باران نگرانم نمی‌کند.

صبح رو بارون شروع کردم, صدای بارون که به کانال کولر می‌خورد بیدارم کرد, رفتم اون سمت تخت و خودم رو ولو کردم جای که قبلن تو خوابیده بودی و فقط بو کشیدم بعدش بدون اینکه به چیزی فکر کنم تخت رو مرتب کردم و روزم را آغاز..
صبح رو با بارون شروع کردم, آنقدر شدید بود که چتر را گرفتم روی سرم و پیاده زدم به دل کوچه‌ها و خیابون‌های شهرم, شهری که در آن هزار تا خاطره دارم, هزار تا خاطره که هیچ کدامش در آن لحظه‌ی که باید به دادم برسند نمی‌رسند.
صبح رو با بارون شروع کردم, رسیدم آفیس دیدیم سه تا شیشه گلاب, عرق بیدمشک, بهارنارنج روی میزم هست, و همینطوری که دنبال صاحبش می‌گشتم دیدم رئیس گفت قابل شما رو ندارد کاشان بودم اینا رو گرفتم براتون, خنده‌ی روی لبهام نشست دیدم همین چیزهای کوچیک چقدر می‌تواند رنگ و بوی زندگی را عوض کند برایت.
صبح رو با بارون شروع کردم, نگاهم افتاد به تقویم دیدم چیزی نمانده تا اردیبهشت و باید این روزهای آخر فروردین را بیشتر زندگی کرد و بیشتر نفس کشید چون دیگر فروردین ۹۷ نمی‌شود و دیگر روزها این طور بی رحم نمی‌ریزند روی صورتم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *