پای من خسته‌ست.

۱- از استخر اومدم بیرون یهو یه باد گرمی بهم خورد ولی خوشم اومد انگار که می‌دانست احتیاج به نوازش دارم, نوازشی که بی‌هوا ریخته شود روی صورتم, روی بدنم, روی نگاهم همین کافی بود برای آن روز خب.
۲- چند شب پیش ها دلم گرفته بود از زمین و زمان حتی خودم بلند شدم حدود ساعت نمیدونم ۱۲ بود یا ۱ رفتم بام فراز, آخ امان از بام فراز, شب و سکوتش خیلی عظیم بود, بنظرم جهان در شب یک طور خواستی دلرباست, یه طوری که دلت نمی‌خواهد با کسی شریکش شوی, دوست داری تمام این دلربایی را تنها برای خودت داشته باشی…
۳-یه شعری داره نزار قبانی که من بی‌نهایت دوستش دارم تو این شعر یه نکته عظیمی وجود داره که باید قشنگ خودت رو بگذاری جای شاعر تا عمق غم و اندوه رو درک کنی قشنگ این نقطه از شعر من قفل می‌شم همیشه “اگر تو پیامبری, از این جادو رهایی‌ام ده
از این کفر, دوست داشتن تو کفر است، پاکیزه‌ام گردان, از این کفر”
۴- به این نتیجه رسیدم آدم‌ها هر کاری باهات می‌کنن اشکال نداره تو ببخش و فقط صبور باش روزگار و زندگی خودش بهشون نشون می‌ده همین.

عزیز بداریم.

در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک میکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را می خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند….
از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بیخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای دیدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم میخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگویم تو اصلا می دانی تا زمان بالیدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالینش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنین ساده می پنداری چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی…

* عزیزش داشته اند. مادرش هم اینجا نیست. حواست باشد…

ضرب آغوش تو نگاه من.

خنده‌هام دوباره بلند شده, موهام زیباتر از همیشه, یک هیکل ورزشکاری با سیکس‌پک قشنگ برای خودم ساختم و لذتش رو می‌برم, راضی‌ام کاملا از خودم, به روزهای اوج خوش‌تیپ بودن و خوش‌لباس بودن برگشتم, انگار دوباره خود واقعی‌ام شده‌ام, خنده پشت خنده, چقدر تلاش کردم برسم به این نقطه فقط خودم می‌دونم, چون فقط خودم بودم با تراپیست عزیزتر از جانم, اما حالا وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم باز هم لبخند می‌زنم و راضی هستم, چون چیزی به اسم تلاش در تمام لحظاتم مشاهده می‌کنم, بدون در نظر گرفتن چیزی… اما گذاشتم که گذشته در همان گذشته بماند و دیگر برایم جذابیتی ندارد و بقول معروف چمدانش را بستم مدت‌ها پیش و چمدان جدیدی در زندگیم باز کردم که پر از خنده و شادی و عشق هست, گفتم عشق, گاهی‌اوقات چقدر به اشتباه عشق وارد زندگی‌مان می‌شود و چقدر به اشتباه تلاش می‌کنیم نگه‌داریم چیزی که هیچ‌وقت وجود نداشته, اما حالا عشق را در رگ‌هایم حس می‌کنم, در سلول‌های بدنم, در خونی که توی وجودم جاری شده, آری عشق در یک روز گرم تابستان بدون آن‌که خبر داشته باشی در تو پیدا می‌شود و زندگی رنگ دیگری پیدا می‌کند. رنگی به قشنگی چشم‌های که همیشه نگاه‌شان فقط به نگاه تو گره می‌خورد فقط تو….

در چشم‌هایت شیشه عمر مرا داری.

داشتم آشپزی می‌کردم یه لیوان آبجو هم برای خودم ریخته بودم, شجریان هم پلی کرده بودم, یه حال خوبی داشتم برای خودم, حال خوبم بیشتر بخاطر این بود که داشتم برای خودم آشپزی می‌کردم, با خودم خلوت کرده بودم, چقدر این خلوت‌های گاه و بی‌گاه رو دوست دارم آخه.. چقدر زندگی تو خلوت خود آدم فرق داره تا شلوغی آدم‌های دیگر, به این نتیجه رسیدم مهمترین رابطه که آدم می‌تونه برقرار کنه رابطه با خودش هست, و من چقدر ماهر هستم تو این رابطه. آبجو رو مزه مزه می‌کنم, شجریان می‌خونه برام, من به روزهای آینده به لبخند, به آفتاب و دریا فکر می‌کنم و دلم غرق شادی می‌شود.

جهان را خانه خواهم کرد اگر مهمان من باشی.

به مناسبت تولد پدرم.
هر چه بیشتر می‌گذرد روزها و شب‌ها, بیشتر یادم می‌افتد که چقدر نبودت سخت هست, چقدر دلم می خواست تا ته این زندگی تو در کنارم بودی, تو شادی‌ها, تو سختی‌ها, تو روزهای که غم روی دلم سنگینی کرده , دو تا چای بریزم بیا بشینم کنارت و بگم برام حرف بزن, و توام حرفت رو با شعر شروع کنی, گفته بودم قبلن یا نه پدرم شعر می‌گفت, این که من یه نمه ذوق نوشتن دارم ارثی هست که از پدرم بهم رسیده, و چقدر خوشحالم بابت این ارث, چه ثروتی بهم دادی پدر نوشتن و شعر گفتن, چه چیزی بهتر از این, که همیشه موقع نوشتن یاد تو در من زنده می‌شود, که بابا هم شعر می گفت, داستان می‌گفت, فقط آن وقت‌ها امکانات برای نوشتن نبود, اگر بود که الان باید کتاب شعرت را چاپ می‌کردم, راستی بهت نگفتم که کتاب داستانم دارد چاپ می‌شود, دختر کوچکت برای خودش یک نویسنده شده است, و نام تو را جاری خواهد کرد روی قلم روی کتاب و چه چیزی بهتر از این که مرا با نام تو بشناسند پدرم… دنیا بدون تو جای کوچیک و تنگی می‌شود و هر روز که می‌گذرد بیشتر دلم هوای تو را می‌کند.. تولدت مبارک نازنین پدرم.

‏باده از ما مست شد، نی ما از او.

آیدا تو وبلاگش نوشته از وبلاگ آدم که نباید بفهمی الان توی برک‌آپم یا رابطه, از قلب آدم از مردمک چشم آدم باید بفهمن.
وبلاگ زاناکس.

راست می‌گه من خودم شده توی خوشحال‌ترین حالت ممکن زندگی بودم, توی وبلاگم غم‌انگیزترین متن رو نوشتم, یا برعکس توی غم‌انگیزترین حالت ممکن بودم و شاد‌ترین متن رو نوشتم, ما که می‌نویسم طولانی مدت دیگه دست‌مون اومده کی باید بنویسم کی ننویسم, کی خودمون رو انتشار بدیم کی ندیم, دیگه می‌دونیم کجاها باید ثبت بشه کجاها نباید بشه, روی موضوعات, حرفهامون فکر می‌کنیم بعدش می‌نویسم, این مخاطب که باید باهوش باشه و بتونه تشخیص بده از روی نوشته‌ها نمی‌شود فهمید تو چه حالتی هستیم, باید مستقیم تو چشمها نگاه کنید, باید قلبش رو لمس کنید تا متوجه بشید تا آدم رو بفهمید…

*مولانا

Je veux

تلگرام رو باز کردم دیدم برام یه آهنگ فرانسوی فرستاده با اینکه آهنگ تم شاد داره یه غم خاصی توش موج میزنه که ته دلت می‌گیره بعد از هر بار گوش دادن این آهنگ, دختره می‌گه جواهرات نمی‌خوام, لیموزین نمی‌خوام,یه جاش می‌گه اگه برج ایفل هم بهم بدی میخوام چیکار, اگه برام مستخدم هم بگیری می‌خوام چیکار من اینها رو نمی‌خوام به جاش دوست دارم وقتی دارم می‌میرم دستت روی قلبم باشه. دستت روی قلبم باشه…