روز نمی‌گذرد…

تو فصل چهارده قسمت ده سریال گریز آناتومی اونجا که جو بالاخره مجبور میشه با شوهر قبلی‌اش که خیلی اذیت و آزار بهش داده بوده روبرو بشه و برگه‌های طلاق رو امضاء کنه وقتی می‌ببینه پاول همسر سابقش با یک خانمی موجه اومده و گفت این جنی نامزدم هست یک فرصت خواست تا با جنی حرف بزنه و واقعیت پاول رو بهش بگه اولش جنی باورنکرد ولی بعد از چند ساعت ورق برگشت و جنی به جو گفت : هرگز فکرشم نمی‌کردم سر از چنین وعضی در بیارم این ها خیلی آهسته اتفاق افتاد, اول صحبت کردن با همکارهام و دوستام, بعدش کنترل کردن خودم, ندیدن دوستام, بعدش خانواده و اینطوری کم کم دایره اطرافیانم رفته و رفته کوچکتر و کوچکتر شد تا اینکه فقط خود اون برام موند, بعد اعتماد به خودم و چیزهای که می‌دیدم و می‌شنیدم و می‌دونستم رو از دست دادم چون بهم گفته بود من دیوانه‌ام و من هم باورش کرده بودم بعد باورم شده بود که منو خوب می‌شناسه که می‌تونه به وقت احساس عدم امنیتم رو نشونه و کل مسیر بحث رو با کوچکترین حرکتی کاملا عوض کنه که من مقصر بشم دوباره من مقصر بشم تا دیروز که تو با من صحبت کردی من هنوزم حرفهاش رو باور می‌کردم؟ چطور حرفهاش رو باور می‌کردم؟
آره واقعا آدم می‌مونه چطوری می‌تونه باورکنه وقتی میدونی داره بهت دروغ میگه داره بهت خیانت میکنه داره هر روز که میگذره بیشتر غرق دروغ‌هاش و خیانت‌هاش می‌شه و تو می‌بینی و سکوت میکنی ولی جالب بود برام جو یه حرف خیلی قشنگی به جنی گفت که : چون اوایل باهات خوب بوده, بخاطر روزهای خوبی که داشتید, جنی ما احمق نیستیم دلباخته کسی نمی‌شیم که بهمون دروغ میگه و اذیتمون میکنه بلکه عاشق کسی می‌شیم که ما رو می‌خندونه و کاری کنه حس کنیم می‌خوادمون و دوست‌مون داره و بهمون توجه می‌کنه, پاول بااستعداد, خوش مشرب و مجاب کننده‌ست اما بالاخره خوبی‌ها یک جایی به بدی‌ها رنگ می‌بازن, یک جایی حقیقت اون آدم فاش می‌شه برای تو و تو دیگه دست از همه چی می‌کشی, بالاخره یک جایی تصمیم می‌گیری راهت رو جدا کنی و بری سراغ زندگی خودت چون می‌دونی این وضعیت برای تو ساخته نشده این مدلی زندگی کردن مال تو نیست…