خاکستری.

یه جا تو سریال گریز آناتومی مگان که بعد از حدود چند سال که تو عراق گم‌شده بوده و همه فکر می‌کردن مُرده برگشته سیاتل و برادرش اُون هانت که همیشه خودش رو مقصر گمشدن خواهرش توی جنگ عراق می‌دونسته از همه خوشحال‌تر و البته نگران‌تر برای اینکه دوباره از دستش نده, این طبیعی که وقتی ما یه چیزی رو دوباره به دست میاریم خیلی بیشتر نگرانیم که دوباره از دستش ندیدم شاید بخاطر همین که حساس‌تر می‌شیم, بیشتر می‌خواهیم باشد, بخاطر همون نگرانی که خیلی رفتارها یا کارهای رو انجام می‌دهیم که در شرایط معمول شاید نکنیم, همون نگرانی از دست دادن هست که ذره ذره توی وجود رخنه می‌کنه و اگه آدم مقابلت کمکت نکنه غرق می‌شی توی این نگرانی, یه جا داره با خواهرش مگان از سیاتل میرن سمت لوس‌آنجلس که خواهرش زندگی جدیدی رو شروع کنه, توی راه بحث‌شون میشه و خواهرش به اُون هانت می‌گه : تو نمی‌تونی دائم به جای من تصمیم بگیری اُون, تو تنها کسی هستی که اینطوری فکر می‌کنه در مورد من, همه شاید تو زندگی‌شون خیانت کنن توام به همسر اولت خیانت کردی, برای همین چرندیات اخلاقیاتت رو واسه من نخون, تو خیانت کردی, ناتان هم خیانت کرد, این اتفاق می‌افته, زندگی یعنی همین, آدمها بی‌عیب نیستن, خراب می‌کنن, سقوط می‌کنن, و بعضی‌هامون برای یک دهه ربوده می‌شویم, و وقتی که دوباره فرصت زندگی و شاد بودن را پیدا می‌کنم سفت می‌چسبیم بهش, بدون توجه به اینکه کی خیانت کرده و کی نکرده, چون حالا می‌دونیم چیه که اهمیت داره, چون می‌دونیم چیه که ارزشمنده, چون حالا میدونیم که هر لحظه شادی کوچک که می‌تونیم توی این زندگی به چنگ بیاریم ارزش داشتنش رو داره بدون توجه به اینکه بقیه چی فکر می‌کنن.