حرفهای ناتمام.

انگار تمام بی‌تابی‌ها و خستگی‌ها از روی گونه‌ام سر می‌خوردند و می‌ریزند روی لب‌هایم, و پشت بغض‌هایم پنهان می‌شوند, صدایم را صاف می‌کنم و نگاهم را می‌سپارم به جاده‌ی که کسی قرار نیست از آن بیایید, بی‌هوده منتظر صدای زنگ درب مانده‌ام و چای با نعنا و لیمو می‌نوشم و هی این انتظار سنگین و سنگین‌تر می‌شود..

اعتراف.

نوشتن این مطلب خیلی برایم سخت بود, چند روزی داشتم بهش فکر می‌کردم که اصلن لزومی دارد بنویسم یا نه, ولی باز دیدم که همیشه نوشتن علاج بوده برای من, وقتی در مورد چیزی می‌نویسم دیگر دردش برایم کم می‌شود, انگار دیگر تنها درد من نخواهد بود, بنابراین تصمیم گرفتم اعتراف بزرگم را اینجا به ثبت برسانم و بگویم سالها عاشق مردی بودم که هیچ وفادار نبود, دقیقن نمیدانم از کی متوجه شدم که بهم وفادار نیست اما متوجه شدم و نتوانستم جلوی چیزی را بگیرم نه اینکه دیگر عاشقش نباشم و یا اینکه او وفادار باشد, هیچ کدام انگار دست من نبود فقط باید با این موج میرفتم تا کجا دقیق نمی‌دانم اما دل دادم و رفتم, رفتم و هر روز شاهد عاشقانه‌هایش برای زن‌های دیگر بودم, فرقی نمی‌کرد زن متاهل, شهرستان, کوچه بغلی, فامیل, همسایه, همکار و الی…. مردی بود که دلش با تمام زن‌های دنیا بود, واژه‌های عاشقانه را نثار تمام زن‌ها می‌کرد, ولی همچنان ادعا داشت مرا می‌خواهد, اوایل خیلی این خواستن شیرین بود, جنس خواستن‌اش فرق داشت با بقیه مردها, یه طوری دوستت داشت که انگار دنیا به آخر رسیده و فقط تو هستی و او, یه طوری نگاهت می‌کرد که ذوب می‌شدم در نگاهش, یه طوری بهت توجه می‌کرد که احساس می‌کردی تمام او شده‌ای, شاید همین رفتارها بوده که این چنین دلبسته‌ام کرده و پاگیر در تمام این سالها, اما یه روز سرد زمستان متوجه شدم که زن دیگری را نیز همینقدر عمیق و همینطور عاشقانه می‌خواهد و آنجا بود که دل دل کردم برای این عشق, اما دل بود دیگه بقول رادیو چهرازی : آدم چطوری به دلش حالی کنه اشتباه شده.. اما کاش این پایان ماجرا بود, کاش همین یکبار بود آدم دست کم می‌توانست چشم‌اش را ببند و به خودش دلداری بدهد که همه اشتباه می‌کنند , آدمیزاد اصلن بدنیا آمده که اشتباه کند و بگوید اشکالی ندارد, اما بارها و بارها این اتفاق افتاد تا روزی که مطمئن شدم با مردی طرف هستم که وفاداری و تعهد در زندگیش معنای ندارد, انگار طی سالهای زندگیش یاد نگرفته, و هیچ پیوندی با این واژه‌ها ندارد, و سهم من از این مرد چی می‌تواند باشد, عشقی که نثار همه می‌کند, دوست داشتنی که به پای همه می‌ریزد, نمی‌دانم, چطوری می‌شود تو این رابطه ماند و خوشحال بود, چطور می‌شود در رابطه‌ی ماند که می‌دانی زن‌های زیادی هم در این رابطه هستند, تا قبل از تمام این اتفاقات همیشه برایم جای سوال بود که چطور زنی میدانست شوهرش, نامزدش, پارتنرش بهش خیانت می‌کند و باز با او هست, باز در کنارش هست, همیشه برایم جای سوال بود, تا اینکه خودم در این پروسه قرار گرفتم و باید انتخاب می‌کردم, انتخاب بین مردی که دوستش داشتم و مردی که بهم وفادار نبود, انتخاب سختی هست زیرا این دو مرد یکی هستند مردی که من عاشقانه دوستش دارم مرد وفاداری نیست, و حالا که دارم این را می‌نویسم می‌دانم هیچ چیز سخت‌تر از این نیست که بدانی مردی که دوستش داری بهت وفادار نیست, و کاری هم نمی‌توانی بکنی, کاری نمی‌توان کرد, چون جنس آدمها با هم فرق دارد و هر کسی یه راهی را انتخاب می‌کند برای خودش, من نه قاضی هستم نه مظلوم, من فقط دارم گوشه‌ی کوچیکی از اتفاقات زندگیم را می‌نویسم برای بعدها, برای روزهای که دیگر شاید یادم رفته باشد عاشق بودم, عاشق مردی که بهم وفادار نبود, می‌نویسم شاید زنی همدرد من باشد و بخواند و بداند که در این دنیا تنها نبوده و احساس بدی نداشته باشد, زیرا که عشق مقدس هست, دوست داشتن مقدس هست, مهم نیست چه کسی را دوست داری یا عاشق چه کسی هستی مهم تجربه کردن آن حس بوده, مهم لمس آن احساس بوده, مهم این بوده که بارها و بارها قلبت برای کسی تپیده, حالا او هر طوری که هست دیگر مسئول رفتارهایش تو نیستی, فقط می‌توانیم ببخشم و دعا کنیم که این گونه مردان اگر با زن‌های دیگری آشنا شدن دست کم یاد بگیرند دورغ نگویند, وفادار باشند و متعهد…

روز نمی‌گذرد…

تو فصل چهارده قسمت ده سریال گریز آناتومی اونجا که جو بالاخره مجبور میشه با شوهر قبلی‌اش که خیلی اذیت و آزار بهش داده بوده روبرو بشه و برگه‌های طلاق رو امضاء کنه وقتی می‌ببینه پاول همسر سابقش با یک خانمی موجه اومده و گفت این جنی نامزدم هست یک فرصت خواست تا با جنی حرف بزنه و واقعیت پاول رو بهش بگه اولش جنی باورنکرد ولی بعد از چند ساعت ورق برگشت و جنی به جو گفت : هرگز فکرشم نمی‌کردم سر از چنین وعضی در بیارم این ها خیلی آهسته اتفاق افتاد, اول صحبت کردن با همکارهام و دوستام, بعدش کنترل کردن خودم, ندیدن دوستام, بعدش خانواده و اینطوری کم کم دایره اطرافیانم رفته و رفته کوچکتر و کوچکتر شد تا اینکه فقط خود اون برام موند, بعد اعتماد به خودم و چیزهای که می‌دیدم و می‌شنیدم و می‌دونستم رو از دست دادم چون بهم گفته بود من دیوانه‌ام و من هم باورش کرده بودم بعد باورم شده بود که منو خوب می‌شناسه که می‌تونه به وقت احساس عدم امنیتم رو نشونه و کل مسیر بحث رو با کوچکترین حرکتی کاملا عوض کنه که من مقصر بشم دوباره من مقصر بشم تا دیروز که تو با من صحبت کردی من هنوزم حرفهاش رو باور می‌کردم؟ چطور حرفهاش رو باور می‌کردم؟
آره واقعا آدم می‌مونه چطوری می‌تونه باورکنه وقتی میدونی داره بهت دروغ میگه داره بهت خیانت میکنه داره هر روز که میگذره بیشتر غرق دروغ‌هاش و خیانت‌هاش می‌شه و تو می‌بینی و سکوت میکنی ولی جالب بود برام جو یه حرف خیلی قشنگی به جنی گفت که : چون اوایل باهات خوب بوده, بخاطر روزهای خوبی که داشتید, جنی ما احمق نیستیم دلباخته کسی نمی‌شیم که بهمون دروغ میگه و اذیتمون میکنه بلکه عاشق کسی می‌شیم که ما رو می‌خندونه و کاری کنه حس کنیم می‌خوادمون و دوست‌مون داره و بهمون توجه می‌کنه, پاول بااستعداد, خوش مشرب و مجاب کننده‌ست اما بالاخره خوبی‌ها یک جایی به بدی‌ها رنگ می‌بازن, یک جایی حقیقت اون آدم فاش می‌شه برای تو و تو دیگه دست از همه چی می‌کشی, بالاخره یک جایی تصمیم می‌گیری راهت رو جدا کنی و بری سراغ زندگی خودت چون می‌دونی این وضعیت برای تو ساخته نشده این مدلی زندگی کردن مال تو نیست…

خالی از عاطفه و خشم.

مشت خالی.
عشق برای من اتفاق غم انگیزی بود. همه ی توان و رمق و امیدم رو به آدمها گرفت، اونقدر که چشم باز کردم و دیدم دور از همه چیز و همه کس همه ی اونچه میخوام خلاصه شده توی تا نفس دارم دویدن که فکر نکنم، به همه ی اونچه می خواستم و نداشتم،ندارم.

زمستان است و گرما.

عزیزم زمستان امسال خیلی گرم شروع شد, آنقدر گرم که مجالی ندارم به زمستان سرد پارسال و اتفاق‌هایش فکر کنم, اما از من بیرون نمی‌رود, فقط گذاشتمش در همان پارسال بماند, زمستان امسال گرما دارد, گل نرگس دارد, تو را دارد, شاید بهترین اتفاق امسال حضور تو باشد, زمستان امسال گرمای خاصی دارد, زلزله دارد, خلوت‌های دو نفره دارد, زمستان امسال سرما ندارد اما روزهای گرم زیاد دارد و من دل‌بسته‌ی همین روزهای گرم با تو بودن هستم…

برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌.

روزهای آخر شهریور باد خنکی میاد صبح‌ها و شب‌ها, داره بهت می‌گه تابستان داره تموم می‌شه و باید منتظر فصل جدیدی از سال و زندگی باشی, نگاهم افتاد به آسمون دیدم چقدر تابستان امسال سخت گذشت بهم, چقدر سخت گذشت.. یه طوری سخت گذشت که یاد تابستان ۸۸ افتادم وقتی اولین تابستانی بود که پدرم کنارم نبود و دست تنها بودم, آخ امان از این دست تنها ماندن, بعد از این تابستان هم سخت گذشت و دست تنها بودم.. یک روزهای زورم به هجوم عظیم خاطرات نمی‌رسید و مجبور بودم که لم بدم روی مبل و بگذارم خاطرات سرازیرشن از چشمهایم…
تابستان همیشه برای من قشنگ بوده روزهای پر از استخر, آفتاب, سفر, سفر و سفر تابستان باید همراه خنده و شادی باشه غیر از اون بیهوده خواهد بود, ولی این روزها متوجه شدم تابستان بعد از تمام آنها یعنی آغوش , و این تابستان چقدر من بی‌آغوش بودم.. بی تو … بی خودم…

*تیتر شعر نزار قبانی.

پای من خسته‌ست.

۱- از استخر اومدم بیرون یهو یه باد گرمی بهم خورد ولی خوشم اومد انگار که می‌دانست احتیاج به نوازش دارم, نوازشی که بی‌هوا ریخته شود روی صورتم, روی بدنم, روی نگاهم همین کافی بود برای آن روز خب.
۲- چند شب پیش ها دلم گرفته بود از زمین و زمان حتی خودم بلند شدم حدود ساعت نمیدونم ۱۲ بود یا ۱ رفتم بام فراز, آخ امان از بام فراز, شب و سکوتش خیلی عظیم بود, بنظرم جهان در شب یک طور خواستی دلرباست, یه طوری که دلت نمی‌خواهد با کسی شریکش شوی, دوست داری تمام این دلربایی را تنها برای خودت داشته باشی…
۳-یه شعری داره نزار قبانی که من بی‌نهایت دوستش دارم تو این شعر یه نکته عظیمی وجود داره که باید قشنگ خودت رو بگذاری جای شاعر تا عمق غم و اندوه رو درک کنی قشنگ این نقطه از شعر من قفل می‌شم همیشه “اگر تو پیامبری, از این جادو رهایی‌ام ده
از این کفر, دوست داشتن تو کفر است، پاکیزه‌ام گردان, از این کفر”
۴- به این نتیجه رسیدم آدم‌ها هر کاری باهات می‌کنن اشکال نداره تو ببخش و فقط صبور باش روزگار و زندگی خودش بهشون نشون می‌ده همین.