مرحبا طاير فرخ پي فرخنده

مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام
خير مقدم چه خبر يار كجا راه كدام
يارب اين قاقله را لطف ازل بدقه باد
كه از وخصم به دام آمد و معشوقه بكام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارند نپذيرد انجام

سلام بر خدا

اين چند وقته آنقدر از لحظا كاري سرم شلوغ بود كه زياد نتونستم بيام توي نت بخاطر همين شرمنده بعضي از دوستان شدم البته همه اش هم تقصير من نبود يكي اينكه اينترنت اداره مون خراب بود بعدش هم از خونه هم بعضي از تاپيكها رو نمي تونستم باز كنم از جمله تاپيك (آقا آرش گل خودمون) كه خيلي هم دلم براش تنگ شده البته ايشون آنقدر بزرگوار هستن كه من حقير رو ببخشن ولي خوب ديگه فعلا اينطوري شده و هيچ كاري هم از دست من بر نمياد…. ميدونيد چي اگه اين كار و گرفتاري نبود من نميدونستم اين مردم آنوقت چه بهونه پيدا مي كردن براي توجيه كردن كارهاي خودشون … اصلا من به چه اين حرفها ……

و بايد به خدا گفت، چه چيز را؟ آن چيز را كه ميخواهم بداند يا آنچه را كه بايد بداند؟ و بهتر نيست كه خاموش باشيم؟ كه آن چيزي را كه ميخواهيم بداند و آنچه را كه بايد بداند مي داند و بيناتر از هر كسي است به همه چيز.
تو مي داني كه يا رب با رب من در دل شبها
براي مستمندان پريشان حال بيمار است.

اگر داني كه مي داني
كه من تنها در اين شبها
چه مي گويم، چه مي جويم، چه مي خواهم
تو خود پروردگار قادر و روزي ده عالم
ترحم مي نمودي، صبر ميدادي
شفاي عاجلي اعطاء مي كردي
خدايآ، بارالها، دردمندم من
دو دستم را به سويت مي گشايم من
و از آن بارگاه كبريائي عدل و داد و رحم مي خواهم.

شايد يه چند روزي نتونم بيام ….
13/3/81

من عاشق شدم عشق زمينيعشق

من عاشق شدم
عشق زميني
عشق آدميزاد
به
آدميزاد
اين متن تو فيلم شام آخر ميگم خيلي خوشم اومد .. بخاطر همين اينجا نوشتمش..

پروردگار را تو را سپاس ميگويم:
به خاطر همه شاديهاي كه براي من و خانواده ام به وجود آوردي
تو را سپاس مي گويم:
براي هر لبخندي كه به ما عطا كردي
تو را سپاس ميگويم:
براي آزمونهايي كه سر راه آدمي قرار دادي تا قدر خوشبختي هايشان را بشناسند.
تو را سپاس ميگويم:
بخاطر دوستاي خوبي كه من عطا كردي.

يادمون نره كه:
خدا اين چشمها را فقط واسه ديدن نيافريد.
اين چشمها گاهي بايدگريه كنند
يادمون نره كه :
براي هم گريه كنيم، گاهي هم بايد بشينم و از ته دل بخديم.

راستي شنيدم 8/3/81 عروسي دو تا عزيزي بودن كه شايد شما هم بشناسيدشون از اينجا بهشون تبريك ميگم و اميدوارم كه هميشه در كنار هم روزهاي خوبي را سپري كنن.. الهي آمين..

يه زمان “دوست داشتن” قابل پرستش بود ولي الان اون به يه واژه تبديل شده كه مثل نقل و نبات رد و بدل ميشه… دوست داشتن مال فرهاد بود كه بخاطرش كوه را كند و اون مجنون بود كه يه عمري توي بيابون زندگي كرد.. نبايد ارزش چيزاي مهمي رو مثل دوست داشتن ، عقايد و اون سميل ها را الگو رو پايين آورد.
10/3/81

زير آن سايه رحمت خداوند

زير آن سايه رحمت خداوند كريم
سرفراز و به سلامت همه زين ره برويم
به سعادت همه سر زنده و سالار شويم
با سرور از نفس گرم و خوش حي رحيم

سلام و درود به همه اون كساني كه من و اين وبلاگ قابل ميدون و وقت گرانبهاشون صرف خودن ارجيفي ميكنن كه من اينجا مي نويسم.. واقعا گاهي اوقات به خودم ميگم اين آه و ناله ها چه خوندني داره ولي خوب دوستان هميشه نسبت بمن زياد لطف داشتن و هميشه من شرمنده خوبيهاشون ميكنن.. اميدوارم كه خدا ياري بده من بتونم جبران كنم.. الهي آمين.. اين روزها زياد وقت نمي كنم بيام توي نت چونكه به خاطر يه سري مسائل كاري و يه سري هم كارهاي شخصي حسابي شلوغ و پلوغ شديم… اي بابا نميدونم اين كارهاي ما كي تمام ميشه.. خدا عالم .. تا وقتيكه كه زنده هستيم كار و گرفتاري هم هست.. پس ناشكري نمي كنم به قول يكي از دوستان كه برايم نوشته بود توكل داشته باشي همه چي در زمان خودش درست ميشه. تكرار ميكنم : زمان خودش ، سعي نكن فردا رو امروز بدست بياري فردا خودش خواهد آمد امروز رو از دست نده…. بازم هم همين دوست عزيز نوشته بود يك چيز رو هميشه بياد داشته باش : شادي در وجود خودته اگه دنيا و همه چيزاي توش بشن هموني كه تو ميخواي ولي از دورن غمگين باشي بازهم غمگيني ولت نمي كنه و از چيزاي دورو برت هيچ لذتي نمبري… از اين دوست عزيز تشكر ميكنم بخاطر حرفهاي آرام كننده اي كه بهم زد و بخاطر همه خوبيهاش..

هميشه به خاطر داشته باش آناني را كه دوست داري و دوست بدار آناني را كه دوستت دارند. اميد به آينده انسان را زنده نگاه ميدارد و اميدي عبث ذره ذره انسان را به نيستي ميكشاند. با اميد زيستن چه شيرين است و شيرين تر دمي كه اميدواري به اميدش رسيدن. اما … به اميدي واهي انديشيدن چه سخت است و دردناك ، و دردناك تر لحظه اي كه سرابي را در پيش روي ديدن.
9/3/1381

…لحظه ها را در تاريكي

…لحظه ها را در تاريكي مبهم چون زنجير بهم متصل مي كنيم، در انتظار ديدن نوري.
ثانيه ها را مي پيماييم در پوچي تلخ سراب، به اميد دست يافتن به أب شيريني.
فصلي را در عزلت مي لرزيم در أرزوي وصل أغوش گرمي.
و أن هنگام كه دست مي يابيم. هنوز در جستجوييم.
6/3/1381

آن خطاط،سه گونه خط

آن خطاط،
سه گونه خط نوشتي:
– يكي او خواندي ، لاغير !
– يكي را ، هم او خواندي،
هم غير!
– يكي، نه او خواندي ، نه غير او!
آن « خط سوم» منم!…
اين نوشته را تقديم ميكنم به دوست عزيزي كه از طرفش يك كتاب بسيار گرانبها بمن رسيد و اين نوشته بسيار زيباتر رو توش نوشته بود چونكه احتمال ميدم اين وبلاگ دربه داغون من بخونه، از اين عزيز تشكر ميكنم و براي او و خانواده محترمش آروزي موفقيت و سلامت دارم… هميشه شاد باشيد….

يكي از دوستان عزيزم ازمن

يكي از دوستان عزيزم ازمن خواهش كرد كه بعد از نوشتن هر متني در وبلاگم تاريخ بزنم خوب ، چشم حتما به حرف ايشون گوش ميديم …. اميدوارم كه همه اونهاي كه من دوستشون دارم اونها هم دوستم دارن سالم و سلامت باشن..
ولي اي زندگيم همچنان بي فروغ ميگذرد..
باد وباران
آه …
تا به كي چون باد
در يك عصر پاييزي
بي صداي پاي و جاي آن
رهسپار كوچه هاي بي كسي باشم؟
تا به كي چون باد
با حضور و با عبور سرد و بي رنگم
از ميان كوچه اي خاموش
از اين بهت با اندوه هم آغوش
ترجمان ماجراي بي كسي باشم؟
باد
گرچه گاهي زوزه اي هم ميكشد
وين زوزه هم مانند فرياد است
باز هم سرد است و بي رنگ است
باز هم باد است
باغ تصويري است كه يك اتفاق سبز
چشمهاي خويش را بگشاي
كوچه سرشار است از عطر و طراوت باز
لحظه اي از خانه بيرون آي!
در بهاري اين چنين لبريز از نور و نگاه و رنگ
در بهاري اين چنين بايسته
باران باش
همرنگ بهاران باش!

امروز پنج شنبه 2/3/80 مثل هميشه رفتم اداره و كار و مسائل و مشكلات اداره ولي امروز با روزهاي ديگه يه فرق اساسي داست اونم اين بود كه ساعت 30/4 اداره مون آتش گرفت شايد هيچكس باور نكنه ولي همه ما مرگ با چشمهاي خودمون ديدم و اينجا بود كه همه يكسان بوديم از مدير و رئيس و آبدرچي و همه و همه در يك سالن بزرگ جمع شده بودبم در طبقه 12 اداره و منتظر ماموران آتش نشاني بوديم و بيچاره اونهايي كه مشكلات قلبي و بيماري تنگي نفس داشتند همشون يه دستمال خيس گرفته بودند جلوي دهنشون و اما اگر رئيسمون نبود حتما من مرده بودم چونكه تمام فضاي سالن دود و شعله هاي آتش گرفته بود و ما از بالكن اداره مون كه طبقه 12 بود از پنجره پر يديم بيرون و چقدر لحظه وحشتناكي بود من اون لحظه بود كه با تمام وجود خدا رو ميخوندم البته يه چند باري هم مامانم صدا كردم ولي شايد كسي باور نكنه ولي من احساس ميكردم ديگه دارم مي ميرم و بيشتر نگران يكي از همكارم بوديم كه توي آسانسور گير كرده بود كه خدا رو شكر اونم به ما پيوست ولي واقعا لحظات وحشتناكي بود ولي متاسفم شدم براي اينكه آنقدر سرويس دهي ما وضعيف است يه وزارتخانه با اين همه عظمت ولي امكان خيلي كم و از همه بدتر كه آتش نشاني هم با امكانتي كمتر از او بود گاهي اوقات ميگم بي خود نيست كه ميگن ايران جهان سوم بخاطر همين مسئله هاست ديگه …. فكر دارم وارد سياست ميشم آخه دختر تو به چه سياست ، فقط دلم ميخواست اين مسئله توي كشوري مثل آمريكا اتفاق مي افتاد همين آمريكاي كه ما همه اش بهش فحش و لعنت ميفرستيم بعد مي ديد كه با چه تجهيزاتي مي آمد من و چند تا از همكارمون چونكه روي بالكن طبقه 12 گير كرده بوديم از اون بالا همه چيز ميديدم يه صحنه خنده دار اينكه شلنگ آتيش نشاني سوراخ بود و بجاي اينكه آب بگيرن روي آتشها توي خيابون پر آب شده بود واقعا كه بجاي خنده بايد گريه كرد .. ولي خوب كاريش نميشه كرد و متاسفانه يكي از همكاران خانم كه در نماز خانه بود آتيش گرفت و مرد خيلي متاسف شديم و چند تن از همكارمون سوختند ولي بازم جاي شكر باقيست كه بيشتر ضرر مالي بود تا جاني و خيلي صحنه وحشتناكي بود …. خدايا خودت كمكمون كن…

خدا را سپاس مي گويم كه بمن جان دوباره داد
خدا را سپاس مي گويم كه من و بقيه همكارانم را نجات داد
خدا را سپاس مي گويم كه من رو تنها نذاشت
خدا را سپاس مي گويم كه بمن در اون لحظات روحيه قوي داد
خدايا بخاطر همه خوبيهات و مهربونيات ممنونم …

شبنم عشق
شبها مي آيند و شبها مي گذرند، شبها با افسوس و پشيماني و شبها در اندوه و نوميدي.
شبها مي آيند با يادها و خاطره ها و مي گذرند و آن لحظه ات گذرنده و عبث، كه بي دليل و بيهوده به صبح بينديشي و به صبحهايي كه در پي خواهد بود.
آيا شبي را به يادداري كه با چشم تر سر به بالين نگذارده اي بي ياد خدا؟
آيا شبي را به ياد داري كه با قلبي شكسته در بستر نخفته اي بي ذكر دعا؟
آيا شبي را به ياد داري كه تفكر نكرده اي بر گذشته هايت در غفلت و بي خبري و به آينده ات كه چگونه ؟ آيا شبي را به ياد داري كه در غم يتيمان و محرومان نگريسته اي؟
آيا شبي را به ياد دار يكه در حسرت عشق همنوع نسوخته اي؟ همنوعي كه از هر كيش و آئين باشد، انسان است و نيازمند به تو، آنگونه كه تو نيز در خود نيازي به او احساس ميكني؟ پس اگر چنين است، بدان شبها مي آيند و شبها مي گذرند و ژاله صبحگاهي بر روي گلي خوشبو خبر از اميد و اميدواري به بامدادي روشن و بامداداني روشن تر خواهد داد.

2/3/80

اي مثل هميشه روزگارم

اي مثل هميشه روزگارم بي فروغ ميگذرد….

اي خدا سوي تو بادست نياز آمده ام
دردمندم من و با سوز گداز آمده ام

ديگر كسي از كوچه دلم عبور نخواهد كرد ، ديگر در آسمان پرستاره با كسي قدم نخواهم زد، ديگر مهتاب را به آغوش نخواهم كشيد، ديگر گردش پروانه را در پرتو شعله هاي شمع نخوام ديد. ديگر اشك شمع را سر انگشتانم نخواهم زدود…

ديگر هيچ چيز اين دنيا برايم جالب نيست ، ديگر هيچ كدام از ازن ظواهر دنيا مرا به وجد نمي آورد، ديگر حوصله اي زنده ها را ندارم ، هميشه از اين انسانهاي كه در اطرافم هستن جز دوري چيزي نديدم اي كاش ما آدمها همونطوري كه شعار ميداديم همونطور هم عمل مي كرديم .. تا وقتيكه همديگر رو نديدم خيلي دم از معرفت و دوستي خالصانه ميزينم ولي بعد از ديدار و بعد از يه مدتي همه چيز به دست فراموشي سپرده ميشه بقول خودم تاريخ مصرفمون تمام ميشه .. اي كاش هيچوقت تاريخ مصرف آدمها تمام نميشد… ولي افسوس..