اين روزها خيلي گرفتارم أنقدر

اين روزها خيلي گرفتارم أنقدر از لحاظ كاري سرم شلوغ كه اصلا وقت اينكه بيام توي اينترنت هم ندارم مخصوصا اين يك هفته اخير كه همكارم براش اون اتفاق ناگوار افتاد و نمياد سركار جدا ما انسانها چرا تا و قتيكه زنده هستيم أنقدر همديگر رو اذيت ميكنم ولي همين كه مي ميرم تازه يادمون مي افته كه اي واي يه همچين كسي هم در كنار ما بود واقعا كه دنياي بدي شده…. خيلي هم بد شده فقط خدا أخرش خوب كنه … ولي اينطوري كه ما داريم پيش ميرم من خيلي ميترسم كه أينده ما أدمها با اينهمه نامردي، بي معرفتي ، بدي ، چي ميشه . فقط ميتونم بگم خدايا هواي جوانيم را داشته باش..

ناگهان ديدم سرم آتش گرفتسوختم،

ناگهان ديدم سرم آتش گرفت
سوختم، خاكسترم آتش گرفت
چشم واكردم ، سكوتم آب شد
چشم بستم، بسترم أتش گرفت
در زدم ، كس اين قفس را وا نكرد
پر زدم ، بال و پرم أتش گرفت
از سرم خواب زمستاني پريد
أب در چشم ترم أتش گرفت
حرفي از نام تو أمد بر زبان
دستهايم ، دفترم أتش گرفت

صدايي نيست ، همه جا

صدايي نيست ، همه جا ساكت، نه نوري كه جاي تاريكي بشينه نه يه مرهم واسه دردي كه تو سينه بشينه، چاره اي نيست هر چه هست همش خاطره ست…
و اين تنها زمانيست كه تو تنهايي…..

من خدا را يده شناخته

من خدا را يده شناخته و با تمام وجو لمس كردم بودم. در تمام نعماتي كه به ما ارزني داشته در طبيعت ، آبي كه مي نوشيم ، ناني كه بركت سفره مان است ، هوايي كه با آن زنده ايم در خورشيد عالمتاب در مهتاب زيبا در ستارگان سوسو زن، در تاريكي و ظلمات شب، در روشنايي و نور روز و در تمامي موهبات الهي كه از آن بهره مند مي شويم . من خدا را با تمام وجود لمس كردم.. خدايا بخاطر همه چيزهاي خوبي كه بمن دادي ازت ممنونم ..

امروز از اول صبح بد

امروز از اول صبح بد آوردم خيلي برام روز بدي بود يعني انگار امروز هر چي شانس بد و گند بود نصيب من ميشد واي كه چقدر كفرم گرفته بود بعدشم آنقدر گريه كردم تا يه كمي اعصابم راحت شد گرچه دلم ميخواست ميرفتم توي يه بيابون آنقدر داد ميزدم تا اين عقده هاي كه توي دلم ميريخت بيرون از دست اين مردم، خودم، اطرافيانم، دوستام، حتي رئيسمون كه خيلي از دستش عصباني هستم و حتي اونهاييكه كه خيلي ادعاشون ميشه دوست دارم واي كه از دست اين آدمهاي دو رو خسته شدم ………. امروز يكي از اون روزها بود كه همه اش غر زدم .. از دست غر هاي خودم ديگه خسته شدم اصلا از خودم خسته شدم ولي نميدونم چيكار كنم ……. اگه يه راه حل مناسب پيدا كنم كلي اين اعصابم آرام ميشه ولي فكر نميكنم..

احساس ميكنم مثل يه قناري بدون آواز شده ام….

وقتي كه احساس مي كني

وقتي كه احساس مي كني بغض نفستو داره بند مياره و نمي خواي گريه كني
وقتي كه كسي نيست كه براش درد و دل كني
وقتي دست نوازشي نيست كه منت اشكاتو بكشه
وقتي كسي نيست حرفتو بفهمه
وقتي كسي نيست كه عاشقونه صدات كنه
وقتي كسي نيست كه برات شعر بخونه
وقتي اشكي نيست كه برات ريخته بشه
وقتي آهي نيست كه به يادت كشيده بشه
وقتي قلبي نيست كه به عشقت تو تپيده بشه
وقتي صدايي نيست كه تو رو فرياد بزنه
وقتي هوايي نيست كه باروني شه
وقتي ترانه اي نيست كه آرومت كنه
وقتي كسي نيست كه تو رو گوش كنه
وقتي كه جز خدا كسي از زنده موندت خبر نداره
وقتي كه جز خدا هيچ كس دوست نداره
وقتي كه جز خدا هيچ كس تو رو نداره
وقتي كه تنهايي……