مرا به یاد بیاور

من اهل فیلم دیدن, سریال و کتاب خوندن هستم, ولی چند روز پیش ها به توصیه دوستان انیمیشن کوکو رو دیدم, واقعا لذت بردم, یک انیمیشن متفاوت و آموزنده, وقتی نگاه می‌کردم یه جاهایی متوجه شدم که هیچ دروغی پایدار نمی‌مونه, هر چقدر هم به بقیه دروغ بگی, و سعی کنی سر بقیه رو کلاه بذاری و بپیچونی یه روزی حقیقت آشکار می‌شه, یه جایی میگل و هکتور سر اینکه میگل طلب آمرزش یه نوازنده رو می خواد و فکر می کنه دلا کروز پدربزرگش هست با هم بحث می کنند هکتور بهش می‌گه تو بهم دروغ گفتی, میگل می‌گه :اوه تو داری راجع به دروغ گفتن حرف میزنی…
واقعا بعضی ها آنقدر تو زندگی‌شون دروغ می‌گن به بقیه وقتی که آدمهای دیگه رو متهم به دروغ گویی می‌کنند آدم باید فقط همین جواب رو بهشون بده: اوه تو داری راجع به دورغ گفتن حرف میزنی….
*تیتر آهنگ مورد علاقه میگل که با گیتار می‌نوازد.

از آن که با دل ما کرده‌ای, پشیمان باش.

تا چند روز پیش‌ها هر اتفاقی هم می‌افتاد, این آدم اولین نفر توی لیستم بود, توی هر چیزی چه بود چه نبود توی زندگیم, از چند روز پیش ها که دوباره یه حقیقتی رو متوجه شدم, از همه لیست‌هام خط‌اش زدم, حتی آخرین نفرم دیگه ننوشتم‌ش کلن حذفش کردم برای تمام عمری که در پیش رو دارم.
*تیتر از حافظ
موزیک این روزها, این قرارمون نبود اینجا گوش کنید.

مرا به روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم دنیا دوباره باید دید .

آدم تا یه جایی فکر می‌کنه همه چیز درست می‌شه, همه چیز دلخواهش می‌شه, ولی کم کم که اتفاق‌های می‌افته, رفتارهای پر از تضاد رو می‌ببینه, دروغ های مکرر می‌شنوه, اونجاست که دیگه به خودش می‌گه عزیزم چیزی درست نمی‌شه دست از تلاش بردار و رها کن, دقیقا توی یه نقطه اتفاق می‌افته بعدش دیگه رها می‌کنی, دیگه هیچ کاری نمی‌کنی فقط می‌شینی و نگاه می‌کنی و آدمها رو با دروغ‌هاشون تنها می‌ذاری…
*تیتر شعر از صائب تبریزی.

روز نمی‌گذرد…

تو فصل چهارده قسمت ده سریال گریز آناتومی اونجا که جو بالاخره مجبور میشه با شوهر قبلی‌اش که خیلی اذیت و آزار بهش داده بوده روبرو بشه و برگه‌های طلاق رو امضاء کنه وقتی می‌ببینه پاول همسر سابقش با یک خانمی موجه اومده و گفت این جنی نامزدم هست یک فرصت خواست تا با جنی حرف بزنه و واقعیت پاول رو بهش بگه اولش جنی باورنکرد ولی بعد از چند ساعت ورق برگشت و جنی به جو گفت : هرگز فکرشم نمی‌کردم سر از چنین وعضی در بیارم این ها خیلی آهسته اتفاق افتاد, اول صحبت کردن با همکارهام و دوستام, بعدش کنترل کردن خودم, ندیدن دوستام, بعدش خانواده و اینطوری کم کم دایره اطرافیانم رفته و رفته کوچکتر و کوچکتر شد تا اینکه فقط خود اون برام موند, بعد اعتماد به خودم و چیزهای که می‌دیدم و می‌شنیدم و می‌دونستم رو از دست دادم چون بهم گفته بود من دیوانه‌ام و من هم باورش کرده بودم بعد باورم شده بود که منو خوب می‌شناسه که می‌تونه به وقت احساس عدم امنیتم رو نشونه و کل مسیر بحث رو با کوچکترین حرکتی کاملا عوض کنه که من مقصر بشم دوباره من مقصر بشم تا دیروز که تو با من صحبت کردی من هنوزم حرفهاش رو باور می‌کردم؟ چطور حرفهاش رو باور می‌کردم؟
آره واقعا آدم می‌مونه چطوری می‌تونه باورکنه وقتی میدونی داره بهت دروغ میگه داره بهت خیانت میکنه داره هر روز که میگذره بیشتر غرق دروغ‌هاش و خیانت‌هاش می‌شه و تو می‌بینی و سکوت میکنی ولی جالب بود برام جو یه حرف خیلی قشنگی به جنی گفت که : چون اوایل باهات خوب بوده, بخاطر روزهای خوبی که داشتید, جنی ما احمق نیستیم دلباخته کسی نمی‌شیم که بهمون دروغ میگه و اذیتمون میکنه بلکه عاشق کسی می‌شیم که ما رو می‌خندونه و کاری کنه حس کنیم می‌خوادمون و دوست‌مون داره و بهمون توجه می‌کنه, پاول بااستعداد, خوش مشرب و مجاب کننده‌ست اما بالاخره خوبی‌ها یک جایی به بدی‌ها رنگ می‌بازن, یک جایی حقیقت اون آدم فاش می‌شه برای تو و تو دیگه دست از همه چی می‌کشی, بالاخره یک جایی تصمیم می‌گیری راهت رو جدا کنی و بری سراغ زندگی خودت چون می‌دونی این وضعیت برای تو ساخته نشده این مدلی زندگی کردن مال تو نیست…

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی.

مثل یخچالی که از در، تو نمی‌رود؛ من دیشب یخچالی بودم که از در بیرون نمی‌رفتم، البته نه ازنظر ابعاد! بالاخره رفتم بیرون.
نشسته‌ام با شهرام ناظری گریه می‌کنم و می‌خوانم که: «عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی» و می‌دانم «عهد»ی که من برایش گریه می‌کنم، قولِ باد هوای فراموش‌شده‌ای بیشتر نبوده؛ چرا خیال کردم عهد است؟ به‌خاطر گوینده‌اش؟! مگر حواسم نبود که آدم‌ها عوض می‌شوند؟ صدای ممتد موتور یخچالِ خالی توی تاریکی آشپزخانه نیمه‌شب؛ کسی که نفس می‌کشد یعنی زنده است؟

*زرمان.

روزهای آخر.

اسفند هم رو به پایان هست, سال ۹۶ هم داره تموم می‌شه با هر خوبی و بدی که داشت, چقدر سال پر سفری رو داشتم ۹۶ و از این بابت خوشحالم جاهای سفر کردم که شاید کم هستند آدمهای که رفته باشند و دیده باشن مثل آن هتل در شهری ساحلی در جنوب شرقی ترکیه که هنوزم یادش می‌افتم لبخندی روی لبهایم نقش می‌بندد از بس که زیبا بود و دلنشین مگر می‌شود یک شهر آنقدر خوب باشد یک شهر آنقدر زنده آنقدر پر از هیجان سال ۹۶ هر بدی داشت یک خوبی داشت که باعث شد من یک جا جلوی خودم بمانم و برای همیشه یک موضوعی را تمام کنم برای خودم و داستان چه بهتر که در همین ۹۶ تمام شد, فعلن نمی‌خواهم در مورد ۹۷ صحبت کنم چرا چون حیف که بخوام در این متن به آن اشاره کنی اینطوری احساس می‌کنم در حق ۹۶ کوتاهی کردم, این نوشته تماما متعلق به ۹۶ هست سالی که برای من هم سخت گذشت هم آسان, خنده و گریه داشت, عشق و تنفر داشت, خوبی و بدی داشت, زشتی و زیبایی داشت ولی یک من خیلی مهم داشت آن هم این بود که من دیگر آن آدم سابق نیستم, یک من جدید به من اضافه شد و بابت این من بسیار خرسندم من جدیدم را بیشتر دوست دارم زیرا توانست خودش را دست کم به خودش ثابت کند بقیه چندان اهمیت ندارند…
سال ۹۶ پر از فراز و نشیب رو به پایان هست و امیدوارم که همینطوری که اولش با دوست شروع شد آخرش هم با دوست به پایان برسد که خوشتر از دوست ندیدم در زندگیم…