عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی.

مثل یخچالی که از در، تو نمی‌رود؛ من دیشب یخچالی بودم که از در بیرون نمی‌رفتم، البته نه ازنظر ابعاد! بالاخره رفتم بیرون.
نشسته‌ام با شهرام ناظری گریه می‌کنم و می‌خوانم که: «عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی» و می‌دانم «عهد»ی که من برایش گریه می‌کنم، قولِ باد هوای فراموش‌شده‌ای بیشتر نبوده؛ چرا خیال کردم عهد است؟ به‌خاطر گوینده‌اش؟! مگر حواسم نبود که آدم‌ها عوض می‌شوند؟ صدای ممتد موتور یخچالِ خالی توی تاریکی آشپزخانه نیمه‌شب؛ کسی که نفس می‌کشد یعنی زنده است؟

*زرمان.