نباشد همی نیک و بد پایدار.

من قبلا اسکیت سواری می‌کردم, خانواده ای من زیاد جابجا می‌شدن که خود همین واقعا چیز وحشتناکی بود اما هر موقع که به یه جای جدید می‌رفتیم اول از همه پدرم من رو می‌برد اسکیت سواری کنم. برای همین مهم نود که من کجای دنیا هستم باز همه چیز برام مثل قبل بود و من احساس امنیت می‌کردم. توی کالج هم اسکیت سواری کردم و همینطوری توی دانشگاه پزشکی و همینطوری وقتی که اینجا اولین کارم رو شروع کردم من با بچه ها کار می‌کردم و این یه جورایی باعث می‌شد اون ها هم احساس امنیت کنن, بعدش دچار حادثه شدم و بهم گفتن پام رو از دست بدم, تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم این بود که دیگه هرگز نمی تونستم اسکیت سواری کنم و بخش بزرگی از زندگیم تغییر خواهد کرد, اما جس می‌کردم همین مسئله به ظاهر کوچولو انگار مثل اینه که دارن تمام زندگیم رو ازم می‌گیرن و تمام اون چیزهای که پدرم بهم داه بود تمام اون چیزهای سحرآمیز و احساس امنیت قرار بود یهو ناپدید بشن. برای همین همسرم رو مجبور کردم قول بده که نذاره پام رو ازم بگیرن به هیچ‌وجه, اما بعد کار رسید به انتخاب بین پام و زندگیم, و اون‌ها هم به رضایت همسرم برای قطع پام احتیاج داشتن من خیلی خوش شانسم که اون پزشک ها به وضوح می‌تونستن چیزهایی رو ببین که من نمی‌تونستم و می‌دونی چی شد؟ دوباره اسکیت سواری کردم ترسناک‌ترین نگرانیم اشتباه بود و تنها چیزی که واقعا از دست دادم فقط پام بود و اگر نگهش داشته بودم مُرده بودم, اما همین الان کلی خوشی در زندگیم دارم بیشتر از اونچه که شاید می‌تونستم تصور کنم من وضعم عالیه من همین رو برای تو می‌خوام برای زندگی توام می‌خوام. این حرفها رو آریزونا داشت به بیمارش می‌گفت که از عمل می‌ترسه و از ترس عمل نمیرفت اتاق زایمان که سزارین کنه … حالا ما چقدر تو زندگی‌مون بخاطر اشتباهات و از دست دادن ها و انتخاب‌هامون خودمون رو زیر سوال بردیم؟ چقدر بخاطر داشتن کسی از خیلی چیزها گذشتیم و چقدر نگذشتیم؟ کجا دیدیم یه موضوعی که طرف مقابلمون رو ناراحت می‌کنه رو کنار گذاشتیم کجاها چسبیدم بهش.. کجاها پای دل‌مون رفتیم کجاها پای هوس‌مون رفتیم خیلی پیچیده هست به همون میزان دردناکه ولی همه اینا می‌گذره و تنها چیزی که می‌مونه این که چی رو انتخاب می‌کنیم.
سریال گریزآناتومی فصل چهاردهم قسمت ۲۲٫