زخم‌ها.

برایم گفت ژاپنی‌ها رسمی دارند که وقتی شکسته‌ای را مرمت می‌کنند بین ترک‌ها را با لعاب طلایی‌رنگی پر می‌کنند و کاسه‌ی مرمت شده تمام خطوط شکست را به رنگ طلا به رخ می‌کشد. به این مرمت کینتسوگی می‌گویند و تاییدی است بر ترک‌ها و زخم‌ها و نه شرم از‌شان، دیدن زیبایی‌ست در نقصان، و گردن گذاشتن است به تغییر.

حرف حق.

آدمها آدمها …
آدمایی که می‌زنن زیر قول و قرارشون، مث‌که به سرعت اکت غیرمسؤولانه‌ی خودشون رو فراموش می‌کنن و ازون‌جا به بعد صرفاً در قبال رفتارات واکنش نشون می‌دن. باید یکی مدام به‌شون یادآوری کنه هانی، اونی که اولین قدم نادرست رو برداشت و زد زیر قولش خودِ تو بودی، همین خود «تو»یی که الان «طلبکار»ی.

خوشی‌ها و ناخوشی‌ها.

چند جا شده که دلم خواسته زندگی و جهان تموم بشه هم در لحظات خوشی هم ناخوشی این رو از ته دل خواستم.
یک وقتی بود که پدرم رو از دست دادم زمانی که این خبر رو شنیدم دلم می‌خواست زندگی همون جا متوقف بشه و تمام احساس می‌کردم با تمام شدن زندگی در این لحظه به آرامش ابدی خواهم رسید.
دو زمانی بود متوجه شدم مردی را که عاشقانه دوستش دارم چند ماهی شده که بهم خیانت می‌کنه و هم می‌ترسیدم به روی خود بیارم چون از دستش می‌دادم هم می‌ترسیدم نیارم چون اون‌طوری خودم نبودم پس دلم می‌خواست دنیا و زندگی تموم بشه بلکه با تموم شدنش این ماجرا هم تموم بشه.
یک وقتی بود دو سال پیش یا کمتر, بیشتر تو طالقان بودیم آنقدر همه چیز خوب بود و رویایی که به خودم گفتم کاش زندگی همین جا تموم بشه توی همین نقطه در همین لحظه و من با همین حس خوشبختی و خوشی که داشتم به آرامش ابدی برسم.
یک زمانی همین چند روز پیش وسط کنسرت ابی وقتی داشت می‌خوند “وقتی دلگیری و تنها” احساس کردم چقدر خوشم چقدر راضی‌ام که دارم زنده فیس تو فیس با آقای ابی همخونی می‌کنم و دلم می‌خواست دنیا تموم بشه, دلم می‌خواست با همین حسی که تو وجودم بود با همین هیجانی که داشتم برای همیشه به آرامش ابدی برسم و زندگی تموم بشه.

‏باده از ما مست شد، نی ما از او.

آیدا تو وبلاگش نوشته از وبلاگ آدم که نباید بفهمی الان توی برک‌آپم یا رابطه, از قلب آدم از مردمک چشم آدم باید بفهمن.
وبلاگ زاناکس.

راست می‌گه من خودم شده توی خوشحال‌ترین حالت ممکن زندگی بودم, توی وبلاگم غم‌انگیزترین متن رو نوشتم, یا برعکس توی غم‌انگیزترین حالت ممکن بودم و شاد‌ترین متن رو نوشتم, ما که می‌نویسم طولانی مدت دیگه دست‌مون اومده کی باید بنویسم کی ننویسم, کی خودمون رو انتشار بدیم کی ندیم, دیگه می‌دونیم کجاها باید ثبت بشه کجاها نباید بشه, روی موضوعات, حرفهامون فکر می‌کنیم بعدش می‌نویسم, این مخاطب که باید باهوش باشه و بتونه تشخیص بده از روی نوشته‌ها نمی‌شود فهمید تو چه حالتی هستیم, باید مستقیم تو چشمها نگاه کنید, باید قلبش رو لمس کنید تا متوجه بشید تا آدم رو بفهمید…

*مولانا

و اندوهی شبیه اندوه تو.

برای همه ما پیش اومده, دست‌کم یک بار یا چند بار رابطه‌های را از دست دادیم, منظورم این جا رابطه, دوستی با هم‌جنس خود است, اینجا منظورم رفاقت و دوستی یک جنس (دختر با دختر) از این دوستی‌های که ناب بوده, خوب بوده, دوستی‌های که فکر می‌کردی همیشه‌گی بوده, ولی حالا به هر دلیل از دست رفته, یا از دست داده شده, از آن مدل دوستی‌های بوده که یک خیابان, شهر, کافه را حتی به نام خودتان زده‌اید, از بس که خاطره داشته‌اید,از بس که وقت و بی‌وقت با هم بوده ‌‌ید, خندیده‌اید, گریه کردید, رقصیدید, شب‌ها را روز کردید و روزها را شب کرده‌اید, از این مدل دوستی‌ها بوده که هزار تا قول و قرار با همدیگه گذاشته‌اید, بارها به هم گفته‌اید که با هم خواهید بود.. اما روزی, زمانی, می‌رسد که شرایط سخت می‌شود, آدم‌ها تغییر می‌کنند, توقعات بی‌جا می‌شود, ما خودخواه می‌شویم, یادمان می‌رود, نمی‌دانم چه اتفاقی در دوران ما می ‌افتد, که می‌زنیم زیر همه چیز, می‌گویم هر چه باداباد.. یا نمی‌گویم هر چه باداباد ولی خسته می‌شویم, انگار دیگه مثل گذشته های دور حوصله صبوری کردن را نداریم, زود می‌شکنیم, و می‌گذاریم و می‌رویم, هر کسی به طرفی, ولی فراموش نمی‌کنیم, نمی‌شود که فراموش کرد, مگر می‌شود دوستی چند ساله را به بادی و روزی فراموش کرد, اصلن فراموش می‌شود؟ من که می‌گویم هزار سال هم بگذرد, هیچ دوستی فراموش نمی‌شود, هر دوستی تکه‌ی از ما می‌شود, تکه از قلب و ذهن ما, و هر کجا ما باشیم او نیز با ما هست, شاید در زندگی ما نباشد, ولی در روح و جان ما جریان دارد, همین دوستی‌ها از دست رفته, بیشتر از هر چیز دیگه در ما قوت دارند, همین دوستی‌ها که نیستند, ماندگار‌تر می‌شوند, زیرا ما هر روز, از هر خیابان, هر کافه, هر شهر که با رفته بوده‌ایم رد شویم, یادش می‌افتیم و هر چقدر خاطره بیشتر, به یاد ماندن هم بیشتر…

وظیفه دارم بنویسم.

گاهی آدم نمی‌داند بعضی چیزها به کجا و کی تعلق دارد، می‌نویسیم تا یادمان بیاید و گاهی تا آن پاره به یاد آمده را متحقق کنیم برایش زمان و مکان می‌تراشیم. گاهی هم چیزی را مثل وصله‌ای بر پارچه‌ای می‌دوزیم تا آنکه تکه عریان شده را بپوشانیم، اما بعد می‌فهمیم آن عریانی همچنان هست.

خوب، بعضی چیزها، مثل همین شستن و باز شستن یک ظرف از هر چه تو فکر کنی خصوصی‌تر است.

آینه‌های درد دار/ هوشنگ گلشیری.

تمام شدن

هشتاد.

دهه‌ی هشتاد و سال 1389 رو به اتمام هست از آن تمام شدن‌هایی که دیگر برگشتی ندارد، یاد تو می‌افتم، تو هم تمام شدی و برگشتی نداری، دلم برای تمام شدن سال هشتاد و نه نمی‌گیرد دوست‌ش نداشت‌م، سخت بود، خیلی سخت.. اما دلم برای تمام شدن تو می‌گیرد، تو را دوست داشت‌م، چاره‌ی نیست، وقتی قرار است تمام شود چه من دوست داشته باشم چه نداشته باشم تمام می‌شود و من فقط می‌توانم یه گوشه بایستم و تماشا کنم این تمام شدن را و دعا کنم اگر قرار هست شروعی باشد طوری باشد که تمام شدنی نداشته باشد…

دهه‌ی هشتاد یعنی گرفتن‌ها، خیلی‌ها را از من گرفت.. بماند.. امیدوارم سال 1390 و دهه‌ی 90 همه‌اش ماندن باشد، نرفتن، نگرفتن، بودن، خواستن، دوست داشتن، عشق، مهربانی، خوشی، عدالت، خنده، شادی، خنده و خنده و خنده باشد برای همه‌ی ما . همه …

سال 1390 بر همه‌تان مبارک باد.