خالی از عاطفه و خشم.

مشت خالی.
عشق برای من اتفاق غم انگیزی بود. همه ی توان و رمق و امیدم رو به آدمها گرفت، اونقدر که چشم باز کردم و دیدم دور از همه چیز و همه کس همه ی اونچه میخوام خلاصه شده توی تا نفس دارم دویدن که فکر نکنم، به همه ی اونچه می خواستم و نداشتم،ندارم.

من نبودم توی اون دنیا که ساختی.

چند هفته هست اوضاعم بهم ریخته حسابی, یاد اسفند پارسالم, یاد اون التماس‌ها یاد اون لحظات که با تمام وجود می‌خواستم و نداشتم, گریه‌ام می‌گیرد هنوز که یادش می‌افتم و با خودم می‌گویم بالاخره یادت می‌رود و سر این بالاخره گرفتن مکث می‌کنم که آگاه باشم شاید به این زودی‌ها اتفاق نیافتد. اما بالاخره یادم می‌رود.
چند هفته قبل دوباره قلبم ایستاد, دوباره احساس کردم قلبم دارد از توی دهنم می‌زند بیرون, دوباره همان حس را تجربه کردم, همان حس تلخ نخواسته شدن, ندیده شدن, نبودن, اما فرقی که داشت این دفعه با خودم مهربان‌تر بودم خیلی مهربان‌تر و تنها کاری که کردم سفت خودم را در آغوش گرفتم.
خودم را سپرده ام به زمان و برای خودم مدت تعیین کردم که این دوره را تمام کنم و در کنارش ورزش, دمنوش و کتاب را بیشتر به زندگیم اضافه کردم, خودم را سپرده‌ام به زمان شاید اوضاع برایم بهتر شد.
چه اهمیت دارد چه کسی اینجا را می‌خواند, بعدش که می‌خواند زیر لبش لبخند بزند از حال بد من یا نزند, دیگر برایم مهم نیست که تو یا اون یا آن یکی بخواند, یا کسی نخواند, من تنها برای خودم می‌نویسم باقی همه رفتنی هستند.

حرف حق.

آدمها آدمها …
آدمایی که می‌زنن زیر قول و قرارشون، مث‌که به سرعت اکت غیرمسؤولانه‌ی خودشون رو فراموش می‌کنن و ازون‌جا به بعد صرفاً در قبال رفتارات واکنش نشون می‌دن. باید یکی مدام به‌شون یادآوری کنه هانی، اونی که اولین قدم نادرست رو برداشت و زد زیر قولش خودِ تو بودی، همین خود «تو»یی که الان «طلبکار»ی.

غصه‌هاش به من رسید, شادی‌هاش به دیگران.

یه جایی تو زندگی از دست کسی آنقدر می‌رنجی, آنقدر می‌رنجی, آنقدر قلبت فشرده می‌شود که دلت می‌خواد با تمام وجودت سقوط کنی ته یه چاه و همونجا تا ابد بمونی و دیگه بیرون نیایی.

*تیتر از آهنگ محسن یگانه

این نیز بگذرد.

به خودم گفتم حیف که از حس و حال این روزهام ننویسم, بنویسم که بعدها بخونم در این روزهای آخر بهمن چه‌ها شد, یاد بهمن پارسال افتادم, انگار هر سال بهمن و اسفند باید یه کمی سخت بگذرد, ولی سختی امسال با پارسال خیلی فرق دارد, سختی پارسال از جنس دیگری بود نو بود, تازه بود, جدید بود برای من, تجربه‌ی بود که همیشه فکر می‌کردم مال من نخواهد بود, تو زندگی دیگران می‌دیدم, می‌شنیدم ولی تصورش را نداشتم برای خودم نیز اتفاق بیفتاد, ولی افتاد, با هر سختی بود به تنهایی از پسش بر اومدم, اما به خودم قول دادم دیگر وارد این گونه بازی‌ها نشوم, دیگر نگذارم چیزی من را از پا بیاندازد, اجازه ندهم با من بدرفتاری شود, به خودم قول دادم از خودم محافظت کنم در برابر همه‌ی اتفاق‌های بد و سخت زندگی, مگر آدمی چقدر جان دارد, که بخواهد هی نادیده گرفته شود و هی آسیب ببیند مگر آدمی چقدر توان دارد..من که هیچ ندارم.. هیچ…

هیچ سخاوتی جز عشق وجود ندارد.

صبح با یک هوای نسبتا خوبی مواجه شدم, آنقدر که دلم را خوش کردم به ابرهای آبی تو آسمان و کوههای سر به فلک کشیده, و با دلی راحت اومدم محل کار, یاد ولنتاین پارسال افتادم, وقتی اون باکس گل با انگشتر رو جلوی درب‌های آفیس تحویل گرفتم چه حالی داشتم پر از خوشحالی بهمراه نگرانی یک نگرانی که می‌دونستم یه چیزی هست اما چه چیزی رو نمی‌دونستم, اما خوب لحظه‌ی قشنگی بود تحویل گرفتن اون باکس گل و دل دادم به همون لحظه بقیه رو بی‌خیال شدم.
صبح با یک زمین خیس بارون خورده مواجه شدم, دلم را دادم به باران دیشب و خودم راهی محل کار شدم, و با تبریک ولنتاین مواجه شدم و کادوی که قبلن گرفته‌ام, اما ولنتاین امسال آرامش دارد, خوشی دارد, ولی من به این فکر می‌کنم که پارسال چقدر همین لحظات را می‌خواستم و دریغ شد, بخاطر هیچ, بخاطر یک اشتباه, اما امسال فرق دارد شاید مثل سالهای قبل‌تر باشد برایم با این تفاوت که یک چیزی این وسط تغییر کرده و آن هم خاطرات هست.

آرام چون خیالی که الفاظش را می‌چیند.

نوشتن یکی از ارکان اصلی زندگیم بوده و هست, یادم نمیاد از کی شروع کردم به نوشتن ولی می‌دانم که بر می‌گردد به دوران مدرسه, از راهنمایی تابستان‌ها با دوستام آدرس می‌گرفتیم و نامه می‌نوشیتم, بعدها تو دبیرستان ادامه‌دار شد, و دانشگاه و همینطوری نوشتن رخته کرد در زندگیم, یک کم ریشه ارثی هم دارد, عمه‌ها و عمویم و پدرم شعر می‌گفتن و بسیار اهل مطالعه و خواندن بودن, حالا هم پسرعمویم که به تازگی کتاب شعرش چاپ شده و خودم که سالهاست دیگران بهم گفتن نوشته‌هایت را چاپ کن و هی من پشت‌گوش انداختم حتی همین چند ماه پیش دوباره ویراستار تماس گرفت که چرا ایست کرده‌ی و نمی‌دانم چرا ایست کرده‌ام, انگار وقتی زندگیم آرام هست و روی روال دلم نمی‌خواهد کاری انجام دهم, دوست دارم دل بدهم به همین آرامش به همین روالی که توش افتاده‌ام و به همین مدلی بودن ادامه دهم, انگار زندگی یک جایی بهت می‌گوید همین‌ها را در بر بگیر, همین فیلم دیدن‌های دوتایی, همین گپ‌های دوتایی, همین بودن‌های دوتایی برای همین زمستان برایم کافیت می‌کند تا برسم بهار و ببینم برای بهار چه خواهم کرد…
*تیتر از شعرهای محمود درویش