به دست تو اما، نمی‌رسند !

بچه بودم, همیشه بابا دست‌هام رو می‌شست, از اون خاطره‌هاست که توی ذهن‌م مونده, خیلی پررنگ, یادم میاد پاهام نمی‌رسید به روشویی, بابا می‌گفت پات رو بذار روی پاهای من, تا قدم  بلندتر بشه و دستام برسه, بعدش دو تا دستای من رو می‌گرفت توی دستاش و اول صابون می‌زد و حسابی کف مالی می‌کرد و می‌شست, یعنی این کار همیشگی بود و یه کار لذت‌بخش بود برام, از اون لحظات خلوت خوب بین دختر و پدر تو عالم بچه‌گی , یادمه وقتی بابا دست‌هام رو می‌شست, می‌گفت دستات شبیه دستای خودمه, فکر کنم از همون وقت‌ها بود که دیگه دست‌هام خیلی مهم شد برام, انگار یه باری بود روی شونه‌هام, که باید مراقب‌شون باشم, حواسم باشه به‌شون, که تنهاشون نذارم, حتی اگه همه دنیا من رو تنها گذاشت, انگار دستام تنها مال خودم نباشه, انگار این دست‌ها برای من نبود, فقط من از آن‌ها استفاده می‌کردم, و روزهای که خیلی سخت می‌شود, من اول از همه از دست‌هایم معذرت خواهی می‌کنم بابت همه چیز, همه آن لحظاتی که باید داده می‌شد و نداده شد, بابت همه روزهای که باید به خوشی می‌گذشت و نشد, بابت همه این تنهایی که نباید سپری می‌شد و شد.. حالا روزهای که خیلی سخت‌تر باشد خیلی سخت از دست‌هایم بیشتر از همیشه خجالت می‌کشم که چرا نتوانسته‌م آن چه که شایسته و لیاقت‌ش بود را به آنها بدهم و نگذارم این همه تنها باشند.

*تیتر از رضا کاظمی.

كه تو را چون زخم چاقويي به خاطر مي‌آورم؟

در استانبول وقتی تو کشتی اون جلو ایستاده بودم باد می‌خورد تو صورت‌م, روبروی دریای بیکران و آرام اون‌جا بود که متوجه شدم نه مردی, نه شهری, کسی نیست که قلب‌ش  بخاطر من بتپه, و می‌توانم آزادانه شهرم را انتخاب کنم, وقتی دیدیم استانبول با تمام مهربانی‌ش, مرا پس از آن همه سختی و درد, بعد از آن همه پیچیدن‌های به خود در آغوش گرفته مرا قبول کرده با خنده از من استقبال کرده, اون لحظه با خودم گفتم وقتی این شهر آنقدر با من مهربان است من چرا او را انتخاب نکنم, وقتی او آغوش گشوده برای من, من نیز آغوش می‌گشایم, برای‌ش آن‌جا بو که به خودم قول دادم شهرم استانبول باشد, اگر زین پس خواستم به شهری فکر کنم که مال من هست که قلب‌ش می‌تپد آن شهر استانبول باشد حالا مردش, هم بماند شاید روزی کسی در استانبول یا جای دیگر دل‌ش برای من تپید.

با صدهزار دست به تو می‌پیچم، به استانبول می‌پیچم / برگ‌هایم چشمانم هستند، با شگفتی نگاه می‌کنم/ با صدهزار چشم تو را تماشا می کنم، استانبول را تماشا می‌کنم/ همچون صد هزار قلب می‌تپند، برگ‌هایم می‌تپند. ناظم حکمت.

نشاید گفتن آن کس را دلی هست.

قدر.

یک کلمه ساده و بی‌آلایش هست، و شاید خیلی هم مورد استفاده قرار نگیرد، اما در جایگاه خودش مهم می‌باشد، البته به نظر من، حالا نظر شما را نمی‌دانم، قدر، قدر دانستن، قدر چیزی یا کسی را دانستن … ما آدم‌ها قدر نمی‌دانیم، قدر خیلی چیزهای که داریم، و وقتی از دست می‌دهیم تازه متوجه می‌شویم، یک خونه‌ی خوبی داریم، همسر، دوست، کار، درس، موقعیت شغلی، پدر، مادر، خواهر، برادر و ….  ولی قدر نمی‌دانیم، وقتی از دست می‌دهیم حالا به هر دلیل، تازه متوجه می‌شویم که چه چیزهای از دست داده‌ایم، و گاهی هم هیچ‌وقت متوجه نمی‌شویم که چه کسی یا چه چیزی را دست داده‌ایم….

*تیتر از سعدی.

دردهای نگفته.

فامیل، خویشاوندان، اقوام.

پدر که به رحمت خدا رفت، خیلی از فامیل‌های دور و نزدیک برای تسلیت آمدن، اون‌های که خارج از ایران بودن تلفن کردن، همه گریه و زاری، همه ناراحت بودن، پدرم آدم مردمداری بود، توی دوست، فامیل، همسایه، آشنا حتی غریبه جایگاه خاصی داشت، و همه یه مدل خاصی روی آن حساب می‌کردند، بقولی گره از کار همه باز می‌کرد، و همه موقع سختی به او پناه می‌آوردند… وقتی از این دنیا رفت، غم عجیی بر ما مستولی شد، که من فکر می‌کنم هنوزم ادامه دارد، ولی همه پشت یه لبخند آن را از دیگری پنهان می‌کنند.

حالا که پدر از بین ما رفته، برای من سخت هست ارتباط با فامیل‌های او، مخصوصن آنها که در بودن پدرم آزارش دادن، خیلی‌ها بودن وقتی پدرم زنده بود اذیتش کردن و آزارش دادن، و وقتی فهمیدن به رحمت خدا رفته گریه کردن، برایم مسخره بود اشک‌هایشان، نمی‌توانستم قبول کنم این آدم‌ها وقتی پدرم زنده بود چقدر آزارش دادن، و بارها و بارها پدرم برایم تعریف کرده بود که با او چگونه رفتاری داشتن، در صورتی که پدرم نه اینکه پدرم باشد و از او بخواهم تعریف کنم، نه نه اشتباه برداشت نشه من الان دارم از یه اسطوره حرف می‌زنم کسی که نامش هر گاه می‌آیید همه اشک در چشمهایشان حلقه می‌زند و همه بی‌شک همه می‌گویند مرد بزرگی بود و حیف شد خیلی حیف شد.

پدرم زود رفت و این رفتن به اندازه کافی آزار دهنده بوده که دیگر نخواهم آدم‌هایی که به او آسیب رسانده‌اند را ببینم.

فَهی تَرفُضُ أن تَمُرَّ مِن ثُقُوبِ الذّاکِرَه

سراغ تو را گرفتم.

تمام خانه را نقاشی کرده‌ایم، یعنی از اینجا شروع شد که قصد تعویض وسائل خانه را گرفتیم، اولش برای من درد داشت، تمام مبل‌ها و صندلی  و میزها را که پر از خاطره بود باید می‌دادیم می‌رفت و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد، تصمیم گرفتن که خانه را رنگ کنند، با رنگ کردن خانه دیوارها دیگر همان دیوارهای قدیمی نیستند، رنگ جان تازه‌ی به آن‌ها داد، رنگ‌ها روشن‌تر شد، خانه روشن‌تر شد، دل من اما…. یادم می‌آید چند سال پیش که خانه را رنگ کردیم، پدرم چه واسوسی به خرج می‌داد، و تا مدت‌ها بعد از رنگ کردن خانه همه‌ش حواس‌ش بود که دیوارها زخمی نشود، کلن روی این چیزها وسواس داشت، من یاد اون روزها افتادم، ناخودآگاه به همه می‌گفتم مراقب باشید دیوارها زخمی نشود، مراقب باشید و این کلمه رو که تکرار می‌کردم ناگهان صدای پدرم را درون خود می‌شنیدم… حالا رنگ اتاق من کلن عوض شده اثری از آن رنگ لیموئی نیست، یک دیوار شده سبز پررنگ و بقیه دیوارها شدن سبزکمرنگ، من حس می‌کنم دیگر تو در این اتاق نیستی، جایت را نمی‌دانم دقیقن با چه چیزی در این اتاق عوض شده است، چیزی که اضافه نشده فقط رنگ‌ها تغییر کرده‌اند، پرده عوض شده، جای کتاب‌خانه عوض شده آیینه ومیزکنسول آمده این طرف، ولی انگار تازه شده همه چیز، نمی‌دانم دوست داشتم یه اتفاق خیلی بزرگی می‌افتاد، یک اتفاق که همه چیز را در من عوض می‌کرد درست مثل این اتاق.

*تیتر شعر نزار قبانی به معنای : جز بوی تو که نمی‌خواهد، از روزنه‌ی حافظه‌ام بگذرد.

آسمان شاهد ماست.

میدونی اون شبی که اون همه حقیقت رو فهمیدم، اون شبی که تا صبح میخکوب نشسته بودم و زل زده بودم به آسمون و هی می‌گفتم نه خدایا، این حقیقت نداره، در صورتی که داشت، همون شبی که تو اصلن هیچ‌وقت ازش خبردار نشدی، همون شبی که تا صبح بغض تو گلوم بود و حتی یه قطره اشکم نریخت، همون شب فهمیدم همه‌ی این سالهای که با تو بودم چقدر زشت بودم، چقدر زشت…

گریه

اینکه حالت خوب نیست دلت بخواد یکی باشه که بری توی بغلش گریه کنی اصلن خواسته عجیب و غریبی نیست خب.