اي مثل هميشه روزگارم بي

اي مثل هميشه روزگارم بي فروغ ميگذرد……….
اي مثل هميشه روزگارم سرد و بي روح ميگذرد….
اي مثل هميشه من هستم و تنهايي….
اي مثل هميشه من و تنهايي…

از شب گريزان بودم ، چون تاريك بود و سياه روز را دوست ميداشتم و سپيدي را، اما اكنون نقطه اوج آرزوهايم شب است و تاريكي. زيرا در خلوتگهم ، با دلم، با آرزوهايم ، با تنهاييم، با روياهاي تلخ و شيرينم ، بزمي عاشقانه خواهم داشت.

نغمه بلبل در قفس ز هر در كامم است، زيرا تنهايي و در بند بودنم را تداعي است
بخون بلبل كه با من مهربوني
همه درد دل من تو دوني
بخون بلبل به قربون صدايت
بكن با دردهايم همزبوني

من نميدونم اگه اين وبلاگ اين سايتها نبود من چه كار ميكردم …

با ياد خداخداي را به

با ياد خدا
خداي را به ياد مي آورم كه مرا آفريده و جهان هستي را ، به من جان بخشيد وطبيعت را نيز، تنها اوست كه از درون ما آگاه است و بينا به اعمال، افعال و انديشه ما هر چه بيشتر مي انديشم كمتر مي فهمم و هر چه بيشتر كاوش ميكنم كمتر مي بابم، خود را در برابر او بسيار حقير و ناچيز حس ميكنم و با تمام وجود به عظمتش پي ميبرم ،ناگهان نهيبي از دلم بر ميخيزد كه بارالها همه تو، تويي بهترين يار و تنهايي تنها ياور…

نميدونم ميشه به راحتي به ديگران اعتماد كرد يا نه، و يا اينكه ميشه به راحتي حرفهاي ديگران را قبول كرد يا نه ، تازگيها برام سخت شده قبول كردن حرفهاشون واقعا موندم يعني مي ترسم ، نكنه دروغ بگن، هيچوقت دلم نميخواد نه كسي رو بازيچه بگيرم تو زندگي نه بازيچه دست كسي بشم …. هميشه خيلي راحت به ديگران اعتماد كردم خوب البته ضربه هاي هم خوردم ولي آندفعه رو نميدونم چه كنم بازم مثل هميشه بايد مزاحم خدا بشم……. من به جز اون كسي رو ندارم ، تنها كسي كه به حرفهام گوش ميده، به ناله ام گوش ميده ، به دردهاي دلم گوش ميده واقعا موندم ..
تو تمام تنهايي من
فقط خدا بود كه با من بود
تو تمام تنهايي من
فقط خدا بود كه حرفهاي من رو مي شنيد
تو تمام تنهايي من
فقط خدا بود كه مرا فراموش نكرد
تو تمام تنهايي من
فقط خدا بود كه همراهم بود
تو تمام تنهايي من
فقط خدا بود كه با من بود…….

من از سپيدي كاغد هميشه

من از سپيدي كاغد هميشه مي ترسم
كه شاعرانه ترين شعله هاي جانم را
چگونه بنويسم
همين كه واژه به كاغد فرود آيد
سپيده بارترين معني
طلوع عاطفه ي توست
پس از عبور من از عمر
پس از حضور هراس مرگ
به برگ-برگ تو سوگند-!
هماره، پنجه ي پاييز را نديده گرفت
دلي كه از تو تپيد
شنيده هاي تو زيباست
چكيده هاي تو باران باغ باور من
چه خشكسال بزرگيست
بي تو حرف زدن
آلا…. طراوت جان!
هلا… حرارت تن.

چگونه ؟آيا ميتوان در خلاف

چگونه ؟

آيا ميتوان در خلاف جهت جريان آب شنا كرد و به ساحل رسيد؟ آيا ميتوان روبروي تند باد ايستاد و به عقب نرفت؟ پس، بايد آنچه را كه هست پذيرفت زندگي كرد . دوست داشت، تلخي و شيريني را چشيد و خود را بدست سرنوشت سپرد.

بار الها دست نياز به درگاه بي نياز تو آورده ايم، خسته دليم و تنها نه يار وفاداري و نه محرم رازي ديگر نه عطر گلي و نه رنگ دلپذيري تويي تنها يار و تويي تنها محرم راز. بياد تو جانمان عطر آگين مي شود و به اميد تو زندگيمان رنگ مي گيرد ما در كنف حمايت گرفته ، نوميدمان مكن.

اين روزها خيلي گرفتارم أنقدر

اين روزها خيلي گرفتارم أنقدر از لحاظ كاري سرم شلوغ كه اصلا وقت اينكه بيام توي اينترنت هم ندارم مخصوصا اين يك هفته اخير كه همكارم براش اون اتفاق ناگوار افتاد و نمياد سركار جدا ما انسانها چرا تا و قتيكه زنده هستيم أنقدر همديگر رو اذيت ميكنم ولي همين كه مي ميرم تازه يادمون مي افته كه اي واي يه همچين كسي هم در كنار ما بود واقعا كه دنياي بدي شده…. خيلي هم بد شده فقط خدا أخرش خوب كنه … ولي اينطوري كه ما داريم پيش ميرم من خيلي ميترسم كه أينده ما أدمها با اينهمه نامردي، بي معرفتي ، بدي ، چي ميشه . فقط ميتونم بگم خدايا هواي جوانيم را داشته باش..

ناگهان ديدم سرم آتش گرفتسوختم،

ناگهان ديدم سرم آتش گرفت
سوختم، خاكسترم آتش گرفت
چشم واكردم ، سكوتم آب شد
چشم بستم، بسترم أتش گرفت
در زدم ، كس اين قفس را وا نكرد
پر زدم ، بال و پرم أتش گرفت
از سرم خواب زمستاني پريد
أب در چشم ترم أتش گرفت
حرفي از نام تو أمد بر زبان
دستهايم ، دفترم أتش گرفت