دلم می‌خواد پناهم همین باشد.

شاملو می‌گوید : و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن, فروغ فرخزاد اما در مورد آغوش این را می‌گوید : ترا می‌خواهم ای جانانه‌ی من, ترا می‌خواهم ای آغوش جانبخش, ولی هدیه مدنی هم یه مطلب خوبی در این مورد گفته : سلول‌هایم حافظه دارند. همیشه داشته‌اند. بغل‌اش که می‌کنم حال خوشی در حافظه سلول‌هایم رو می‌آید. حال خوشی آمیخته با احساس امنیت، آرامش، خواستن، دوست داشتن. چیزهایی بیدار می‌شود. همان‌هایی که باعث می‌شوند دل‌ات نخواهد تن‌اش را رها کنی. دلت‌ات می‌خواهد در تن‌اش گره بخوری و در تن‌ات گره بخورد. دل‌ات می‌خواهد سلول سلول‌اش را لمس کنی، این‌جا باشد و هیچ‌وقت نرود. بقول مهدی صادقی : مرا جانانه در آغوش بگیر. بیشتر ادبیات و شعر به آغوش و بوسه یار پرداخته و انگار عنصر زندگی همین باشد که خودت را بعد از تمام خستگی‌ها, داستان‌ها, اذیت‌ها, دل‌مشغولی‌ها بسپاری به آغوش کسی که می‌دانی آغوشش همیشه به روی تو باز هست, و پناه‌گاه سخت‌ترین روزهایت خواهد بود.