هیچ دیواری برام بلند نیست.

یه وقتایی به این نتیجه می‌رسی که بودن یه سری آدم تو زندگیت فقط ضرر داره برات, فقط بودنشون انرژی می‌گیره, حالا فرقی هم نداره چه نسبتی باهاشون داری, گاهی وقتا یه همکار, یه دوست, یه آشنا مهم اینکه به اون نتیجه برسی که باید حذف کردن رو هم یاد بگیری و بدونی که لازمه هست تو زندگی بیشتر از اینکه نگه‌داشتن آدم‌ها مهمه از دست دادن‌شون یه وقتایی مهم‌تر هست, چون با از دست دادن دوباره بر می‌گردی به خودت, به اینکه یاد می‌گیری آدمها اون چیزی که نشون می‌دن نیستن, اون حرفهای که میزنن نیستن, آدمها خیلی اوقات عقده ها و کمبودهاشون رو می‌خوان تو رابطه ها پیدا کنن ولی نمی‌دونن هر رابطه‌ی برای این کار جواب نمی‌ده, هر رابطه‌ی خاص خودش هست.

*بعضی آدمها, حرفها, نوشته‌ها , حس‌ها فقط به درد سطل آشغال می‌خورن بیشتر از این ارزش ندارن.

تعهد و وفاداری.

خانم مارگریت دوراس نویسنده فرانسوی مورد علاقه‌ی من هست در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: مهر بسیار باید, خیلی, تا بتوان مردها را دوست داشت, دوست داشتن مردها مهر بسیار می‌طلبد.
مردها اینطوری هستند که اگه سوتین‌ت رو بخوای روی بند بندازی تا خشک شود و آفتاب بخورد تو را بر حذر می‌دارند, و همین مردا وقتی که جایی, در بحثی, در ماجرایی, کنار تو باشند نیستند و به راحتی طرف یک غریبه را می‌گیرند به اصلاح خودشان…
خانم دوراس در جایی دیگر می‌فرمایند: بدون مهر نمی‌شود دوست‌شان داشت, نمی‌شود تحمل‌شان کرد.
مردا موجوداتی ضعیفی هستند, آنقدر ضعیف که سخت‌ترین کار دنیا برایشان وفاداری نسبت به زنی هست که ادعا می‌کنند دوستش دارند, آنقدر ضعیف که ترجیح میدهند از این شاخه به اون شاخه بپرند و هزار تا زن را سطحی داشته باشند ولی نخواهند عمق تنها یک زن را داشته باشند, این نشان از ضعف مردها دارد که نمی‌تواند تعهد و وفاداری را تجربه کنند و حیف که ترجیح می‌دهند به جای اینکه در رویایی یک زن باشند در رویایی تمامی زنان باشند…

*پاورقی بگم که این مطلب شامل تمامی مردان نمی‌شود, این مطلب فقط شامل یک مرد می‌شود و هستند مردانی که وفادار بوده‌اند و هنوز هم هستند مردانی که از وفاداری و تعهد به یک زن لذت می‌برند.

باید به خودمون برگردیم.

یه جا تو فیلم دکتر استرنج وقتی که تصادف می‌کنه می‌گه تموم شد دیدی همه چیز تموم شد دیگه نمی‌تونم مثل سابق جراحی کنم, دکتر استرنج جراح مغز بود, انگشتانش طلا و خیلی مطمئن که کل زندگی همین هست, و داشته با سرعت زیاد رانندگی می‌کرده و تصادف بدجوری میکنه, و دستاش دچار مشکل می‌شه که دیگه نمی‌تونه حراجی کنه, به دختری که همکارش هست و بهش علاقه‌مند می‌گه , دیدی همه چیز تمام شد, زندگی من تموم شد, چون من دیگه نمی‌تونم مثل قبل جراحی کنم, و اون دختر بهش می‌گه, نه همه چیز تموم نشد, تمام شدن این وضعیت یعنی آغاز یک وضعیت دیگر پس برای تو چیزهای جدیدی داره شروع می‌شه.
حالا دقیقا حکایت ما آدمهاست اگه بتوانیم خوب متوجه بشیم, توی هر موقعیتی که باشیم وقتی اون رو از دست می‌دیم (رابطه, کار, عشق, مسائل مادی و …. ) فقط یک از دست دادن رو تجربه نمی‌کنیم, با موقعیت‌های بعدی و جدید رو هم تجربه می‌کنیم ولی ما آنقدر درگیر اون از دست دادن می‌شیم که یادمون میره از فرصت‌های پیش رو استفاده کنیم.. پس بیاید یادبگیریم بعد از هر دست دادن می‌تونه کلی فرصت برای بدست آوردن باشه اگه صبور باشیم فقط صبور باشیم.

عزیز بداریم.

در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک میکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را می خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند….
از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بیخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای دیدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم میخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگویم تو اصلا می دانی تا زمان بالیدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالینش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنین ساده می پنداری چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی…

* عزیزش داشته اند. مادرش هم اینجا نیست. حواست باشد…

بگذار و بگذر.

یک آدمها می‌توانند آنقدر بیچاره باشند که برای آزار و اذیت کردن تو دست به هر کاری بزنند حتی اینکه به تو ثابت کنند خیلی عوضی هستند, این عوضی بودن نه مکان داره نه زمان, فقط رفتار و گفتار آدمهاست, این آدمها حتی می‌توانند از عشق و دوست داشتن بعنوان یک وسیله جهت آزار تو استفاده کنند, و آنقدر در این زمینه پیشرفت کنند که تو باورشان کنی در صورتی که آنها نه تو رو دوست دارند نه عشقی فقط صرفا اینکه عقده‌های کودکی, بزرگی, کمبودهایشان را اینگونه جبران کنند, که ای کاش جبران شود, ای کاش همین جا تمام شود, این آدمها تا آخر عمرشان در این کمبودها و عقده‌ها دست و پا خواهند زد, و به اسم عشق و دوست داشتن به هر آدمی چنگ می‌زنند ولی در عمق همه اینها آنها فقط دارند به خودشان ثابت می‌کنند که می‌توانن مثل آدم معمولی زندگی کنند ولی هیچوقت موفق نمی‌شوند, چون همیشه آزار و اذیت‌های که کردند دنبال آنها هست و رها نخواهند شد.. اگر وجدان داشته باشند… اگر یک روز بیدار شوند از خواب…

ah Istanbul

تو این چند روزی که ترکیه شلوغ شده دلم بیشتر برای استانبول زیبا می‌سوزه, حیف اون همه قشنگی که داره از بین می‌ره اون هم الکی, سزن آکسو گوش می‌دم به یاد استانبول, دریایی مرمره و کشتی‌های که روی دریا در حال حرکت هستند و خیابان استقلال و میدان تکسیم..

مرا با تو کار نیست.

دروغ.

یه جا تو سریال گریز آناتومی هست وقتی مریت متوجه می‌شه که دکتر شپرد که دوست پسرش هم می‌شده بهش دروغ گفته و زن داره، وقتی خسته از همه کارهای روزانه بیمارستان، درگیری‌ها و مشکلات و بیماری آلزایمر مادرش، مریضی دوست‌ش… تو بارون نشسته داره گریه می‌کنه، دکتر شپرد میاد پشت سرش و صداش می‌کنه، مریت بر می‌گرده می‌گه، تو رو خدا هیچی نگو، من داغونم، مادرم طاقت فرساست، اتفاقی که واسه کریستینا افتاده طاقت فرساست، و تو… تنفر از تو از همه چیز طاقت فرساتره، و همون‌طوری که داره گریه می‌کنه و حرف می‌زنه می‌گه من نمی‌خوام دیگه ادامه بدم. حالا ما یه بار یه  دورغ می‌گم شاید تاثیر چندانی نداشته باشه مثلن اسم‌مون رو دروغ می‌گیم خب این طبعن به کسی آسیب نمی‌رسونه، ولی ما می‌آیم مثل دکتر شپرد یا خیلی‌های دیگه مسئله به این بزرگی رو دورغ می‌گیم، اینجا به روح و زندگی یه آدم آسیب می‌رسونیم. آسیب رسوندن آگاهانه به کسی  ظالمانه‌ترین و زشت‌ترین کاری که کسی می‌تونه در حق کسی بکنه.