از دورهای دور.

یک) چند روز پیش‌ها تو پلوپز برنج درست کردم تماما یاد خونه‌ی سیدخندان بودم, یاد اون روزها, الان که بهش فکر می‌کنم چقدر دورم ازش از اون همه حجم خاطره, اون روزهای که تصورش را هم نمی‌کردم یه روزی به اینجا ختم شود.
دو) خواب پدرم رو دیدم یک پیراهن سفید مردانه پوشیده بود و لبخند روی لبهایش فکر کنم متوجه شده که حالم فعلا خوب هست و بقول معروف همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم ال بل.
سه) یکی کامنت گذاشته اینجا برام که خیلی رویاپردازی می‌کنی من که واقعیت گفتم ولی اگه رویاپردازی هم کنم خیلی قدرتمندم که تونستم با رویاپردازی حال شما رو خراب کنم پس آفرین به من که این همه توانمندم دوست عزیز.
چهار)دنبال سهم خودتون از دنیا باشید آنقدر دنبال سهم بقیه نباشید چیزی گیرتون نمیاد.
پنج) بهم گفت تو این داستان تو پیروز شدی, من اشتباه کردم میدونم و مهم اینکه الان کنار تو هستم, و برنده تویی, دوست داشتم بگم من دنبال برنده شدن نبودم, ولی می‌دونستم تو بر می‌گردی بخاطر همین سکوت کردم.

سفر یاد توست.

تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر آبی بچسبد!

وسط سفر تو کشتی دلم هوای تو رو کرد آنقدر که می‌توانستم تمام آن دریایی عظیم را یک نفس شنا کنم تا برسم به تو.

تو را دوست دارم
چون دقایق شک
انتظار و دلواپسی
هنگام گشودن بسته ای بزرگ
که از درون آن بی خبری!

سفر یاد توست, خنده یاد توست, دریا یاد توست, قدم زدن یاد توست, عشق یاد توست, رقصیدن یاد توست, بودن یاد توست, همه ی زندگیم یاد توست, نوشتن یاد توست, آفتاب یاد توست, درمان یاد توست, کار یاد توست, دور و نزدیک یاد توست, دوست داشتن یاد توست..

تو را دوست دارم
چون اولین سفر با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون هیاهوی درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه دیداری در استانبول!
تو را دوست دارم چون گفتن: “شکر خدا زنده‌ام”

*شعر از ناظم حکمت.

به مناسبت تولدم.

از سال ۹۲ به بعد همیشه تولدم کنارم بودی, هر اتفاقی هم افتاده بود بین‌مون ولی روز تولدم پیش من بودی, دیگه یادم نمیاد تولدهای قبل سال ۹۲ چطوری بود, ولی همون سال یادمه سورپرایزم کردی و شد یکی از بهترین تولدهای عمرم, از حالا تا هر وقت دیگه هر کسی ازم بپرسه بهترین تولد عمرت کی بوده می‌گم همون تولدی که تو الیزه برام گرفتی.
امسال ولی تولدم متفاوت‌تر بود تو کنارم بودی و این قشنگ‌ترین قسمت داستان دیگه متوجه شدم هر اتفاقی هم بیافته جدایی بین ما نتیجه نداره انگار قلب‌مون یه طوری بهم وصل شده که هیچ آدمی نمی‌تونه جلوش رو بگیره و هر کسی هم بیاد هر چی هم باشه نمی‌مونه یعنی ما نمی‌ذاریم بمونه چون همیشه یه صدای از ته قلب‌مون بهمون می‌گه که ما فقط باید کنار هم باشیم و می‌دونیم کنار یه شخص دیگه یه جوری ناقصی انگار خودمون نیستیم.
یکسال دیگه هم گذشت و نمی‌دونم تا سال بعد چی می‌شه, ولی هر چی که بشه همین که یکسال دیگه با هم بودیم رو به فال نیک می‌گیرم, اومدم برای تولدم بنویسم باز از تو نوشتم…

برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌.

روزهای آخر شهریور باد خنکی میاد صبح‌ها و شب‌ها, داره بهت می‌گه تابستان داره تموم می‌شه و باید منتظر فصل جدیدی از سال و زندگی باشی, نگاهم افتاد به آسمون دیدم چقدر تابستان امسال سخت گذشت بهم, چقدر سخت گذشت.. یه طوری سخت گذشت که یاد تابستان ۸۸ افتادم وقتی اولین تابستانی بود که پدرم کنارم نبود و دست تنها بودم, آخ امان از این دست تنها ماندن, بعد از این تابستان هم سخت گذشت و دست تنها بودم.. یک روزهای زورم به هجوم عظیم خاطرات نمی‌رسید و مجبور بودم که لم بدم روی مبل و بگذارم خاطرات سرازیرشن از چشمهایم…
تابستان همیشه برای من قشنگ بوده روزهای پر از استخر, آفتاب, سفر, سفر و سفر تابستان باید همراه خنده و شادی باشه غیر از اون بیهوده خواهد بود, ولی این روزها متوجه شدم تابستان بعد از تمام آنها یعنی آغوش , و این تابستان چقدر من بی‌آغوش بودم.. بی تو … بی خودم…

*تیتر شعر نزار قبانی.

کاش مهرت به دلم نمی‌نشست.

دیگر نمی‌توانم پنهانت کنم
دیگر نمی‌توانم پنهانت کنم!
از درخشش نوشته‌هایم می‌فهمند،
برای تو می‌نویسم..

دلم تو پارسال همین روزها مونده, وقتی دنبال خونه بودیم, دنبال یه زندگی جدید, دنبال یه شروعی تازه, دلم مونده تو پارسال همین وقت‌ها وقتی که نگاهت می‌ریخت روی دستام, روی صورتم, روی نگاهم.. دلم تو پارسال همین روزها مونده…

از شادی قدم‌هایم،
شوق دیدن تو را در می‌یابند,
از انبوه عسل بر لبانم،
نشان بوسه تو را پیدا می‌کنند.

یکبار همین‌طوری که داشتیم کم کم وسیله‌ها رو می‌بردیم خونه, یه روز نمی‌دونم چی بود تو کارتن خیلی سنگین بود, بهت زنگ زدم گفتم من نمی‌تونم بیارمش بالا, گقتی بذار باشه تو ماشین خودم میارم, وقتی در خونه رو باز کردم برات اون کارتون توی دستت بود, با یه دستت دیگه‌ات من رو کشیدی تو بغلت من همونجا دوباره عاشق‌ت شدم برای چندمین بار نمی‌دونم, ولی هیچ‌وقت بهت نگفتم ..

چگونه می‌خواهی قصه عاشقانه‌مان را
از حافظه گنجشکان پاک کنی
و قانع‌شان کنی
که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟

من بارها و بارها عاشقت شدم و تو بارها و بارها از عشق من سوء‌استفاده کردی, حتی همین چند شب پیش که با گل توی دستات من رو کشیدی توی بغلت, من باز عاشقت شدم, ولی تنها فرقی که داره الان می‌دونم چرا عاشقت شدم..

شعرها از نزار قبانی.

باید به خودمون برگردیم.

یه جا تو فیلم دکتر استرنج وقتی که تصادف می‌کنه می‌گه تموم شد دیدی همه چیز تموم شد دیگه نمی‌تونم مثل سابق جراحی کنم, دکتر استرنج جراح مغز بود, انگشتانش طلا و خیلی مطمئن که کل زندگی همین هست, و داشته با سرعت زیاد رانندگی می‌کرده و تصادف بدجوری میکنه, و دستاش دچار مشکل می‌شه که دیگه نمی‌تونه حراجی کنه, به دختری که همکارش هست و بهش علاقه‌مند می‌گه , دیدی همه چیز تمام شد, زندگی من تموم شد, چون من دیگه نمی‌تونم مثل قبل جراحی کنم, و اون دختر بهش می‌گه, نه همه چیز تموم نشد, تمام شدن این وضعیت یعنی آغاز یک وضعیت دیگر پس برای تو چیزهای جدیدی داره شروع می‌شه.
حالا دقیقا حکایت ما آدمهاست اگه بتوانیم خوب متوجه بشیم, توی هر موقعیتی که باشیم وقتی اون رو از دست می‌دیم (رابطه, کار, عشق, مسائل مادی و …. ) فقط یک از دست دادن رو تجربه نمی‌کنیم, با موقعیت‌های بعدی و جدید رو هم تجربه می‌کنیم ولی ما آنقدر درگیر اون از دست دادن می‌شیم که یادمون میره از فرصت‌های پیش رو استفاده کنیم.. پس بیاید یادبگیریم بعد از هر دست دادن می‌تونه کلی فرصت برای بدست آوردن باشه اگه صبور باشیم فقط صبور باشیم.

خوشی‌ها و ناخوشی‌ها.

چند جا شده که دلم خواسته زندگی و جهان تموم بشه هم در لحظات خوشی هم ناخوشی این رو از ته دل خواستم.
یک وقتی بود که پدرم رو از دست دادم زمانی که این خبر رو شنیدم دلم می‌خواست زندگی همون جا متوقف بشه و تمام احساس می‌کردم با تمام شدن زندگی در این لحظه به آرامش ابدی خواهم رسید.
دو زمانی بود متوجه شدم مردی را که عاشقانه دوستش دارم چند ماهی شده که بهم خیانت می‌کنه و هم می‌ترسیدم به روی خود بیارم چون از دستش می‌دادم هم می‌ترسیدم نیارم چون اون‌طوری خودم نبودم پس دلم می‌خواست دنیا و زندگی تموم بشه بلکه با تموم شدنش این ماجرا هم تموم بشه.
یک وقتی بود دو سال پیش یا کمتر, بیشتر تو طالقان بودیم آنقدر همه چیز خوب بود و رویایی که به خودم گفتم کاش زندگی همین جا تموم بشه توی همین نقطه در همین لحظه و من با همین حس خوشبختی و خوشی که داشتم به آرامش ابدی برسم.
یک زمانی همین چند روز پیش وسط کنسرت ابی وقتی داشت می‌خوند “وقتی دلگیری و تنها” احساس کردم چقدر خوشم چقدر راضی‌ام که دارم زنده فیس تو فیس با آقای ابی همخونی می‌کنم و دلم می‌خواست دنیا تموم بشه, دلم می‌خواست با همین حسی که تو وجودم بود با همین هیجانی که داشتم برای همیشه به آرامش ابدی برسم و زندگی تموم بشه.