من نبودم توی اون دنیا که ساختی.

چند هفته هست اوضاعم بهم ریخته حسابی, یاد اسفند پارسالم, یاد اون التماس‌ها یاد اون لحظات که با تمام وجود می‌خواستم و نداشتم, گریه‌ام می‌گیرد هنوز که یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم بالاخره یادت می‌رود و سر این بالاخره گرفتن مکث می‌کنم که آگاه باشم شاید به این زودی‌ها اتفاق نیافتد. اما بالاخره یادم می‌رود.
چند هفته قبل دوباره قلبم ایستاد, دوباره احساس کردم قلبم دارد از توی دهنم می‌زند بیرون, دوباره همان حس را تجربه کردم, همان حس تلخ نخواسته شدن, ندیده شدن, نبودن, اما فرقی که داشت این دفعه با خودم مهربان‌تر بودم خیلی مهربان‌تر و تنها کاری که کردم سفت خودم را در آغوش گرفتم.
خودم را سپرده ام به زمان و برای خودم مدت تعیین کردم که این دوره را تمام کنم و در کنارش ورزش, دمنوش و کتاب را بیشتر به زندگیم اضافه کردم, خودم را سپرده‌ام به زمان شاید اوضاع برایم بهتر شد.
چه اهمیت دارد چه کسی اینجا را می‌خواند, بعدش که می‌خواند زیر لبش لبخند بزند از حال بد من یا نزند, دیگر برایم مهم نیست که تو یا اون یا آن یکی بخواند, یا کسی نخواند, من تنها برای خودم می‌نویسم باقی همه رفتنی هستند.