ولی عشقی را از دست داده‌م، که ندارمش، که امیدی برای داشتنش ندارم، که هیچ ندارم. یاد فیلم چهل سالگی می‌افتم و یادم می‌افتد وقتی که فیلم رو دیدم خودم را تصور کردم در چهل سالگی، با همین حس و حال، اون روزها تو بودی، ولی انگار من خودم را در چهل سالگی بدون تو دیده بودم، شاید اگر خودم را در چهل سالگی با تو می‌دیدم، امروز این طوری نبود. گرچه وقتی قرار است اتفاقی بیافتد من و تو هیچ کاری از دست‌مان بر نمی‌آید.

از متن کتاب : چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلا به نظر نمی‌آید که او حتی لحظه‌ای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، مثل هرمز، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفتت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پَسِت بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد، چقدر پیر شدم، چقدر پیر شده، موهایش سفید شده، اما دست‌هایش همان دست‌ها هستند.

و من عاشق دست‌هایش بودم.

خوبی خدا

"خوبی خدا" از آن کتابهای ست که میشود هدیه داد، من به شخصه این کتاب را برای آدمهای دوست داشتنی زندگیم هدیه داده ام، با کمال میل و خوشحالم که آنها رو هم سهیم کردم در خواندنش. کتابی ست که از چند داستان و چند نویسنده مختلف می باشد ولی خوبی خدا را جومپا لاهیری نوشته به ترجمه امیرمهدی حقیقت.
امید یعنی بازگذاشتن در.این طوری چیزهای خوب توانست وارد شد. شاید وقتی تو اصلا حواست هم نباشد. خوبی خدا
هیچ وقت یک شبه،دلی را نشکستم، اگر هم شکستم خرد خرد شکستم، هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم. توگرو بگذار، من پس می گیرم.
گفت : امشب دلم برای همه تنگ شده، دلم برای تو هم تنگ شده. مدت هاست دلم برایت تنگ شده. آنقدر تنگ شده که انگار گمت کرده ام. نمی دانم چه جوری بگویم گمت کرده ام. گم شده ای. تو دیگر مال من نیستی. کارم داشتی زن بزن

 

لیدی ال

لیدی ال کتابیست که باید هدیه گرفت و البته هدیه داد، ممنون از دوست عزیزم هما که این کتاب را بمن هدیه کرد تا بخوانمش و بخوانمش و بخوانمش. لیدی ال یکی از بهترین های رومن گاری می باشد.
شال خوشرنگ هندی را تنگ تر به دور شانه هایش کشید. شال کشمیر را دوست داشت. یا شاید بیشتر خوش داشت چیزی روی شانه هایش بکشد. اندیشید  عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و درمانده شود. سر آخر مثل اینکه مال تو نیستند و احساس می کنی که با تو بیگانه اند و کسی فراموش کرده و آنها را جا گذاشته است.
کاش می توانستم بگوی بله. دیکی. اما این عشق در خون من است. بدون آرمان نمی توانم زندگی کنم. تو که میدانی چه م یگویم. دیکی با اندوه سری جبناند : بله عزیزک نازم، می دانم. خوب بیا دیگر حرفش را نزنیم. زمان خیلی چیزها را روشن میکد بیا را راونا برویم…

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.

سال ها باور داشتم این زن بیرون از زندگی من بوده است، شاید نه خیلی دور اما بیرون از زندگی من. باور داشتم او دیگر وجود ندارد، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند. که دیگر هرگز به زیبایی آن روزها نیست، که متعلق به دنیای گذشته است دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گدار بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست. از این دست حماقت ها. هیچ برگشتی در کار نبود، حقیقت این بود که قلب من یکشنبه شبی روی سکوی یک ایستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمی دانستم تکه ها را جمع  و جور کنم، به این ور و آن ور می خورم، به هر سو پناه می بردم، هر سو که بود سال هایی که پس از آمد و رفت هیچ تأثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خود می گفتم : عجب عجیب است فکر میکردم دیروز اصلا به او فکر نکردم و به جای آن به خود تبریک بگویم. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد نویسنده آناگاوالدا مترجم الهام دارچینیان.

 

بادبادک باز

بادبادک باز نویسنده خالد حسینی. این کتاب رو وقتی خوندم تا یک هفته دقیقن توی شوک بودم، توی بهت بودم، بنظرم یه شاهکار ادبی بود بی نظیر. از متن کتاب "بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی، وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟…. بابا گفت : هیچ کاری بدتر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزیا را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان.. تف به رویش و اگر زمانی همچین کسی به پستم بخورد، وای به روزگارش. می فهمی؟

من دانای کل هستم

من بهترین شعرهام را توی این چند هفته گفته ام تو بهترین شعر منی سوسن اما من می ترسم. من دیگه نمیتونم جلوتر بیام. من بیش تر از این نمیتوانم نزدیک بشم. از من نخواه جلوتر بیام سوسن. به خاطر خودت. به خاطر من. اگه بیام همه چی نابود میشه. هرچی درست کرده ایم از بین می ره. تو تا وقتی هستی که من دور باشم. من دانای کل هستم از مجموعه کتابهای مصطفی مستور می باشد.