برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌.

روزهای آخر شهریور باد خنکی میاد صبح‌ها و شب‌ها, داره بهت می‌گه تابستان داره تموم می‌شه و باید منتظر فصل جدیدی از سال و زندگی باشی, نگاهم افتاد به آسمون دیدم چقدر تابستان امسال سخت گذشت بهم, چقدر سخت گذشت.. یه طوری سخت گذشت که یاد تابستان ۸۸ افتادم وقتی اولین تابستانی بود که پدرم کنارم نبود و دست تنها بودم, آخ امان از این دست تنها ماندن, بعد از این تابستان هم سخت گذشت و دست تنها بودم.. یک روزهای زورم به هجوم عظیم خاطرات نمی‌رسید و مجبور بودم که لم بدم روی مبل و بگذارم خاطرات سرازیرشن از چشمهایم…
تابستان همیشه برای من قشنگ بوده روزهای پر از استخر, آفتاب, سفر, سفر و سفر تابستان باید همراه خنده و شادی باشه غیر از اون بیهوده خواهد بود, ولی این روزها متوجه شدم تابستان بعد از تمام آنها یعنی آغوش , و این تابستان چقدر من بی‌آغوش بودم.. بی تو … بی خودم…

*تیتر شعر نزار قبانی.

پای من خسته‌ست.

۱- از استخر اومدم بیرون یهو یه باد گرمی بهم خورد ولی خوشم اومد انگار که می‌دانست احتیاج به نوازش دارم, نوازشی که بی‌هوا ریخته شود روی صورتم, روی بدنم, روی نگاهم همین کافی بود برای آن روز خب.
۲- چند شب پیش ها دلم گرفته بود از زمین و زمان حتی خودم بلند شدم حدود ساعت نمیدونم ۱۲ بود یا ۱ رفتم بام فراز, آخ امان از بام فراز, شب و سکوتش خیلی عظیم بود, بنظرم جهان در شب یک طور خواستی دلرباست, یه طوری که دلت نمی‌خواهد با کسی شریکش شوی, دوست داری تمام این دلربایی را تنها برای خودت داشته باشی…
۳-یه شعری داره نزار قبانی که من بی‌نهایت دوستش دارم تو این شعر یه نکته عظیمی وجود داره که باید قشنگ خودت رو بگذاری جای شاعر تا عمق غم و اندوه رو درک کنی قشنگ این نقطه از شعر من قفل می‌شم همیشه “اگر تو پیامبری, از این جادو رهایی‌ام ده
از این کفر, دوست داشتن تو کفر است، پاکیزه‌ام گردان, از این کفر”
۴- به این نتیجه رسیدم آدم‌ها هر کاری باهات می‌کنن اشکال نداره تو ببخش و فقط صبور باش روزگار و زندگی خودش بهشون نشون می‌ده همین.

جهان را خانه خواهم کرد اگر مهمان من باشی.

به مناسبت تولد پدرم.
هر چه بیشتر می‌گذرد روزها و شب‌ها, بیشتر یادم می‌افتد که چقدر نبودت سخت هست, چقدر دلم می خواست تا ته این زندگی تو در کنارم بودی, تو شادی‌ها, تو سختی‌ها, تو روزهای که غم روی دلم سنگینی کرده , دو تا چای بریزم بیا بشینم کنارت و بگم برام حرف بزن, و توام حرفت رو با شعر شروع کنی, گفته بودم قبلن یا نه پدرم شعر می‌گفت, این که من یه نمه ذوق نوشتن دارم ارثی هست که از پدرم بهم رسیده, و چقدر خوشحالم بابت این ارث, چه ثروتی بهم دادی پدر نوشتن و شعر گفتن, چه چیزی بهتر از این, که همیشه موقع نوشتن یاد تو در من زنده می‌شود, که بابا هم شعر می گفت, داستان می‌گفت, فقط آن وقت‌ها امکانات برای نوشتن نبود, اگر بود که الان باید کتاب شعرت را چاپ می‌کردم, راستی بهت نگفتم که کتاب داستانم دارد چاپ می‌شود, دختر کوچکت برای خودش یک نویسنده شده است, و نام تو را جاری خواهد کرد روی قلم روی کتاب و چه چیزی بهتر از این که مرا با نام تو بشناسند پدرم… دنیا بدون تو جای کوچیک و تنگی می‌شود و هر روز که می‌گذرد بیشتر دلم هوای تو را می‌کند.. تولدت مبارک نازنین پدرم.

تو مرگ دلم را ببین و برو

پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه‌ی غم گل هستی‌ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم نمی‌مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم‌ای بی‌‌خبر ز دلم که بی اعتباره وفای تو هم
تو اکنون ز عشقم گریزونی غمم را ز چشمم نمی‌خونی
ازین غم چه حالم ، نمی‌دونی

از آن روزها.

از حمام میام بیرون, همین طوری که حوله تن‌ام هست می‌شینم کنار تخت و فیلم آخرهای اسفند, هفته اول فروردین توی ذهنم داره تکرار می‌شه, یه جاهایش عصبانی می‌شم به خودم, می‌گم باید همون موقع ول می‌کردی, می‌رفتی برای خودت, یه جاهایش می‌گم باید می‌موندی و بیشتر تلاش می‌کردی, یه جاهای می‌گم باید سکوت می‌کردی و یه جاهای باید حرف می‌زدی, حرف می‌زدی آخ که چقدر حرف دارم برای زدن چقدر که درد داشت چقدر زخمی شدم, چقدر روی قلبم زخم زدن بهم و از روی من رد شدن بدون هیچ حرفی, انگار من نبودم از اول.. انگار مایی وجود نداشت از اول..

قلبی که تو سینه دارم دیگه آسون نمی‌لرزه.

روزها می‌گذرن منم باهاشون می‌گذرم, دارم کم کم عبور می‌کنم از همه چیز, از غم, تو, زندگی, دارم یه آدم جدید توی خودم به وجود میارم, یه آدمی که مثل همیشه‌ام نبوده, یه آدمی که دیگه راحت نشکنه, قوی‌تر از همیشه باشم, و به زندگیم دارم می‌رسم, متوجه شدم که بدون توام می‌شه زندگی کرد, و شاید سخت باشه اما امکان‌پذیر هست و این سختی کم کم آسون می‌شه, منتظرم روزی برسه که توام مثل بقیه آدمها بشی برام و وقتی بهت فکر می‌کنم دیگه آه نکشم, دیگه بغض نکنم, با خیالت راحت یه لبخند بزنم بگم روی دوش من باری نیست ولی تو شاید تا آخر عمرت روی شونه‌هات باری باشه, اگه قشنگ متوجه شده باشی که چیکار کردی با من, چه زخمی زدی بهم و رفتی.. شاید یه روز متوجه بشی.. شاید…

غم نبودن پدر.

پدرم چهار اردیبهشت ۸۸ بود که برای همیشه ما رو ترک کردی, این همه سال زود گذشت, سخت گذشت, بدون تو جهان چیزی رو کم داره, من یک جهان کم دارم, من بدون تو انگار نصف شدم, نیست شدم, تمام نبودنت ریخته توی زندگیم, آنقدر زیاد که نمی‌تونم با کسی در موردش حرف بزنم, کسی نیست که این حجم نبودن رو در در کنارم تاب بیاره, نبودن تو رو… آیا توام دلتنگ من شده‌ای این سالها, آیا توام دلت خواسته که برگردی پیش من, من هر روز دلتنگ توام, هر روز بی‌تاب توام…
همین امروز باید تو بودی, دست کم باید تو بودی که مرا سخت در آغوش می‌گرفتی, که غم نبودن پدر راحت‌تر هضم کنم, ولی توام رفتی, غم روی غم انباشته می‌شود…