روزها در راه.

کتاب روزها در راه شاهرخ مسکوب را می‌خونم می‌رسم به این قسمت و ایست می‌کنم : شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. فکر و خیال‌های روز، دل‌مشغولی‌ها، شب‌ها هم دست برنمی‌دارند. مثل کیسه‌ی پُر خاکروبه که پاره شود، هر آشغالی توی سرم فرو می‌ریزد. توی گودال سرم. بعضی وقت‌ها جریان خیالات مثل سیلاب گل‌آلودی است که تکه‌پاره‌‌های چیزهای زیادی را در خود دارد و بی‌مقصدی و هدفی سرِ خود روان است.
یه جایی دیگه شاهرخ مکسوب نوشته : در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی‌دانم چیست و اضطراب و دل‌شوره مثل مِهی در ته درّه‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور.
حالی دارم که چندان برای خودم هم شناخته‌شده نیست . با کسی حرف نمی‌زنم . از همه چیز خالی شده‌ام, نه خوشحالم نه بدحال, نه غمگین، نه شاد، نه امیدوار و‌ نه نومید. رخوتی اَندَروا . بی‌گذشته و آینده . سکونی بی زمان و مکان . معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود . خوابی بدون رویا با چشمهای باز … دلم قبر است . کاش مرده بودم . به قول نسفی «چه بودی اگر نبودمی» .

کتاب روزها در راه. شاهرخ مسکوب.