حرفهای ناتمام.

انگار تمام بی‌تابی‌ها و خستگی‌ها از روی گونه‌ام سر می‌خوردند و می‌ریزند روی لب‌هایم, و پشت بغض‌هایم پنهان می‌شوند, صدایم را صاف می‌کنم و نگاهم را می‌سپارم به جاده‌ی که کسی قرار نیست از آن بیایید, بی‌هوده منتظر صدای زنگ درب مانده‌ام و چای با نعنا و لیمو می‌نوشم و هی این انتظار سنگین و سنگین‌تر می‌شود..