دست‌های تو تصمیم بود باید می‌گرفتم و دور می‌شدم.

یه خاطره‌ی پررنگی از کودکی دارم و همیشه تو ذهنم هست وقت و بی‌وقت بهش فکر می‌کنم, بچه بودم هر وقت می‌خواستیم غذا بخوریم بابام دستهام رو می‌شست, یادمه قبلن یه متن مفصل در همین مورد نوشتم, ولی دوست داشتم دوباره مرور کنم که بگم شستن دستها توسط پدرم یه کار روتین و قشنگ بود که من عاشقش بودم, یه روزهای که از همه چیز و همه کس این زندگی خسته میشم میرم دستهام رو همونطوری می‌شورم ولی باز هم نمی‌شه, اون حالت اون مدل شستن فقط برای پدرم بود, الان دوست داشتم یکبار دیگه فرصتش بود فقط دستهام رو می‌شست ولی حیف که نیست و نمیشه زندگی مجموعه ی از این نبودن‌ها و نشدن‌هاست, و چاره ی نیست جز گذرون این لحظات با هر جون کندنی هست.
* تیتر شعر از شمس لنگرودی